Sin City  ( شهر گناه / رابرت رودریگز / ۲۰۰۵ )

اخيراً در سينماي هاليوود شاهد نوعي رجعت به دهه‌هاي 30 و 40 و بازگشت به سياه بيني سوررئاليسم هستيم. هرچند اين سبك اكنون به نوعي بينش و البته ژانر نوآر تبديل شده اما به هر جهت خصوصيت و ويژگيهايي كه براي يك سبك خاص احراز شده افول نكرده است و كماكان داراي تعاريف خود مي‌باشد. به نظر مي‌رسد نوآر نامي جديد براي اين سبك امتحان شده و بدبينانه است. دو نمونه از فيلمهاي اخير كه در چنين چارچوبي ساخته شدند «شهر تاريك» و «شهر گناه» هستند. اين دو فيلم را در كنار هم مثال مي‌زنم به اين دليل كه از نظر ساختار و فرم و استفاده درخور از تكنيك سينما در يك رديف قرار دارند. شهر گناه البته بسيار سياه‌تر، بدبينانه‌تر و البته حرفه‌اي‌تر پرداخت شده است. اين فيلم خشن و بي‌پروا توسط سه فيلمساز كارگرداني شده؛ «فرانك ميلر» كه نويسنده اثر نيز هست، «رابرت رودريگز» و «كوئنتين تارانتينو» كه استعدادش را پيشتر در «پالپ فيكشن» به نمايش گذاشته بود. اين سومي به خصوص در نمايش صحنه‌هاي خشن و جريحه‌دار كننده هيچگونه پروا و ابايي ندارد.

اما شهر گناه درباره چيست؟ از نظر نماد شناسي چگونه مي‌توان به آن پرداخت؟ حتي سطحي‌ترين مخاطب سينما وقتي با اين فيلم روبرو مي‌شود از خود مي‌پرسد «فيلم چه چيزي براي گفتن داشت؟» به هر جهت اين فيلم براي مخاطبين معمولي جذابيتهاي درخوري دارد. نحوه فيلم برداري مدرن و اكشن‌هاي جذاب و خيره كننده گواه اين گفته هستند اما آيا اين همه چيز فيلم محسوب مي‌شود؟ قطعاً چنين نيست. در زير پوسته ماجراجويانه داستانهايي كه در فيلم روايت مي‌شود چيز به خصوصي نهفته است. داستان سعي دارد انسان را با درنورديدن پديده‌اي غير انساني كه نامش «گناه» گذاشته شده به نقد بكشد. ريشه‌يابي و علت‌شناسي اين پديده از چند جهت درخور توجه است. فيلم بيان مي‌دارد كه خلق انسان از دو جنس زن و مرد باعث شده كه اولين دستاورد بشري گناه باشد. هرجا كه زن و مردي با هم تلاقي مي‌كنند گناه شكل مي‌گيرد و انسان سير نزولي به سمت غريزه پيدا مي‌كند. با توجه به سكانس افتتاحيه، مرد و زني را مي‌بينيم كه در بالكن يك برج بر فراز شهر سياه ايستاده‌اند و مرد درباره زن بودن و زن كامل بودن طرف مقابلش صحبت مي‌كند اما او را به قتل مي‌رساند و اين پلان قتل بصورت سفيد در زمينه سياه نمايش داده مي‌شود. اين وقتي است كه جان از بدن خارج شده و امكان ارتكاب گناه از بين مي‌رود. عنصر جنسيت چيزي است كه در روانشناسي فرويد از آن ياد شده و سركوب غرايز نوعي بستر سازي براي تبديل شده به ناهنجار رواني مي‌گردد. جنسيت در اين فيلم اولين استعاره از زمينه سازي انسان نبودن است.

فيلم به صورت اپيزوديك و داستان در داستان پرداخت شده است. چيزي كه تارانتينو قبلاً در پالپ فيكشن و بيل را بكش جلد اول و دوم آن را تجربه كرده است. سه داستان مجزا كه در يك كاباره به هم گره خورده‌اند؛ كاباره‌اي كه «نانسي» در آن مي‌رقصد. او كه مظهر پاكي و صداقت است و اين را به «هاتيگان» ثابت كرده اكنون به يك «زن» تبديل شده است، زني كه از بدن و غريزه خوب براي شهوتراني برخوردار است. دقت كنيد به ديالوگ هاتيگان درباره نانسي:«او بزرگ شده. او اكنون بالغ شده است.» اشاره مستقيم او به بلوغ نشان از بستر اصلي فيلم دارد. زن بودن در مقابل مرد بودن و ايجاد كردن بستر لازم براي گناه و غريزه. فيلم نشان مي‌دهد كه همين غريزه مادر ساير گناه‌ها نظير دروغ، خشونت، زياده‌خواهي، طمع و رذالت است. اپيزود مربوط به «گلدي» نشان دهنده اين موضوع است.

زن در اين فيلم مي‌تواند نماد گناه باشد و هرجا كه زني كشته مي‌شود بيانگر تطهير است اما از طرفي هم يك طرفه قضاوت نشده و تعالي همين زن گوشزد شده است. توجه كنيد كه در چند جاي فيلم از «ميهو» به عنوان يك فرشته ياد مي‌شود. نانسي باكره‌اي است كه جز وفاداري چيزي نمي‌داند و سربسته‌تر از همه چيز اين كه زن، مي‌تواند مادر باشد. در چند جاي فيلم به كلمه مادر اشاره مي‌شود. «آيلين» همسر هاتيگان او را رها كرده تا بتواند مجدداً ازدواج كند و صاحب فرزند بشود و در واقع مادر بودن را تجربه كند. فيلم به صورت سياه و سفيد تصويربرداري شده اما برخي از عناصر رنگي هستند. هرجا كه احتمال وقوع گناهي هست رنگ وارد عمل مي‌شود تا آن را غني‌تر جلوه بدهد. تخت‌خواب و موهاي گلدي، لباس زن ابتداي فيلم و فرزند سناتور با رنگهاي تندي چون نارنجي، زرد و قرمز نشان داده مي‌شوند. به نظر مي‌رسد كنتراست بالاي فيلم و سياه و سفيد بودن فضاي داستان و عدم حضور روز در همه صحنه‌ها نشان دهنده سياهي تحميلي دنياي انسانهاست و رنگهاي متمايل به قرمز همگي نماد ميل به گناه هستند.

هاتيگان بعد از اينكه در انتهاي فيلم به رورك دست مي‌يابد آلت تناسلي ذكور او را از بيخ مي‌كند و با اين كار تمام دغدغه داستان بيرون مي‌ريزد:«اگر سكس نباشد گناهي هم نيست.» دقت كنيد كه در چند جاي فيلم مستقيماً به آلت تناسلي مردانه آدمهاي فيلم شليك مي‌شود. فيلم داراي بار رواني زيادي است ولي از انسجام داستاني و روايي شايسته‌اي برخوردار است. ارتباط با داستانها ساده است اما مكاشفت آنها پيچيده به نظر مي‌رسد. فيلم همچون سوررئالهاي ديگر، هيچ راه حلي ارائه نمي‌كند و تنها نكبت زندگي كاملاً غريزي و ددمنشانه را به تصوير مي‌كشد. يكي از نمادهاي تكراري مسئله تيغ ريش‌تراشي و چشم زن است. چيزي كه در فيلم «سگ اندلوسي» اثر لوئيس بونوئل به كار گرفته شده بود؛ شايد تارانتينو و ميلر قصد داشته‌اند ضمن حكم دادن به اينكه با چه فيلمي روبرو هستيم به نوعي ارادت خود را به بونوئل پيش‌كسوت نشان بدهند. شهر گناه اولين فيلم سياه درباره انسان و اميالش نيست و قطعاً آخرين هم نخواهد بود اما يكي از مهمترين آثار نوآر و يا به تعبيري سوررئال مدرن است.

The Pianist ( پیانیست / رومن پولانسکی / ۲۰۰۲ )

نمي‌توان «رومن پولانسكي» را با فيلم پيانيست شناخت. او در اين فيلم نگاه متغير و نوعي نوآوري در كار خود ايجاد كرده است. پولانسكي كه از سينماي بعد از جنگ لهستان برخاسته است اين بار خاطرات تلخ خود را مرور مي‌كند و به سالهاي زجرآور 1939  تا 1945  برمي‌گردد و يك هنرمند را از چنگال نازيها بيرون مي‌كشد. سالهايي كه او خود آنها را به خوبي مي‌شناسد و هيچگاه از ذهنش محو نمي‌شوند. او كه خود از نجات يافتگان فاجعه نسل‌كشي است و حتي مادرش در اردوگاه مرگ آشويتز كشته شده است بهتر مي‌تواند در چند فصل نهادين فيلمش آن روزگار رنج‌آور را تصوير كند و بيننده را متحير سازد.

 پولانسكي در اين فيلم با اينكه سعي دارد ديدگاهها و آمال اومانيستي خود را حفظ كند به نوعي رئاليسم و ايستايي رسيده است. دوربين او از استانداردهاي هاليوود تبعيت نمي‌كنند و بيشتر از زاويه چشم آدمهاي فيلم بر پرده رخ مي‌نمايانند. هرچند بستر اين فيلم جهودكشي و زجر نافرجام آدمهاي آن دوره است و ممكن است از اين حيث همچون فهرست شيندلر باشد اما يك تفاوت اساسي و بنيادي با چنين فيلمي دارد، اين تفاوت چيزي نيست مگر مقابله هنر و هنرمند به عنوان ايده‌ال بشري و نجات‌بخش چنين نژادي با مخوف‌ترين واقعه جوامع انساني يعني جنگ و شرارت و خونريزي. پولانسكي استادانه اين دو پديده را در كنار هم قرار داده است بطوريكه تضاد ايجاد شده هم بر ارزش هنر مي‌افزايد و هم وقاحت آدم‌كشي را بيش از پيش آشكار مي‌سازد. هرچند تحقير انسان همچون فهرست شيندلر در جاي‌جاي فيلم چون پتكي بر سر بيننده كوبيده مي‌شود اما آنچه حائز اهميت است جاودانگي هنر در درجه اول و هنرمند در درجات ثانويه است، هنر زنده مي‌ماند حتي اگر تمام انسانها با خنجر آبگون ظلم و جهل مصله شوند. برای او اين مهم نيست كه هنر در اختيار چه كسي است، تنها اهميت در ذات هنر است. به سكانس كليدي رويارويي افسر نازي كه نوازنده پيانو است با اشپيلمن (با بازي به ياد ماندني آدريان برودي) توجه كنيد. هنرمند هنرمند را مي‌يابد و او را نجات مي‌دهد و اين همان چيزي است كه ذهن پولانسكي را به خود معطوف داشته است. او در فيلمهاي قبلي خود مانند بچه رزماري، ديوانه‌وار و ماه تلخ بيشتر جنبه‌هاي فرماليستي اثر خود را در نظر گرفته اما پيانيست با اينكه اينگونه نيست بسيار خوش‌ساخت از كار درآمده است و البته اين فيلم براي او نوعي اداي دين محسوب مي‌شود.

 فيلم داستان نجات اشپيلمن به شكلي مذبوحانه و انتحاري از چنگال نازيها يا به تعبيري «بي انسانيتي» است كه بر اساس خاطرات او تصوير شده است هرچند بخشهايي از فيلم را خاطرات واقعي دوران كودكي خود پولانسكي تشكيل مي‌دهد براي مثال مي‌توان به رفت و آمد مخفيانه بچه‌ها به گتوي يهوديان و سركشيدن سوپ از روي زمين توسط پيرمرد گرسنه اشاره كرد. پولانسكي در اين فيلم همچون آثار قبلي‌اش روابط شخصي آدمها، دلبستگيها، دغدغه‌ها و رويكردهاي انساني آدمهاي فيلمش را مورد توجه قرار مي‌دهد. او هنر را مي‌ستايد و به شكلي استعاري جاودانگي هنر را فرياد مي‌زند.

پيانيست حكايت تنهايي و اميد است. داستان تلاش سرسختانه انسان براي زنده ماندن و باقي بودن. اين مهم در نيمه دوم فيلم كاملاً مشهود است. پيانيست از دو جنبه درخور توجه است، يكي اهميت به انسان و دوم ارزش براي هنر. همين است كه پيانيست را ماندگار مي‌كند؛ دقيقاً همچون آثار به جا مانده از يك هنرمند متعهد. پيانيست تراژدي ارزش‌گذاري براي هنرمند انسان‌صفت است و چيزي بيش از اين نيست. در آخر به پولانسكي و آدريان برودي خسته نباشيد مي‌گويم.

 

ديالوگهاي به ياد ماندني فيلم:

اشپيلمن: نميدون چطوري ازت تشكر كنم.

افسر نازي: از خدا تشكر كن. اون باعث ميشه كه ما زنده بمونيم.

 

اشپيلمن: (هراسان به سربازان روسي) شليك نكنيد!‌ من لهستاني‌ام! آلماني نيستم!

افسر روس: پس چرا اون پالتوي مسخره رو پوشيدي؟

اشپيلمن: سردم بود!

 

اشپيلمن: من جايي نمي‌رم!

هلينا: خوبه پس منم جايي نمي‌رم.

مادر: مسخره بازي در نيارين، ما بايد با هم باشيم.

اشپيلمن: ببين... اگه قرار باشه بميرم ترجيح ميدم تو خونه خودم باشم. اينجا مي‌مونم.

 

اشپيلمن: ميدونم كه زمان مسخره‌اي براي گفتن اين حرفه... اما...

هلينا: چي؟

اشپيلمن: تو خيلي خوب به نظر مياي.

هلينا: (بغض كرده) ممنونم.

 

افسر نازي: بعد از جنگ چكار ميكني؟

اشپيلمن: پيانو مي‌زنم. تو راديوي ملي لهستان.

افسر نازي: اسمت چيه؟ مي‌خوام برنامه‌تو از راديو گوش بدم.

اشپيلمن: اسمم اشپيلمنه.

افسر نازي: اشپيلمن؟ براي يه پيانيست اسم خوبيه.

Love in the Afternoon  ( عشق در بعدازظهر / بیلی وایلدر/ ۱۹۵۷ )

فیلمی درباره عشق»
آرین (هپبورن) دختر جوانی است که با پدر کاراگاهش (شوالیه) زندگی می کند و درباره پرونده های او بسیار کنجکاو است. کنجکاوی درباره پرونده مرد ثروتمندی به نام، فلانگان (کوپر) او را وارد ماجرایی می کند…


اولین چیزی که درمورد فیلم عشق در بعدازظهر، از همان اوایل فیلم فهمیدم این بود که با فیلمی متفاوت از دیگر آثار «بیلی وایدر» روبرو هستم. داستان فیلم در کشور فرانسه می گذرد؛ فضا و ساختاری مشابه به فیلم های اروپایی دهه ۵۰ دارد… عشق در بعدازظهر، شروع خوبی دارد و تماشاگر از ابتدای فیلم شاهد دیالوگ های بامزه ای است که این هم مانند بیشتر آثار وایلدر توسط یکی از بازیگران بر روی تصویر شنیده می شود. همانطور که می دانید «بیلی وایلدر» قبل از آنکه یک فیلمساز بزرگ باشد، یک فیلمنامه نویس بزرگ بود؛ داستان و فیلمنامه در فیلم های او از اهمیت خاصی برخوردار هستند و حرف اول را می زنند. این فیلم هم که یکی از کمدی های رمانتیک «وایلدر» است (نخستین کار مشترک با دایموند در فیلمنامه) دارای داستان خوبی است با ظرایف و شوخ طبعی های خاص خود او…

جدای از کارگردانی استادانه بیلی وایلدر؛ مهمترین ویژگی این فیلم حضور بازیگران خوب و حرفه ای در آن است: «گری کوپر» بزرگ و باتجربه در آن، «ادری هپبرن» جوان با آن چهره معصوم و دوست داشتنی (که یکی از نقاط قوت فیلم است) و «موریس شوالیه» در نقش کاراگاه که می درخشد… و البته بازیگران فرعی فیلم که نقش خود را به نحو عالی ایفا می کنند (که این هم باز به کارگردانی و فیلمنامه برمی گردد!) در کل باید گفت که بازی ها در این فیلم بی نقص هستند و تماشاگر را شگفت زده می کنند!
عشق در بعداز ظهر، جزئیات فراوانی دارد که باید حتما ببینید تا به آنها پی ببرید. صحنه پایانی فیلم همیشه در یاد می ماند. صحنه ای که در ایستگاه قطار جایی که «کوپر» سوار قطار شده و از «هپبورن» می خواهد خداحافظی کند. واکنش «هپبرن» با آن دیالوگ ها، نگاه های «کوپر»، باورتان نمی شود!

«بیلی وایلدر» فیلمسازی بزرگ است که جایگاه مهمی در تاریخ سینما دارد و نمی توان به سادگی از آن گذشت. آثار او را باید دید، فیلمنامه ها و زندگی او را باید بررسی کرد. بررسی زندگی وایلدر و آثارش یک نمونه جالب است درباره چگونگی واکنش ذهن خلاق هنرمند نسبت به واقعیات زندگی، چون نشان می دهد که دیدگاهها و مولفه های یک هنرمند، از چه راه هایی می تواند به آثارش راه یابد.

Inception ( القاء / کریستوفر نولان/ ۲۰۱۰ )

مقدمه:

اول باید بگویم که به طرزی جالب در زیر نویس فیلم و حتی در مجلات معتبر نام فیلم به اشتباه "سرآغاز" یا کلماتی مشابه این ترجمه شده که درست آن "القاء" است. اگر در متن فیلم هم کلمه ای جز این بگذارید بی معنی می شود.

 

بررسی کامل و نقد فیلم:

با امواج خروشان آغاز می شود... انسانی که در سطح آب با صورت به زمین افتاده و با حیرت و ترس سر بر می دارد.. گویا انسان معاصر است در مواجهه با ناشناخته هایش.. شروع خوبی ست و گریم موقعیتی دی کاپریو از نوادر سینماست که بسیار طبیعی از کار در آمده! تصویری منحصر به فرد از فرزندان Cobb (که در آینده باز هم تکرار می شوند) از جلوی چشمانش رد می شوند و صدای نامفهومی به زبان ژاپنی. Saito پیر را می بینیم که در برزخ زمانی گرفتار است. همراه کاب تنها یک اسلحه و یک فرفره است (بعداً می فهمیم که این فرفره چه وسیله جالبی است!) اینجا مرحله پنجم خواب و همان مکانی ست که در انتها خواهیم فهمید کجاست و به لحاظ زمانی آنقدر عمیق و بی انتهاست که به آن برزخ (Limbo) می گویند. سایتو می گوید که کاب را به خاطر می آورد وقتی بار دیگری او را در اینجا دیده بوده است. می گوید: اومدی اینجا که منو بکشی؟ سپس تفنگی را بر می دارد و ما نمی بینیم که با آن چه می کند.. (در انتها باید بفهمیم که با این تفنگ خود و کاب را کشته و به زمان معمول برگشته اند).
می فهمیم که فیلم در جریانی سر به ته شروع نشده و ظاهراً در اواسط یا انتهای کار هستیم.. در این مرحله اما تشخیص جایگاه این سکانس ها ساده نیست.
می رویم به مرحله سوم خواب سایتو، جایی که چند وقت پیش (با مقیاس زمانی Reality) سایتو با کاب دیدار کرده. کاب درباره فکر و به طور دقیق تر ایده صحبت می کند: ایده انعطاف پذیرترین و واگیردارترین موجود است و چسبنده ترین چیزها؛ ایده ای که خوب شکل گرفته و کاملاً درک شده باشد.. اشاره ای به تعصب انسان ها بعد از باور به چیزی. می گوید اما تنها در خواب می توان ایده ها را دزدید (یا تغییر داد). او آمده تا ذهن سایتو را در برابر دزدی ایده هایش محافظت کند و می گوید که خودش ماهرترین استخراج کننده ایده است! جالب است اگر توجه کنیم سایتو را در همان مکانی می بینیم که در صحنه های قبل دیده بودیم (در اینجا ممکن است فکر کنیم سایتو پیر شده و کاب جوان باقی مانده و ذهنمان برود به سمت اینکه حالا باید بفهمم او با ذهن سایتو چه کرده که پیر تر شده؟.. با این حال این افکار کاملاً اشتباه است!). در ادامه می فهمیم که ذهن او در مرحله پنجم خوابش هم همان مکان را بازسازی کرده است. حالا می رسیم به مرحله دوم خواب و کاب را در خواب می بینیم.
کاب اما درگیر خاطره های خود است و در خواب هایش از دست آن ها رها نمی شود.. شاید هم خود نمی خواهد رها شود (صحبت هایش با Ariadne را در ادامه خواهیم دید که Mallorie یا به طور مخفف Mal را به دلیل عذاب وجدانش در ذهن خود زندانی کرده). از اشکالاتی که ظاهراً به فیلم وارد است این که برخی تصاویر موجود از مال در گذشته وجود نداشته.. خب می توان گفت که همه ما در خواب چیزهایی از دیگران می بینیم که لزوماً ربطی به خاطرات ما ندارند. با این حال باز می توان گفت پس چرا کاب تنها تصاویری تکراری از فرزندانش را می بیند؟ می توان به این پرسش چنین پاسخ داد که: ذهن انسان در پی جبران ماجراها یا واکاویدن آن چیزی ست که اتفاق افتاده. کاب در پی جبران کرده خود در قبال مال است و نه بچه هایش.. او تنها می خواهد به آن ها برگردد و نزدیک ترین تصویری که او از آن ها به خاطر می آورد همان تصویر از پشت است.. تصویری که در تکرارش تاثیری بیشتر خواهد داشت. به جز این، فیلم قصد دارد حساب روح رها شده را از آنکه اسیر تن است جدا سازد؛ مال اکنون رهاست و در دنیای به قول خودش واقعی دارد به خیال کاب می آید و می رود اما فرزندان کاب هنوز زنده اند و توانایی حرکت در قلمرو خواب را به دلیل نداشتن مهارت ندارند، علاوه بر اینکه کاب در قبال آن ها احساس عذاب وجدان نیز ندارد.
مال در ذهن کاب مایه خیانت است و در اوایل فیلم در ابتدا از روی صندلی که کاب خود را به پایه آن بسته بلند می شود که موجب سر خوردن کاب به پایین تر از ارتفاع مورد نظر می شود و در ادامه هم با سایتو همکاری می کند تا کاب لو رود.. پرسش اینجاست که چرا؟ کاب در قبال او احساس عذاب وجدان می کند و خودکشی مال را نتیجه القای ایده خود در ذهن او می داند. در عین حال مال همسری وفادار بوده. کاب از خیانت مال می ترسد چون می داند به وعده اش را در قبال او انجام نداده و به او در دنیای دیگر (به قول مال دنیای واقعی) نپیوسته.. هر آن منتظر اینست که مال او را بیابد و به هر طریقی که شده به دنیای دیگرش ببرد.
در این مرحله با دستگیری و تهدید همکار کاب (آرتور) او مجبور به تسلیم می شود. اولین نکته را اینجا مال می گوید: درد را در خواب به طور ادامه دار حس می کنیم اما مردن منجر به از خواب بیدار شدنمان می شود. دقت کرده اید که هیچوقت در خواب نمی میرید؟! نکته جالبی ست! آرتور که بیدار می شود صحنه برای دیگران هم آشفته می شود (خواب آرتور است به دلیل تزئینات محل و می فهمیم که دهن هر کس فضا را آن طور که خود می خواهد می آراید). واقعاً در خواب هم چنین صحنه های واقعی را می بینیم. تنها فرق فیلم با احساس واقعی ما اینست که فیلم فقط می گوید حس ها در خواب واقعی ترند ولی ما قادر به درک آن در فیلم نیستیم! همه بیدار می شوند و سایتو باز از روی جنس قالیچه می فهمد که در خواب دیگری هستند (نش؛ همکار دیگر کاب). نزدیک شدن مردم وحشی هم نشانه زمان بیداری است. این مفهوم در مفهوم بودن زندگی را عجب خوب به تصویر کشیده اند!


کاب با فرزندانش به صورت تلفنی صحبت می کند. تصویر ذهنی او از آن ها همانی ست که در آخرین دیدار نیمه کاره دیده.. او شبه فرفره ای دارد که می فهمیم برای تشخصی دنیای واقعی یا درگیر بودن در خواب دیگری از آن استفاده می کند. اگر در خواب دیگری باشی فرفره نمی ایستد زیرا مقیاس زمان طولانی تر است و به حدی نمی رسد که زمان سقوطش فرا برسد (Totem؛ از نامی قدیمی که نماد مورد پرستش و مقدس بوده گرفته شده و زیگموند فروید -که فیلم اشاره ناقصی هم به او دارد- کتابی دارد به نام "توتم و تابو" که البته با مفهوم توتم فیلم فاصله دارد).


سایتو نش را دستگیر کرده و اطلاعات مربوط به کاب را به دست آورده و حالا از او می خواهد که به ذهن برود و اطلاعات جدیدی را در ذهن او قرار دهد (لبخند سایتو در قطار هم نشانه ای بود از رضایت کار کاب و امید به پروژه ای که در آینده به او محول خواهد کرد). در اینجا برای اولین بار واژه Inception را از زبان سایتو می شنویم که البته به نادرستی در زیرنویس فیلم آغاز ترجمه شده بود (و البته متاسفانه اشتباهات دیگری نیز در سراسر فیلم در ترجمه به چشم می خورد). آرتور می گوید که این امکان ندارد چون ذهن می تواند منشا پیدایش افکار را پیدا کند و الهام واقعی قابل جعل کردن نیست (نکته سوم درباره خواب- اصلاً فرض کنید فیلمی آموزشی درباره خواب؛ این پدیده کمتر شناخته شده و مرموز می بینیم). نکته جالبی درباره الهام گفته می شود که به نوعی می تواند رد تمام نظریات درباره از خود بودن قرآن و سایر الهامات آسمانی به پیامبران است (شاید بگوئید خب من هم اگر ادعا کنم چه؟ خب مسئله این است که اگر راست بگوئید حتماً همین طور است اما مسئله این است که تمامی پیامبران در جامعه شان به راست گو ترین افراد مشهور بوده اند). با این حال کاب این مسئله را قبول ندارد! (و دلیلش این است که قبلاً این کار را روی همسرش امتحان کرده) و اینجاست که فیلم می خواهد برسد به رد مورد قبلی و اثبات این مسئله که بله! خیلی از ایده ها و دانسته ها در حقیقت یک توهم است! توهمی که یا خودت به دروغ به خودت باورانده ای (و حالا هم نمی دانی که دروغ است!) و یا کس دیگری در ذهن تو به نحوی آن را گذاشته که نمی توانی تصور کنی! درباره این مسئله در فیلم می توان کتاب نوشت! آنقدر جای بحث دارد که مجال آن در چند جمله و چندین پاراگراف ممکن نیست.. فعلاً هم قصد بررسی بیشتر آن را نداریم.. سایتو مسئله برگشت به امریکا و پیش فرزندانش را برای کاب مطرح می کند و وقتی کاب می گوید امکان ندارد او مسئله القا را هم ردیف آن می شمرد؛ غیر ممکنی وجود ندارد! سایتو در اینجا یک موقعیت تهدیدی را هم به کاب گوشزد می کند: می خواهی پیرمردی بشی که در تنهایی منتظره بمیره؟ و جالب است اگر وضعیت او در انتهای فیلم (که در ابتدا هم دیدیم) را به خاطر بیاوریم!


به پاریس می روند؛ برای پیدا کردن طراحی دیگر (به جای نش). در پاریس او به دیدن پدرش می رود. می فهمیم که او از امریکا به دلیلی فراری است.. از پدرش می خواهد تا هدایایی را برای فرزندانش ببرد. می فهمیم که پدر کاب به او یاد داده تا ذهن مردم را هدایت کند.. اما پدر می گوید: من یادت ندادم که دزدی کنی! (مثال همان شمشیر دو لبه است). جمله جالبی از کاب در مورد شاگردی که از پدرش می خواهد می شنویم: می گوید: به قول خودت این فرصتیه تا مدینه فاضله ای که هرگز وجود نداشته رو بسازیم! چیزایی که هرگز در دنیای واقعی وجود ندارن.. خب آیا دنیای بی عیب تنها در خواب قابل حصول است؟ فیلم در نهایت خواهد گفت که آن برزخی که از آن صحبت می شود در واقع مرحله ای بسیار درونی از ذهن ماست که خود آن را می سازیم و با هر چه کرده ایم باقی خواهیم ماند. این ایده را دوست دارم.. با این حال اگر به آیات قرآن معتقد باشی این مسئله تنها به مسئله روحانی اشاره دارد و رستاخیز جسمانی را نفی می کند.


می فهمیم که چرا خود کاب دنیای خوابش را طراحی نمی کند.. همسرش (و در حقیقت ذهن خود او که درگیر مال است) به او اجازه نمی دهد. او با آریادنی (با بازی تقریباً خنثی الن پیج که می توانست هر بازیگر نابلد تر دیگری هم باشد) آشنا می شود و به جای مصاحبه برای او یک آزمون عملی طراحی می کند..آزمونی دقیقاً مرتبط با حرفه آینده او.
با واقعیت دیگری درباره خواب آشنا می شویم (شماره 4): ما فقط از قابلیت های واقعی یک بخش از مغز (در فیلم به اشتباه یک نیمه ترجمه شده که بسیار بیشتر از حد منظور فیلم است!) استفاده می کنیم که مربوط به زمانیه که بیدار هستیم، در خواب ما تقریباً هر کاری می تونیم انجام بدیم. شماره 5: ما در خواب تقریباً به طور همزمان در حال مشاهده و خلق دنیای اطرافمون هستیم.. تازه به قدری خوب این کار رو انجام می دیم که خودمون نمی توتیم بفهمیم چه چیزی داره اتفاق میفته! قرار است افراد را به دنیای طراحی شده توسط آریادنی وارد کنند.. وارد شدگان هم آن فضا را با ناخودآگاه خودشان درک می کنند (شماره 6) و برای آن ها هم تا وقتی خواب هستند تفاوت واقعیت و ساختگی ممکن نیست و تنها بعد از از خواب بیدار شدن فرق خواب و واقعیت مشخص می شود؛ در خواب نمی دانیم که از کجا آمدیم و الان دقیقاً در کجا هستیم! (شماره 7). درد در خواب هم اینجا به مانند درد تیر خوردن آرتور در ابتدای فیلم مطرح می شود. آرتور می گوید که این کار جزئی از برنامه تمرینی ارتش برای آمادگی برای تیراندازی بوده است. کاب 5 دقیقه دیگر وقت می خواهد و آریادنی که از فهمیدن مدت زمان حرف زدنش با کاب تعجب کرده می فهمد که (شماره 8) در خواب عملکرد مغز سریع تر است و بنابراین احساس می کنیم زمان بیشتری سپری شده (5 دقیقه در دنیای واقعی معادل یک ساعت در خواب؛ یعنی 20 برابر). این نحوه خوابیدن افراد در فیلم ما را یاد ماتریکس می اندازد (تنها فرقش این است که سوکت اتصال به پشت سر وجود ندارد!). دوباره برای آموزش و شنیدن درس های بیشتر درباره خواب و ضمیر ناخودآگاه به خواب کابمی روند: تصاویر اطراف و افراد جزئی از ضمیر ناخودآگاه کاب هستند (اینجا ابته پاریس است) (حالا می فهمیم که چرا او مال را دائماً در خواب هایش می بیند و مهم تر اینکه به دلیل خواب های خودمان پی می بریم!). شماره 9: در خواب با ضمیر ناخود آگاه افراد حرف می زنند و چیزهایی را از او می گیرند (یا به او می دهند).. این به نوعی همان روش "هیپنوتیزم" یا خواب مصنوعی است که برخی روانشناسان برای درمان افراد از آن استفاده می کنند. حالا چطور اطلاعات دزدیده می شوند؟ با دستیابی به محلی مثل بانک که ذهن اطلاعاتی که می خواهد از آن ها حفاظت کند در آنجا نگهداری می کند. آریادنی نکته جالبی را می گوید: (شماره 10): انگار خواب بیش از دیدن در مورد احساس کردن است (چیزی که شاید خود ما هم تا به حال کمتر به آن فکر کرده بودیم). شماره 11: در خواب قوانین فیزیکی قابل تغییر هستند. شماره 12: ایجاد تغییر در تصاویر ذهن ناخودآگاه شخص دیگر باعث فهم ایجاد تغییر و دریافتن قرار گرفتن در موقعیت غیر واقعی می شود (افراد موجود در ذهن کاب به خاطر تغییرات فضایی به آریادنی حمله می کنند.. درست مثل سیستم ایمنی بدن انسان در مواجهه با عامل خارجی). کاب یا هر فرد دیگری نمی تواند به راحتی (مخصوصاً در خواب) ضمیر ناخودآگاهش را کنترل کند (شماره 13). در واقع در موضوعی به نام روانکاوی افراد قرار است یاد بگیرند که بر این ناخودآگاه افسار گسیخته و مهار نشدنی چیره شوند. آریادنی کار جالب می کند: دو آیینه را در مقابل کاب قرار می دهد تا بینهایت تصویر از او بسازد.. ایده ای که انگار برای کاب هم جدید و جالب توجه است. شاید ایده خواب در خواب از اینجا به ذهنش می رسد..
کاب دوباره مال را می بیند.. به آریادنی می گوید هیچوقت از خاطراتت برای ساختن مکان استفاده نکن، همیشه جاهای جدید را تصور کن و بساز.. کل خاطره را به طور دقیق بازسازی نکن.. چرا؟ چون اینطوری می فهمی که در واقعیتی یا در رویا.. البته این برای امثال کاب که مال را می بینند و می دانند که او مرده اتفاق می افتد. درک این مسئله برای امثال ما راحت نیست.. مثلاً دیدن خوابِ یک درگذشته.. آیا می فهمیم که او مرده و اکنون در خواب هستیم؟ معمولاً خیر! گلبول های سفید به آریادنی حمله می کنند و او را در خواب کاب می کشند..
آرتور برای آریادنی توضیح می دهد که باید شی ئی منحصر به فرد برای خود داشته باشد که بتواند دنیای واقع را از دنیای خواب تشخیص دهد.آریادنی که حسابی ترسیده می رود..کاب می گوید که باز خواهد گشت..چون چیزی مثل این کار برای او نخواهد بود (درست مثل بیینده که به همین دلیل محو فیلم است).
کاب به یک جاعل حرفه ای نیاز دارد و به  همین دلیل به دنبال فردی به نامEames به مومباسا (بندرى درجنوب شرقی کنیا) می رود. ایمز برای کاب می گوید که باید از رابطه پدر و پسری رابرت فیشر (فرد مورد نظر سایتو) استفاده کند (اشاره دیگری به تئوری های فروید که عامل بسیاری از مشکلات در افراد را رابطه پدر-پسری می داند). همچنین به او می گوید که به یک شیمی دان احتیاج دارد و یوسف را معرفی می کند. ایمز یک بار در امر القا تلاش کرده اما به دلیل عدم  زیرکی کامل در اجرای دقیق نقشه موفق به انجام آن نشده است (چنانکه سایتو نیز به دلیل برخی اشکالات جزئی در کار طراحی موفق به شناسایی کار کاب شده بود).
آریادنی باز می گردد و این را به دلیل زیبایی کارش در خلقی محض می داند. آرتور به او چند حقه یاد می دهد: اشیاء متناقض؛ راه پله هایی که به جایی نمی رسند.. چرا؟ تا در مراحل خواب دیرتر گرفتار عواملی که احتمالاً به دنبال آن ها خواهند بود (همان گلبول های سفید) شوند. آریادنی می گوید که انگار ذهن من مودب تر است! آرتور می گوید: هیچکس دوست ندارد که کسی در ذهنش شلوغ کاری کند. حالا چرا کاب دیگر مکان سازی نمی کند؟ آرتور فکر می کند که این به خاطر زن اوست.. زنی که اکنون مرده و به قول آرتور زنی دوست داشتنی نیز بوده است! سوالی که برای بیننده پیش میاید این است که: چگونه زن خوبی بوده و کاب اینقدر از دیدن او می هراسد و مال اینقدر در خواب به او خیانت می کند؟ یا آرتور اشتباه می کند یا کاب دروغ گفته است..اما هیچکدام از این فرض ها درست نیست! می فهمیم که مال باعث کشف وسیله "توتم" برای درک خواب از غیر خواب شده است.
کاب پیش یوسف می رود و فرضیه خواب سه مرحله را مطرح می کند. باید ماده ای بسیار خواب آور (البته واژه Sedative را به کار می برد که به طور علمی به معنای آرامبخش است و برای خواب آور واژه Hypnotic صحیح است). یوسف چند نفر را به کاب و همراهانش نشان می دهد که روزها به آنجا میایند تا به خواب روند اما به قول پیرمردی که آنجاست، آن ها برای بیدار شدن به آنجا میایند تا احتمالاً دنیای مورد علاقه شان را در خواب ببینند.. و می گوید: شما کی هستید که بگوئید واقعیت چیست؟ (واقعاً هم مگر می توان به راحتی گفت؟.. اصلاً انسان به این موضوع مشخص نبودن حقیقت در برابر واقعیت علاقه ای ذاتی دارد) بی اختیار یاد سخن پیامبر می افتم: مردم خوابند، وقتی که مردند بیدار می شوند، با توجه به این جمله حرف پیرمرد سخن درستی است!
ظاهراً و بر اساس شایعات رابطه پیچیده ای بین رابرت فیشر و موریس (پدرش) برقرار است و از قرار معلوم باز هم رقابت سایتو با خانواده فیشر بر سر قدرت و البته انرژی ست (فیلم های امروزی به این مسئله که مسئله ای واقعی هم هست بسیار اشاره می کنند.. آخرینش شاید Avatar بود). ایمز متوجه می شود که بروانینگ (وکیل شخصی موریس) با مرگ او قدرت بیشتری خواهد یافت و در واقع همه کاره شرکت می شود. ایمز که جاعلی حرفه ای ست می خواهد در خواب رابرت نقش براونینگ را برای رابرت بازی کند و به او چیزهایی را القا کند و در ادامه و در مرحله بعدی خواب (مرحله سوم، یادتان اگر باشد در ابتدای فیلم کاب داشت یک خواب دو مرحله را برای سایتو اجرا می کرد) رابرت فکر می کند که خودش دارد به خودش موضوعی را القا می کند و در واقع منشا این القا را غیر خودی نمی داند و پس از بازگشت به دنیای واقع به آن عمل خواهد کرد! این همان قدرت القای ناخودآگاه انسان است که توسط فروید بیان شده است. (به شخصه و طی تفکرات به این نتیجه رسیده بودم که انسان برای رسیدن به نهایت ضمیر خود سه مرحله را پیش رو دارد!).
آریادنی توضیح می دهد که برای هر مرحله چه چیزهایی را تعبیه کرده است؛ برای مرحله اول یک بیمارستان تا رابرت پدرش را در آنجا داشته باشد.. کاب می خواهد که جزئیات مسیر را به او نگوید (در واقع از ورود مال به قضیه و خراب شدن نقشه می ترسد، هر چه را او بداند، مال هم می داند). او برای آریادنی توضیح می دهد که در امریکا فکر می کنند که او مال را کشته. یکی از اشکالات فیلم اعتماد بیش از حد و زودهنگام کاب به آریادنی ست که فقط با همشغلی این دو و یا لزوم بازگویی نکاتی برای بیننده قابل توجیه است. جمله جالبی را از زبان کاب می شنویم که حسابی از آن لذت بردم: "متشکرم که نپرسیدی آیا این کارو کردم یا نه".
کاب برای گروه توضیح می دهد که برای القای پاشیدن موسسه گسترده فیشر ها به رابرت باید این ایده را در عمق ناخودآگاه او قرار دهند و می گوید که ناخودآگاه انسان با احساسات (و نه دلیل منطقی) انگیخته می شود. بنابراین بایستی این ایده را به نوعی احساس ترجمه کنند و به خورد رابرت بدهند (همان کاری که دنیای رسانه امروز برای ایجاد عقاید راسخ در افراد انجام می دهد.. مقایسه کنید این را با آنچه ما در عاشورا برای حسین (ع) انجام می دهیم و اینکه دائماً از ما خواسته می شود تا به جای احساس صرف به تعقل بپردازیم و نگاه کنید به سخن مداوم خداوند در قرآن که انسان را به تعقل فرا می خواند). مدرکی دیده می شود که در آن به جنگ میان پدر و پسر (فیشرها) اشاره شده (دعوایی در رستورانی در سیدنی).. شاید پرت کردن عکس پدر و پسر در قسمت قبلی فیلم توسط موریس نشان از همین جنگ باشد. ایمز می پرسد آیا ایده از هم پاشیدن شرکت می تواند برای رابرت به معنای نوعی تلافی باشد؟ کاب جواب منفی می دهد: احساسات مثبت همواره بر احساسات منفی غلبه خواهند کرد، ما همواره از ته دل خواهان آشتی کردن و پالایش روانی هستیم (شماره). بنابراین ما به احساسات مثبت رابرت در تمام موارد نیاز داریم. آرتور و ایمز درگیر بحث اختصاصی بودن ایده می گویند که کاب می گوید: القا به اختصاصی بودن ربطی ندارد.. باید با آنچه خواهیم دید برخورد کنیم (این هم همان معنای اختصاصی بودن را می داد!).
قرار است در مرحله اول رابطه رابرت با پدرش را بازگشایی کنند و به او بقبولانند که پا جای پدرش نگذارد و راه خود را برود. در مرحله بعد بایستی ایده "ساختن چیزی به شخصه" را به او القا کنند و در مرحله پایین تر (آخرین مرحله) تیر آخر: "پدرم نمی خواهد که مثل او باشم".
آرتور می گوید که با وجود سه مرحله ای شدن خواب، شکستن آن هم آسان تر خواهد بود اما یوسف می گوید که با آرامبخشی (منظور همان خواب آوری ست) حل می شود! به قول او این ماده شیمیایی می تواند باعث شود که اتصال خوبی بین رویای افراد مختلف ایجاد شود (این قسمت ماجرا را کاملاً خیال پردازانه بدانید.. لا اقل برای زمان حال!). مشخص می شود که در مراحل بعدی مغز سریع تر کار می کند و زمان نیز کند تر خواهد گذشت (عملکرد مغز در خواب 20 برابر زمان بیداری است و خواب در خواب دیدن موجب ترکیب این حالت ها و به نوعی تشدید (اثر سینرژیستی) می شود. یعنی 10 ساعت ضربدر 20! یعنی در مرحله اول برای ده ساعت زمان حاضر معادل یک هفته خواهیم داشت، در مرحله دوم 6 ماه و در مرحله سوم 10 سال! (در اینجا می رسیم به مسئله نسبیت انیشتین و مفهوم عمیق 6 دوره ای که در قرآن برای خلق آسمان ها و زمین ذکر شده است) (یوم در عربی همه به معنای روز و هم به معنای دوره است). تصور کنید اگر این مسئله درست باشد.. برای کسانی که سال ها در حالت کما هستند چند سال می گذرد؟! در اینجا شاهد یک نقطه ضعف دیگر برای فیلم هستیم: آرتور سوال می کند که برای بازگشت به دنیای واقع چه راه حلی داری؟ امیدوارم بهتر از شلیک به سر باشد (اشاره به سکانس های ابتدایی فیلم).. کاب می گوید: یک ضربه.. و ایمز به آریادنی نشان می دهد که ضربه یعنی چه! ما در ابتدای فیلم دیده بودیم که آرتور برای بیدار کردن کاب از همین روش استفاده می کند.. جالب و اشتباه است که اینجا ایمز باید همین مسئله را به خود او گوشزد کند! یوسف می گوید که دارو طوری به کار گرفته شده که روی گوش داخلی اثر نکند (عجب!) و اثر سقوط یا واژگون شدن قابل اجرا باشد. قرار است ضربه ای منطبق بر هر سه مرحله به وسیله موسیقی به آن ها وارد شود. قرار است از پرواز سیدنی به لس آنجلس رابرت که حدود ده ساعت طول می کشد و رابرت هر دو هفته با آن پرواز دارد استفاده کنند.
شب هنگام آریادنی بی اجازه به خواب کاب وارد می شود و قضایای خصوصی او با مال را می بیند. کاب در هتلی ست که آخرین بار با مال قرار داشته. مال از کاب می خواهد که به آنچه باید .. به رویای همیشه با هم بزرگ شدن (و پیر شدن) عمل کند. مال آریادنی را می بیند (اگر صدای تلویزیونتان بلند باشد با صدایی که در اینجا وارد می شود و طرز نگاه مال تکان سختی می خورید!). کاب از دیدن آریادنی متعجب و ناراحت می شود. به طبقه بالاتری از رویاهای شخصی کاب می روند.. کنار دریا و مال و فرزندانشان.. آریادنی می پرسد: چرا با خودت اینچنین می کنی؟ کاب می گوید: این تنها راهیه که همچنان می تونم خواب ببینیم (همان جوابی که در پاسخ به چرایی خواب آن جهان سومی ها داده بود- می گویند دلیل هر کار را برای هر کس که بگویی در واقع به دلایل خودت اشاره کرده ای). چرا اینقدر خواب دیدن برای کاب اهمیت دارد؟ چون در خواب هنوز با هم هستند.. این شاید دلیلی بر خواب دیدن کسانی باشد که بعد از مرگ عزیزی او را به خواب می بینند.. آریادنی می فهمد که این ها علاوه بر خواب خاطرات کاب نیز هستند (خب در خواب هم ما تصاویر دیده شده مان را به نوعی بازسازی می کنیم). آریادنی به کاب می گوید: این ها فقط خواب و رویا نیست، خاطره ست. مگه خودت نگفتی از خاطراتمون استفاده نکنیم؟ کاب: اینا خاطراتین که باید تغییرشون بدم، درعین حال کاب می گه که لحظاتی که پشت به بچه هام کردم و رفتم لحظاتی ان که نمی تونم تغییرش بدم! آریادنی برای فضولی هم که شده (! و برای فهم بیننده از ماجرای کاب) به آسانسور مراحل مخفی کردن خاطرات کاب می رود و در مرحله ای پایین تر ترن را می بیند و در خصوصی ترین (پایین ترین) محل دفن شده خاطرات کاب (آریادنی به کاب می گوید که تو مال را در ذهنت زندانی کرده ای) به هتلی می رود که در آن کاب آخرین بار مال را زنده دیده. مال برای آریادنی معما طرح می کند: فرض کن منتظر یک ترنی، ترنی که نمی دونی به کجا خواهد رفت.. چطور می تونه برات مهم نباشه که به کجا میره؟ کاب می رسد: وقتی بدونی با هم خواهید بود. مال هیجانی و عصبانی می شود و به سمت آن دو حمله می کند: مگه تو قول ندادی با هم خواهیم بود؟ کاب می گوید که باز می گردد.. کی؟ لابد وقت مرگ! آیا مال فکر می کند آریادنی قرار است رابطه ای با کاب داشته باشد و باعث وابستگی اش به دنیا شده که از او متنفر است؟ معلوم نیست اما به نظر می رسد چنین باشد.
از خواب بیدار می شوند و کاب به طرز مسخره ای –با یک تهدید ساده- قبول می کند که آریادنی هم با آن ها به سفر بیاید. چه جالب است که سایتو قول می دهد با یک تلفن ورود کاب به امریکا را قانونی کند! همه جا پول انگار قانون را زیر پا می گذارد!
می رویم به هواپیما..داروی بیهوش کننده در آب و بیهوشی.. نکته نیمه مسخره دیگر: دلیلی نبود کاب با پنهان کاری ماده خواب آور را در آب رابرت بریزد وقتی زن به ظاهر مهماندار همدست آن ها بود!


مرحله اول خواب:

در شهری بارانی. یوسف از دستشویی می آید! (در خواب هم؟!) می دانند که رابرات منتظر تاکسی ست.(سوار ماشین هیوندای هستند!). تاکسی ای را می دزدند (هواستان به هدف و وسیله در این ماجراها باشد و نتایج غیراخلاقی که در نهایت باعث بروز می شود). یکی از صحنه های جالب در اینجا اتفاق می افتد: ورود یک ترن در وسط خیابان شهر. اگر دقت کرده باشید این همان ترنی ست که کاب و مال سرشان را روی ریل آن گذاشته بودند.. در واقع ذهن کاب همراه با ورود او به صحنه وارد ماجرا می شود. (در طراحی آریادنی هم نیست) چرا؟ چون او خود تصویر ذهنی است و نه خود کاب! مگر می شود دو جنس مشابه را از هم جدا نمود؟ در حقیقت تلاش کاب برای رهایی از تصاویر مال تلاشی بیهوده است. به تاکسی حمله می شود (بعد می فهمیم که سیستم دفاعی ذهن رابرت است که توسط یک استخراج کننده اطلاعات مهارت دیده). سایتو در این درگیری مجروح می شود. تصویر برداری این صحنه ها بسیار زیبا از کار در آمده! به یک ساختمان می روند. یک اشکال دیگر: کاب هنوز تازه گفته که با یک ترن برخورد کرده آرتور از آریادنی می پرسد: چرا یک چنین ترنی را در شهر گذاشتی؟ (فاصله گفتن جواب و سوال آرتور بسیار کم و غیر طبیعی است!). آرتور در ادامه با خونسردی از داشتن مربی مهارت دهنده ذهنی به رابرت سخن می گوید که بسیار مسخره است و حتی عصبانیت کاب آن را در فیلم توجیه نمی کند. ایمز می خواهد بیدارشان کند که کاب مانع می شود. آن ها آنقدر خواب عمیقی می بینند که مرگ در این حالت به مرگ جسمشان می انجامد و روحشان به برزخ می رود (کاب به آنجا فضای رویای مطلق می گوید و آرتور آن را جایی با ضمیر ناخودآگاه خالص و بینهایت تصویر می کند که در آن هیچ کس چیزی از آن نیم داند جز کاب که قبلاً در آنجا افتاده است! پنهان کاری کاب در مورد این مسائل به خاطر رسیدن به فرزندانش قابل توجیه است اما جالب آنجاست که آرتور با کمال پررویی به کاب می گورد: چرا این خطرات را به ما نگفتی! (در صورتی که خودش برخی اطلاعات را به گروه منتقل نکرده است!). اعتراف یوسف به توافقش با کاب برای گرفتن تمام سهم او نیز مخسره است (نمی دانم نویسنده چرا روی این توجیهات و گفت و گو ها اصلاً دقت نکرده!؟). ایمز می گوید من دیگر به مرحله پایین تر نمی روم که خطر بیشتر شود. کاب می گوید: 10 ساعت پرواز ما معادل یک هفته است که در این مدت افراد فیشر ما را خواهند کشت: "حرکت به سمت پایین تنها راه رفتن به جلوست!" (مثلاً با یک جمله متناقض با معنی روبرو هستیم اما در حقیقت هیچ معنای عمیقی در آن نهفته نیست!). آرتور و ایمز رابرت را تهدید می کنند که رمز گاو صندوق را بدهد. او اظهار بی اطلاعی می کند. ایمز خود را به شکل براونینگ در می آورد (این مسئله خیلی جالب است که برخی آدم ها روحشان را به شکل اشخاص دیگر در می آورند.. همان نقابی ست که می گویند به چهره می زنند..). کاب برای آریادنی توضیح می دهد که در مراحل پایین تر درد سایتو کمتر خواهد شد. اگر هم بمیرد، وقتی بیدار شود ذهنش کامل از بین رفته است (مرده متحرک)، منتظر مرگ در تنهایی است (همان چیزی که سایتو کاب را با آن جمله تهدید کرده بود!.. خودش هم قسمتی از جمله اش را بازگو می کند!) و البته قرارش با کاب را هم فراموش می کند! (شاید اینجا بفهمیم آن صحنه ابتدایی فیلم کجا بوده..). رابرت برای براونینگ قلابی می گوید که پدرش در جمله آخر به او گفته: "نا امید". مشخص می شود که رابطه پدر و پسر  بد بوده. براونینگ به نوعی با اشاره به پدرش از او می خواهد شرکت را رها یا منهدم کند. آریادنی دارد کاب را متقاعد می کند بگوید کی در برزخ بوده.. می فهمیم هر چه بیشتر در ضمر فیشر فرو می روند، به همین ترتیب در ضمیر کاب نیز!.. و اینچنین امکان امفجار احساسات ناشی از مال وجود دارد.. باز به طرز مسخره ای (! خب چاره ای هم ندارد فیلمنامه نویس برای بیان داستان کاب!) کاب متقاعد می شود داستانش را برای آریادنی بگوید.. کاب و مال با به اشتراک گذاشتن رویاهایشان به زمان کشداری (حدود 50 سال) کشیده شده و به آن عادت کرده اند.. عادتی که برای مال موجب علاقه برای رسیدن به دنیای خود ساخته و برای کاب موجب یاس از واقعی نبودن و تلاش برای بازگشت به دنیای حاضر می شود. می رویم به زمانی که کاب، مال را در سالگرد ازدواجشان در هتل می بیند و به او می گوید که به داخل برگردد (یاد دیکاپریو در نقش جک در تایتانیک افتادم که از رز می خواهد نپرد..). بازی دی کاپریو در این لحظات دیدنی ست. مال فکر همه جا را کرده: عاقل بودن خود را نزد چند پزشک ثابت کرده و نامه ای نوشته که در آن خود را در خطر جانی از سوی شوهرش معرفی می کند. بعید است زنی را جلوی هتل مرده پیدا کرده باشند و شوهرش در جا ممنوع الخروج نشده باشد و مدتی وقت داشته باشد که بلیطی برایش بخرند و به خانه برود و بعد فرار کند (! این هم یکی دیگر از اشکالات فیلمنامه است). جمله جالبی در اینجا از زبان آریادنی می شنویم: "گناه تو اونو (مال) تعریف می کنه، این بهش قدرت میده..". باید خودت را ببخشی تا رها شوی. این احساس توأم بخشودگی و گناهکاری در زندگی انسان نقش مهمی را در سلامت روانی بازی می کند. آرتور دارد با تصاویر ذهنی می جنگد که صحنه جالبی می بینیم: ایمز می آید و با اسلحه ای بسیار قدرتمند هدف را منهدم می کند و می گوید: "نباید از اینکه کمی بزرگتر خیال پردازی کنی بترسی". در ماشینی –بنز- که با آن حرکت می کنند می گویند که هر چه عمیق تر برویم سیستم دفاعی فیشر هم قدرتمند تر می شود (دستیابی به ضمایر عمیق تر انسان سخت تر است). کاب پیشنهاد "آقای چارلز" را می دهد. در ماشین به خواب می روند.


مرحله دوم خواب:

در یک هتل. زنی زیبا (ایمز) دارد با رابرت فیشر حرف می زند (به نوعی او را اغوا می کند). آقای چارلز (کاب) سر می رسد و خود را Rod Greenاز بازاریابی (و بعد آقای چارلز؛ سرپرست تیم مسئول حفاظت رابرت) معرفی می کند و به او می گوید که دختر قصد دزدیدن کیف پول او را داشته (در واقع پروژه آقای چارلز ترفندی طراحی شده برای ضد کردن فیشر با ناخودآگاهش است). رابرت دوباره همان حرف های مرحله اول در مورد کیفش را تکرار می کند. کاب مانند کسی که همه چیز را می داند وارد عمل می شود. تکان های داخل هتل در اثر تکان های درون ماشین یوسف است (دقت کنید که ماشینشان عوض شده!). همه ما این حال را تجربه کرده ایم. خاطرات کاب دوباره سرازیر می شوند (دیدن بچه هایش) و توجه افراد ضمیر رابرت را جلب می کند..کاب خودش را جمع می کند و به رابرت می فهماند که در خواب است.. توجه مردم اطراف وقتی به آن دو کم می شود که رابرت موضوعی را قبول می کند و از استرس خارج می شود (بسیار زیبا این ضمیر ناخودآگاه به تصویر کشیده شده و یک موضوع جالب تر این است که رابرت کاب را به خاطر نمی آورد در حالی که او را در هواپیما دیده بود.. این هم مسئله ای واقعی ست). روش آقای چارلز در واقع همانی ست که داشتند برای سایتو بازی می کردند. توجه افراد دارد به فرد صاحب خواب (آرتور) جلب می شود. او روشی غیر معمول را انتخاب می کند و البته این کار را ظاهراً فقط برای کام گرفتن انجام می دهد (مسخره است! آن هم در آن موقعیت.. طنز کاملاً نامناسبی ست).براونینگ –قلابی- که در مرحله قبل حرفی عجیب به رابرت زده و در ذهن او به خیانت آلوده شده، حالا در قامت تصویر واقعی براونینگ به اطاق رابرت می آید و رابرت که احساس می کند فریب او را خورده تصویر بدی از او در ذهن دارد. براونینگ ذهنی او برایش توضیح می دهد که نمی توانسته بگذارد رابرت تمام شرکت را به باد دهد. او اعتراف می کند که نمی خواسته رابرت به وصیت نامه واقعی پدرش، که می خواسته او به روش خودش عمل کند، دست بیابد.

 
نقدی در ادامه:

برایم جالب بود بازی لئوناردو دی کاپریو در یک سال، در دو نقش نسبتاً متفاوت اما با پس زمینه های مشترک (در Shutter Island و همین فیلم اخیر) که در آن به نوعی موجب مرگ همسر خود شده و خانواده خود را به نوعی متلاشی کرده است، البته در هر دو مورد تقریباً ناخواسته. بازی او در فیلم های اخیرش نزدیکی او به مرز و رد شدن از سطح یک بازیگر حرفه ای به یک فوق ستاره (از رومئو و ژولیت با بازی تقریباً بیرونی و تصنعی اش تا بازی زیر پوستی با تراوش به بیرون همراه با فرو رفتن کامل در نقش دو فیلم اخیرش) را تایید می کند.

یکی از اهداف فیلم بیان مرز نامعلوم واقعیت و رویا ست؛ چنانکه پیرمردی که در محل خواب چند نفر در مومبائی ست به کاب می گوید: تو چه کسی هستی که بگویی کدام واقعیت است؟ حقیقت هم این است که کسی با قطعیت نمی تواند بر واقعی بودن جهان فعلی و یا جهان رویا و خواب صحه بگذارد.. افرادی که در محلی با ظاهر جهان سومی و پر از فلاکت به خواب مصنوعی عمیقی فرو می روند در واقع به دنبال جهان مُثُل افلاطونی هستند که در آن همه چیز ایده آل است؛ چنانکه کاب نیز به پدرش یادآوری می کند که به او یاد داده در این دنیا نمی توان مدینه فاضله را ساخت و فقط در خواب است که همه چیز امکان تجسم دارد. در فیلم ماتریکس که شباهت زیادی به این فیلم دارد اما سخنی مشابه در قالبی مشابه اما با هدفی دیگر (نجات Zion؛ شهر افسانه ای صهیونیست ها) بیان می شود. یکی از فیلم های نسبتاً واقع گرای این چنینی اما فیلم “The sea inside” (دریای درون) با بازی خاویر باردم است که مرزهای خیال پسندیده و دنیای حاضر ناپسند را به زیبایی به تصویر کشیده است.
مسئله القاء و تغییری که کاب به جریان کاریش وارد می شود و سخنان پدرش در مورد دادن ایده به دیگران (ظاهراً منظور ایده های خوب است) مسئله امروز دنیاست. در واقع فیلم دارد روند تغییرات فکری در دنیای مدرن و کارکرد را از دزدی تا ایده گذاری ذهنی به وسیلهرسانه ها و القای چیزی غیر معمول یا نادرست برای بهره برداری از منابع و امکانات با نیروی کم بعدی را نشان می دهد.. دنیایی که امروز حمله نظامی را آخرین گزینه برای رسیدن به هدف می داند و تا روند سلطه نرم (یا به قول امروزی ها جنگ نرم) باز باشد دست به سلاح فیزیکی نمی برد.انگار هدف امروز رسانه ها نیز به جای اطلاع رسانی پرداختنسلیقه ای و هدفمند به موضوعات برای سلطه حاکمان پشت پرده بر منابع و انرژی مردمان (چنانکه هدف سایتو نیز جلوگیری از تسلط فیشر بر دنیای تامین انرژی) است.
به اشکالات فیلمنامه ای ضمن بررسی کامل آن اشاره کردم.. می ماند چند نکته مفهومی و کلی که فیلم از آن رها نخواهد شد:

-کاب با تبانی و دست زدن به هر کار ممکن (خواه در خواب یا هر کجای دیگر) در نهایت فیلم موفق می شود به نزد فرزندانش بازگردد و مثل یک قهرمان غسل تعمید داده به نظر برسد.. با این حال مرحله رهایی او از بند بدی هایی که کرده در هیچ مرحله ای اتفاق نمی افتد و به نوعی بدآموزی درونی فیلم بر ضمیر ناخود آگاه بیننده اثر می کند.

- مهمترین اشکال کلی فیلم اما نداشتن شخصیت متمرکز و تاثیرگذار است. اگر در “The Matrix” با Neo همذات پنداری می کردیم و دوست داشتیم جای او باشیم و یا در Heat برای دنیرو دل می سوزاندیم، در القا اما چنین نیست.. این موضوع از پخش شدن دیالوگ ها بین افراد و کم دیده شدن و کم فرو رفتن در زوایای ذهنی و درگیری های کاب ناشی می شود، در حالی که شخصیت های فرعی هم هیچکدام به مانند Trinity یا Morpheus در ماتریکس (که فیلم و کارگردانش نمی توانند منکر تاثیر پذیری از آن شوند) جذابیت شخصیتی ندارند. در واقع پس از دیدن فیلم به هیچ یک از شخصیت ها فکر نمی کنیم و اگر قصد سازنده نیز تنها اندیشیدن بیشتر به مقوله خواب بدون تاثیر پذیری از شخصیت ها بوده باشد (که البته در به جا بودن ایده فیلم به دلیل کمتر پرداخته شدن به مقوله ماورایی خواب و لذت بیننده از دانستن درباره آن شکی نیست)، به هر حال از تاثیر کلی فیلم بر بیننده کاسته است و آنچه به عنوان اثری از فیلم در ذهن او باقی خواهد ماند تنها لذت دانستن درباره موضوعات عجیب "خواب" و "ضمیر ناخودآگاه" است.

 

رمز گشایی از انتهای فیلم:

آیا کاب در انتها به دنیای واقع بازگشته است؟ بله! به تفاوت های دوران خواب و بیداری او دقت کنید: او در خواب هایش به دلیل تعلق خاطر به مال حلقه ازدواج در انگشت دارد در حالی که در بیداری چنین نیست (ناخودآگاه او وفادار تر از خودآگاه اوست!). توتم او در انتهای فیلم می افتد (به لحظه دقیق پایانی و صدای افتادن آن در سیاهی دقت کنید، گرچه در صحنه ای که قابل دیدن است این را نمی بینیم.. این هم برای بازی با ذهن بیننده است). همین طور فرزندان او (فیلیپا و جیمز) در صحنه پایانی کمی بزرگ تر شده اند و در لیست اسامی انتهای فیلم هم اگر دقت کرده باشید دو نام برای نقش های آن ها نوشته شده که نشان می دهد در صحنه انتهایی حدوداً 2 سال بزرگ تر شده اند (این را از YahooAnswer دریافتم).


در حاشیه:

*پیش از این نیز گفته بودم که اصلاً فکر نمی کنم فیلم لیاقت نامزدی بهترین فیلم یا بهترین بازیگر را داشته باشد. فیلم تاثیر ماتریکس یا بازی های خیره کننده Heat را ندارد. نامزد شدن فیلم در رشته بهترین فیلم هم به دلیل محیط و موضوع جذاب و کارگردانی قوی فیلم است.

*فیلم با تحسین منتقدان همراه شد و در جوایز اسکار نیز نامزدی و دریافت چند جایزه نسبتاً غیر مهم را ذخیره کرد.
*در ایام عید نوروز و در قالب برنامه "سینما یک" این فیلم به صورت دوبله شده پخش شد. خوشبختانه برای نام آن از "تلقین" استفاده شد که بهتر از "سرآغاز" در –فعلاً- ماهنامه "دنیای تصویر" بود اما متاسفانه برای پیشگیری از تشابه اسمی با فیلمی دیگر از همین شبکه (که با نام "القا" پخش شد) از این معنی استفاده شده بود. ای کاش نام این دو فیلم عوض می شد.. اگر هر دو فیلم را دیده باشید جابجایی اسمی را بسیار به جا خواهید یافت!

Green Zone  ( منطقه سبز / پل گرین گراس / ۲۰۱۰ )

خیلی از فیلم هایی که در رابطه با جنگ عراق ساخته می شوند سوالاتی را در مورد اینکه دلیل اصلی این جنگ از اساس چه بوده است را مطرح می کنند و فیلم "منطقه سبز" هم از این قاعده مستثنی نیست.

 در این فیلم "مت دیمون" در نقش یک ستوان که فرماندهی عده ای از سربازان آمریکایی جهت کشف سلاحهای کشتار جمعی را به عهده دارد بازی می کند...

فیلم منطقه سبز فیلمی به شدت انتقادی در خصوص سیاستهای دولت وقت آمریکا در مورد جنگ عراق است که جنگ طلبی ها و  شاید سیاست های کلان خارجی این کشور را با بیانی جسورانه زیر سوال می برد.

 در این فیلم با سکانسهایی مواجه می شویم که وضعیت بسیار بد زندانیان عراقی و عوارض این جنگ که دامن گیر مردمان عراق شده است را به تصویر می کشد.

اشاره های بجایی که در این فیلم به سیاست های اشتباه فرماندهان آمریکایی در عراق در ارتباط با حذف حزب بعث عراق از مشارکت در دولت جدید می شود جالب و قابل تامل است.

The Reader  ( کتاب خوان / استفن دالدری /  ۲۰۰۸ )

«کتاب‌خوان» همان فیلمی بود که پس از شش سال غیبت، از کارگردان انگلیسی و گزیده‌کارش، استفن دالدری، انتظار داشتیم. دالدری که اصالتاً یک تئاتری محسوب می‌شود و تاکنون موفقیت‌های بسیاری را به واسطه‌ی اجرای نمایش‌های درخشانش بدست آورده، در سه فیلم بلند سینمایی خود نشان داده است که هم سینما را خوب می‌شناسد و هم به چگونگی تصویر تأثیرگذار و تودرتوی یک داستان اشراف کامل دارد. پس از روایت دراماتیک دالدری در «بیلی الیوت» از پسرکی که استعداد شگرفی در رقص دارد و به دنبال آن خلق هزارتوی پیچیده‌ای به نام «ساعت‌ها» که به بررسی زندگی سه زن در سه عصر به گونه‌ای بدیع و تجربه‌نشده می‌پردازد، اینک درام پساجنگی «کتاب‌خوان»، هتریک دالدری را در احراز نامزدی اسکار بهترین کارگردانی تکمیل می‌کند.

دالدری در «کتاب‌خوان» موضوعی را مورد بحث قرار داده که بر خلاف ظاهر تکراری و شاید به نوعی کلیشه‌شده‌اش، در لایه‌های زیرین خود گویای حرف و سخن تازه‌ای در باب فاجعه‌ی جنگ و متعاقب آن نفرین ابدی‌اش برای جامعه‌ای‌ست که در دنیا به عنوان بانی آن شناخته می‌شود.

فیلم با بررسی گوشه‌ای از جنایات ارتش آلمان در خصوص موضوع بحث‌برانگیز همه‌سوزی یهودیان یا همان «هولوکاست» قصد دارد تا علاوه بر محکوم نمودن این کشتار عظیم تاریخی، به تصویر و ترسیم لکه‌ی ننگی بپردازد که از آن پس بر پیشانی جامعه‌ی آلمان نشست و خاکسترش حتی تا به امروز نیز گرم و روشن باقی مانده است. شرمی که آلمانی تبارها همواره کوشیده‌اند تا حد امکان خود و کشورشان را از زیر فشار آن بیرون آورند و برای این کار چه ابزاری بهتر از قربانی کردن عده‌ای که به ظاهر یا در واقع موجب ظهور این نماد شرمساری گشته‌اند!

تصمیم تعیین‌کننده در «کتاب‌خوان» از سوی جوانی گرفته می‌شود که قادر است تا با افشای رازی سر به مهر از محکومیت زنی به حبس ابد جلوگیری کند، اما او از این کار امتناع می‌ورزد و در دادگاه تنها حرف سکوت بر لبانش جاری می‌شود. او در واقع از این شرم می‌کند که در صورت فاش شدن رازش، از ماجرای عاشقانه‌ای پرده برداشته شود که او در گذشته با آن زن داشته و بدین ترتیب آبرو و حیثیت خودش نیز زیر سؤال می‌رود. این تصمیم به نوعی بهانه‌ قرار می‌گیرد تا رویکرد فیلم از پرداختن به موضوع جنایات جنگی آلمان‌ها، به سمت و سوی نگاهی کشیده شود که نسل پس از جنگ نسبت به تاریخ ننگین خود داشته و بدین ترتیب «کتاب‌خوان» حائز بعدی وسیع‌تر و جهان‌شمول‌تر نسبت به سایر همتایان خود می‌گردد، از این جهت که می‌توان آنرا به تمامی اقوامی که در طول تاریخ به سبب رفتار شرم‌آورانه‌ی خود در قبال دیگران مورد نقد و نکوهش جامعه‌ی جهانی قرار گرفته‌اند، نیز تعمیم بخشید.

فیلم با تمرکز بر روی رابطه‌ی جنسی و عاشقانه‌‌ای که میان زنی میانسال به نام هانا اشمیتز (با بازی کیت وینسلت) و پسرکی نوجوان به نام مایکل برگ (با بازی دیوید کراس) در سا‌ل‌های پس از جنگ جهانی دوم پیش آمده، به نوعی سعی دارد تا راهی برای ایجاد ارتباط میان آینده‌ی مایکل و همچنین گذشته‌ی هانا بجوید و در مرحله‌ی بعد به تشریح رویکرد اصلی خود بپردازد و باید اعتراف کرد که «کتاب‌خوان» در این راه با استفاده‌ی قدرتمندانه از تکنیک «فلاش‌بک» و همچنین اتکا به بازی‌های قوی کیت وینسلت و دیوید کراس، در کنار نمایش خیره‌کننده‌ی رالف فاینس در القای ابهام گنگ و سرد مایکل در میانسالی، توانسته به این مهم نائل گردد.

«کتاب‌خوان» بر خلاف زعم بسیاری مبنی بر اینکه فیلمی در نکوهش گذشته‌ی ننگین آلمان در قبال جنایات مرتکب شده در جنگ جهانی بوده، اثری‌ست که سعی می‌کند تا به ظرایفی بپردازد که به نوعی گریبان تک‌تک آلمانی‌ تبارها را پس از جنگ گرفت و آن همانا شرمی به جا مانده از گذشته‌ی این کشور است که آنها همواره تلاش کرده‌اند تا به بهانه‌های مختلفی عرق آن‌را از پیشانی خود پاک کنند. دالدری در این فیلم، دلیل امتناع مایکل از افشای راز بی‌سوادی هانا را محور بحث قرار می‌دهد و این سؤال را در ذهن مخاطب بوجود می‌آورد که چرا با وجود علاقه‌ی مفرط مایکل به هانا، او نیز رای به محکومیت هانا می‌دهد؟ پاسخ این سؤال را می‌توان در بطن این نکته دریافت که مایکل نیز به مانند سایر هم وطنانش بهای ننگ به جا مانده بر پیشانی کشورش را با قربانی کردن نخستین و راستین‌ترین عشق زندگی‌اش پرداخت، همان‌گونه که هانا شرم خویش از بی‌سوادی را به قیمت از دست رفتن زندگی‌اش در پشت میله‌های زندان پنهان کرد.

The Da Vinci Code  ( راز داوینچی / ران هاوارد / ۲۰۰۶ )

خلاصه فیلم :

متصدی موزه ی لوور به طرز عجیبی به قتل می رسد و پرفسور رابرت لنگدون (نماد شناس معروف) برای کشف راز این قتل به لوور دعوت می شود. مقتول قبل از مرگ با خون یک سری از اعداد و نمادها را روی زمین نوشته است و بدن خود را در حالت یکی از طرح های معروف داوینچی، قرار داده. لنگدون با کمک یکی از مامورین کشف رمز پلیس فرانسه به نام سوفی نوو پرده از رازی بر می دارد که 2000 سال توسط یک انجمن سری و زیرزمینی پنهان مانده است. رازی که موقعیت کلیسای کاتولیک را به خطر می اندازد...

رابرت لنگدان ، استاد نمادشناسي دانشگاه هاروارد ، به دعوت ژاک سونير ، مدير موزه لوور پاريس ، به اين شهر آمده است اما قبل از اينکه موفق به ملاقات با سونير شود ، سونير در داخل موزه بطرز وحشتناکي بقتل مي رسد و صحنه قتل طوري است که مقتول مي خواسته در آخرين لحظات پيام مهمي را به اطلاع لنگدان برساند . از سوي ديگر يک افسر پليس فرانسوي به اسم سوفي نوو که در واقع دخترخوانده سونير است به لنگدان اطلاع مي دهد که او متهم اصلي اين ماجراست . در ادامه سوفي و لنگدان با فرار از دست ماموران سربارزس فوشه ، بدنبال کشف علت اين قتل مي روند و در مي يابند در پس اين ماجرا رازي نهفته است که با آشکار شدن آن بنيان کليساي کاتوليک بخطر مي افتد . همچنين يک اسقف کاتوليک با کمک دستيارش که سيلاس نام دارد در تلاش براي از بين بردن لنگدان و سوفي مي باشد.


تحلیل فیلم :
 
این فیلم اشاره به داستان عیسی دارد و به نوعی تحریف در عقاید مسیحیان بوجود می آورد و آنان را به تحریف متهم میکند . موضوع کلی این فیلم در مورد جام مقدس اصلی است که در زمان عیسی بوده تا اواسط فیلم بازیگران مخاطب را به دنبال یک جام می کشند تا جایی که متوجه می شویم جام مقدس یک زن است ...

فیلم از یک تعقیب و گریز در موزه اصلی پاریس اغاز می شود که در نهایت موجب خبر دادن پروفسور از مکان راز گل سرخ یا همان راز داوینچی است که موجب مرگ وی نیز می شود . در ادامه... 
 

در طول فیلم عنوان می شود که در زمان عیسی مثلث نماد مردان و مثلث وارونه نماد زنان بوده است .  و اینکه جام مقدس یک زن است که همان همسر عیسی مسیح است، پس از مرگ عیسی به فرانسه گریخته و همان جا مدفون شده است . و اینکه عیسی پسر خدا نیست و بلکه بنده ای است از بنده های خدا. این در حقیقت همان راز داوینچی است. دو شورا از این راز باخبرند،. اولین شورای سایه ها که مسیحیان خشک و متعصبی هستند و دومی شورای صهیون که به افشای حقیقت بیشتر باور دارند که اعضای قبلی این شورا افرادی همچون لئوناردو داوینچی و اسحاق نیوتن بوده اند که این شورای حامی جام مقدس اند . راز داوینچی در حقیقت در بسته ای مخصوص است که علاوه بر این راز اشاره به محل دفن همسر عیسی نیز دارد .
 

در طول این فیلم شاهد آن هستیم که با یک داستان اصراری بر تحریف شده خواندن داستان عیسی مسیح از روایت مسیحیان دارد و اینکه او یک انسان بوده، تعبیر همسر از جام مقدس و عکس زنی در نقاشی شام آخر داوینچی و سکولار و بی خدا بودن تنها نواده عیسی مسیح که همخون عیسی است، همه دلالت بر این داستان دارند . از طرفی دیگر اصحاب کلیسا را بسیار خشک و برخی شان را با عقاید بسیار تهوع آور نشان می دهد. و به جای این دین یهود را دین حقیقت معرفی میکند و اینکه شورای صهیون خبر از حقیقت وجود عیسی مسیح دارد و حافظ ان است و نیز بر سر در مدفن جام مقدس شاهد آنیم که با پیوند مثلث (نماد مردان ) و مثلث وارونه (نماد زنان ) ستاره داوود که مظهر قوم صهیون یا اسرائیل است دیده می شود و از آن به عنوان خواستگاه همیشگی شورای صهیون یاد میشود .
 
در کل سوای تبلیغ این فیلم برای صهیونیست ها و خوار کردن دین مسیحیت توسط فیلم نامه , این فیلم بسیار قوی و جذاب است. به طوری قویا مخاطب را جذب فیلم میکند و مخاطب را وادار به پیگیری داستان فیلم میکند . فیلم گرچه بر مبنای داستانی خیالی است ولی داستان بسیار زیبا و متن قدرتمندی دارد و تمام عوامل بسیار حرفه ای کار خود را انجام داده اند و فیلم سطح بالایی را ساخته اند .
 
این فیلم در سینما فروش فوق العاده ای داشت گرچه در مراسم اسکار حضور پیدا نکرد. ( شاید به علت نوع داستان)  این فیلم مدتی در اکران بود و سر وصدای زیادی به راه انداخت. پس از چندی در یک سکوت سینمایی (یعنی زمانی که خیلی وقت است فیلم مهمی وارد بازار نشده) اکران و راهی سینما شد و فروشش فوق العاده بود.  مشاهده این فیلم را به شما توصیه میکنم و مطمئنم از مشاهده ان لذت خواهید برد .


یک داستان همیشگی :

دوباره یک رمان پرفروش و اقتباس ادبی نه چندان دلچسب. رمان دن براون با نام (رمز داوینچی) با ترکیبی از تاریخ و افسانه به خوبی موفق شده مخاطب خود را تا پایان همراه داشته باشد. تمام شخصیت ها، مکان ها ، گروه ها، ... در رمان براون حقیقی هستند و این یکی از دلایل موفقیت این رمان بوده است. در این رمان مطرح می شود که مسیح علی رغم تصور کاتولیک ها با Mary Magdalene ازدواج کرده و کلیسای کاتولیک این موضوع را به صورت راز پنهان نگه داشته است و فرقه ای به نام Opus Dei مسئول حفظ این راز بوده. لئوناردو داوینچی عضو این فرقه بوده اما در تابلو های خود نشانه ها و سرنخ های لازم را در مورد این موضوع قرار داده است.

 زمانی که این رمان لقب پرفروش ترین کتاب بعد از انجیل را به خود اختصاص داد، تهیه کنند گان هالیوود رقابت خود را برای تصاحب امتیاز این رمان شروع کردند و در نهایت ران هاوارد (یک ذهن زیبا، مرد سیندرلایی) بود که برای این پروژه انتخاب شد. تام هنکس (به عنوان یک ایندیانا جونز جدید) در نقش رابرت لنگدون، آدری توتو (یک فرانسوی کامل) در نقش سوفی نوو  و ژان رنو (چه کسی بهتر از رنو می تواند نقش یک کاراگاه پلیس فرانسه را بازی کند!!) در نقش کاراگاه فش، انتخاب شدند. فیلم برای کسانی که رمان را نخوانده بودند، در حد و اندازه های یک اکشن دسته دوم پایین آمد و انتظارات را برآورده نکرد (مخاطبانی که منتظر پرده برداری از یک راز عجیب و غریب بودند، متوجه شدند که مسیح مانند بقیه زندگی کرده!! خوب که چه؟!) اما آنها که رمان را خوانده بودند از دوسوم اول فیلم راضی بودند (به خاطر وفاداری به رمان).

بابل ( Babel )

ساختارشكني و برهم زدن روند خطي زمان و روايت اكنون نوعي مد سينمايي محسوب مي‌شود. چيزي كه دست كم «آلخاندرو گونزالس ايناريتو» فيلمساز مكزيكي در آن به تبحر خاصي دست يافته است. اين نوع روايت و به خصوص نحوه فيلم‌برداري (روي دست با لرزشهاي خفيف)، ميزانسن و دكوپاژ كاملا در خدمت رئاليسم نوين او كه مي‌‌تواند تداعي نوعي مدرنيته سينمايي باشد به درستي در خدمت انتقال تفكرات ايناريتو و احساسات اوست. دوربين او همگام با واكنشهاي عصبي، عاطفي و روحي آدمهاي فيلمش در تكاپو و پرشهاي بيمارگونه است. اين بيماري البته نوعي القاي رواني سينمايي است و در نقطه مقابل سينماي كلاسيك و در چارچوب كليشه قرار دارد و مفهوم بيماري در لفظ مورد نظر نيست. فيلم «21 گرم» نمونه بارز اين سينماست و البته در ادامه همين فيلم بابل گواه اين سخن است.

چنين سينماي ساختارشكني در گذشته‌هاي نزديك نيز تكرار شده است، براي نمونه «پالپ فيكشن» اثر تارانتينو، «ممنتو» اثر كريستوفر نولان و دو فيلم از خود ايناريتو مانند «21 گرم» و «آمورس پروس» را مي‌توان نام برد. ويژگي سينماي او كه البته در قالب به درستي جا افتاده است دور زدن بيننده از طريق ترفندهاي تدوين و پيش بردن چند داستان به شكل موازي و مورب است. اين موازي و مورب بودن قصه‌ها تضادي است كه ايناريتو در هم‌نشين كردن آنها متبحر شده است. همچنانكه ذكر شد، چنين فرمي تنها سليقه نيست بلكه برعكس كاملا در خدمت غناي كار و لايه‌لايه كردن شخصيت فيلم قرار مي‌گيرد. از همين روست كه مي توان فيلمهاي ايناريتو را به عناوين مختلفي مورد كنكاش قرار داد. مثلاً در همين فيلم بابل، مي‌توانيم بگوييم با فيلمي اجتماعي، سياسي، رواشناسي، فلسفي يا مجموعه‌اي از همه اينها مواجه هستيم. اما آيا اين همه جاي كار است؟ به درستي بابل چيست؟ سنماي ايناريتو چه نوع سينماييست؟

ممكن است بگوييم فيلم مقايسه چند فرهنگ متفاوت در چند قاره اين كره خاكي است. ايناريتو قصد دارد دوربينش را از اين قاره به آن قاره ببرد تا من و شما بفهميم كه در فلان كشور شرقي مشكلات و ناهنجارهاي شديد اجتماعي وجود دارد با اين كه گمان مي‌كنيم اين كشور به هر جهت شرقي است و ميل به معنويات مانع بروز هرگونه ناهنجار اجتماعي-فرهنگي مي‌گردد. كشوري كه سالها با فرهنگهاي قبيله‌اي زندگي كرده است. مذهب و آيين در اين كشور از جايگاه ويژه‌اي برخوردار است اما ارزشها در حال رنگ باختن هستند. ممكن است بگوييم ايناريتو مي‌خواهد ضعفها و كاستيهاي يك مملكت عرب را به ما نمايش بدهد. جايي كه هنوز بدوي زندگي مي‌كنند و در بين آدمهاي آنها نان كمياب اما اعتقادات به وفور يافت مي‌شود. ممكن است تصور كنيم فيلمساز مترصد اين است كه جامعه سطحي كشوري همچون مكزيك را كه در قاره ينگه دنيا قرار گرفته است به تصوير بكشد و بگويد: اينجا مكزيك است، وطن من. پر از آدمهاي ريز و درشت، پر از فقير اما سرشار از احساسات و عاطفه. در اين مملكت رختها را از سيمهاي برق آويزان مي‌كنند، تاكسي‌ها بسيار بيشتر از حد ظرفيتشان مسافر سوار مي‌كنند و كسي به لباس پوشيدنش اهميت نمي‌دهد. اينجا مكزيك است، جايي كه رقصيدن در گوشه و كنار خيابان به همراهي چند نوازنده گيتار نهايت تفريح است و بزرگترين گرفتاريها را به باد فراموشي مي‌سپارد و در عين حال مثلا به فرد انقلابي همچون زاپاتا اداي احترام مي كند. چنين ديدگاهي نسبت به فيلم بابل هرچند في‌نفسه غلط نيست اما به جرات مي‌توان گفت همه چيز هم نخواهد بود. بابل شكوائيه است. نوعي بيانه سياسي و قد علم كردن در مقابل نظام سرمايه‌داري. نظامي كه امريكا سردم‌دار آن است.

سرمايه‌داري و امپرياليسم سازماندهي شده ساختار شكننده‌اي دارد و براي جبران اين آسيب‌پذيري نيازمند اعمال زور و ايجاد باندهاي مخوف و تو در توي اطلاعاتي است. پس امپرياليسم باعث نظامي‌گري مي‌شود و نظامي‌گري در مغايرت صددرصد با ارزشهاي درست و ستايش شده انساني. ارزشهايي كه درست از داخل خانواده شروع مي‌شوند. اين ارزشها در بابل جايگاه ويژه‌اي دارند. تمام آدمهاي فيلم درگير تعلقات انساني در چارچوب خانواده هستند. توريستهاي امريكايي در مراكش يك خانواده‌اند. پسرهايي كه به اتوبوس توريستها شليك مي‌كنند در قلب يك خانواده عرب قرار دارند. دختر كر و لال ژاپني به شدت وابسته پدر و مادر از دست رفته خويش است. دايه بچه‌ها براي شركت در مراسم ازدواج پسرش چه خطرات و معضلاتي را كه متحمل نمي‌شود. اين توجه به ارزشها باعث مي‌شود كه فيلم تنها سياسي نباشد و يك درام خوشايند و قابل تحسين در دل داستانها ته‌نشين بشود.

گفتيم سرمايه‌داري خاستگاه نظامي‌گري است. به اين دايره بسته كه در بابل ترسيم شده است توجه كنيد: امريكا اسلحه توليد مي‌كند، يك ژاپني آن را خريداري مي‌كند، يك عرب مراكشي اسلحه را هديه مي‌گيرد و يك امريكايي با اسلحه مورد اصابت قرار مي‌گيرد. مفهوم اين دايره چيست؟ سرمايه‌داري به جهان تعدي مي‌كند و جهان اين را به سرمايه‌داري بازتاب مي‌دهد. اين همه جاي كار نيست. اين تنها مشكل موجود بين نظامهاي بين‌المللي نيست. در فيلم فرهنگ شرقي، فرهنگ وابسته به مذهب عرب و فرهنگ امريكاي لاتين را به عينه مشاهده مي‌كنيم و اين تنها يك مقايسه ساده نيست. ايناريتو قصد در كالبدشكافي اين پديده‌ها دارد. او نمي‌خواهد بگويد عرب با مكزيكي متفاوت است و مكزيكي با ژاپني توفير دارد. اين را همه ما مي‌دانيم. اين تفاوتها نمي‌توانند در سينماي متاثر از مدرنيسم امروز تم اصلي يك فيلم باشند. در گذشته‌ و يا سينماي كلاسيك ممكن بود چنين باشد. ايناريتو در صدد جستجوي اتيولوژي است. او مي‌خواهد دليل اين اختلافات فرهنگي و اجتماعي را نقد و تحليل كند. او با «چرا» كار دارد و نه با «چگونگي». او مي‌خواهد بفهمد - و در نهايت ما بفهميم - كه پناه بردن به اعتقادات و زندگي بدوي در اعراب، ايجاد ناهنجارهاي اجتماعي در كشور توسعه‌ يافته‌اي چون ژاپن كه از فرهنگ غني شرقي برخوردار است و تمام كاستيهاي فرهنگي اقتصادي اجتماعي امريكاي لاتين (كه همسايه ديوار به ديوار امريكا نماينده امپرياليسم) است به دليل وجود همين نظام قدرت و سلطه است. در جايي كه مردم از داشتن نان شب محرومند يك امريكايي تير مي‌خورد. پليس با بدترين لحن به استنتاق مردم خرده‌پا مي‌آيد، يك خانواده از هم مي‌پاشد و در آن سوي دنيا پليس مساله تروريسم و رد و بدل شدن اسلحه را در ژاپن پي‌گيري مي‌كند. همه اينها به خاطر اينكه يك امريكايي زخمي شده است اما مهم نيست كه در افريقا در هر ثانيه چندين نفر از گرسنگي مي‌ميرند، در ژاپن چندين نفر قرباني انفجار هسته‌اي هيروشيما شدند و در امريكاي لاتين اعتياد، فحشا و اقتصاد زخمي كه سود اوليه‌اش نصيب سرمايه‌داري مي‌شود چه گرفتاريهايي ايجاد كرده است.

ايناريتو مي‌گويد كاري كه يك شيطنت بچگانه بوده از سوي امريكا «تروريسم» تلقي مي‌شود و همه جهان متهم به تروريسم هستند مگر اينكه خلافش ثابت بشود اما تمام اعمال تروريستي مسلم امريكا (براي مثال اشغال عراق، افغانستان، ويتنام و حمله به هواپيماي مسافربري ايران) نوعي دفاع شخصي يا حتي اشتباه در نظر گرفته مي‌شوند. او با اين فيلم تند و تيز سياسي به جنگ يك‌طرفه با امريكا رفته است. مبارزه‌اي كه به شدت روشنفكرانه است.

بابل فيلمي كامل است. احساسات دارد، فلسفه دارد، از رويارويي تمدنها ناخرسند است و از اينكه انسان در اين دنياي پرجمعيت چنين تنهاست. فيلم انتقاد شديد به نظام سلطه است و جز اين چيزي نيست. او فرهنگ شرقي را به دختري كر و لال تشبيه مي‌كند. موجودي كه زيباست، تنهاست و بسيار مقدس است اما به شدت نيازمند احترام و توجه. به گونه‌اي كه حتي حاضر به تن فروشي با هر بي‌سر و پايي است. برخي از منتقدين گفته‌اند كه روايتهاي داستاني ژاپن در فيلم زائد است و مي‌تواند حذف بشود بدون اينكه به كليت فيلم صدمه‌اي وارد شود اما آيا به راستي چنين است؟ در اين صورت مي‌توان نام فيلم را «بابل» گذاشت؟

چرا ايناريتو اين اسم را براي فيلم برگزيده است؟ فيلم بيانيه‌اي در نقد رويارويي تمدنها و فرهنگهاست بنا بر ادله‌اي كه به آنها اشاره شده است. تمدنهايي كه يك خاستگاه دارند. تمدنهايي كه از يك منبا آغاز شده‌اند و آدمهايي كه از يك دريچه پا به عرصه وجود گذاشته‌اند. بابل از اولين تمدن ايجاد شده بر كره زمين است. وقتي كه قاره‌ها موجوديتي سياسي نداشتند. مرزها روي خاك يا كاغذ كشيده نشده بودند و همه آدمها يك فرهنگ را مي‌دانستند: فرهنگ درست يا غلط اما پذيرفته شده بابل را. فرهنگ يك‌سويه اكنون متلاشي شده است و ديگر در زمين جايي براي زندگي وجود ندارد مگر اينكه هر آدمي در هر شرايط از امتيازات يا بهره‌هايي صرف نظر كند. بابل معترض است كه آن تمدن يك‌دست قرباني شده است و جاي آن چه چيز به وديعه آورده شده است؟ اين كه درصد كمي از مردم دنيا در رفاه و درصد بيشتري در تنگدستي زندگي كنند؟

اين است دغدغه فيلم بابل. انتقاد فيلم آن‌قدر صريح و زننده بود كه مراسم اسكار نسبت به آن بي‌اعتنايي پيشه كند و از بد و بدتر، بد را انتخاب نمايد و مجسمه طلايي را در اختيار اسكورسيزي قرار بدهد؛ مي‌دانيم كه اسكورسيزي نيز يك ماركسيست و ضد امپرياليسم است. هرچند به زعم من اين جايزه‌ها در حاشيه قرار دارند و ملاك ازشگذاري سينما نيستند.

درباره آلخاندرو گونزالس ايناريتو

در شهر مكزيكوسيتي در سال 1963 متولد شد. در سال 1984 در ايستگاه راديويي مكزيك به عنوان DJ مشغول فعاليت موسيقي و اجراي ترانه‌ها شد. در همين حين و در سال 1988 به تحصيل سينما و تئاتر پرداخت و تا سال 1990 براي شش فيلم مكزيكي تدوين و ميكس صدا انجام داد. او در دهه 90 به يكي از جوانترين تهيه‌كننده‌هاي تلوزيوني Televisa كه يكي از شركتهاي مهم تلوزيوني مكزيك بود تبديل شد. او با تاسيس شركت فيلمسازي Zeta Films كمپاني تلويزا را ترك كرد و در شركت خودش به تهيه و اجراي آگهي‌هاي تبليغاتي پرداخت. ترفندهايش بعدها در فيلمهايش به تصوير كشيده شدند (براي مثال فيلم آمورس پروس(. او سپس تحت تعليم لودويك ماركولز لهستاني به فراگيري سينما پرداخت. اولين فيلم نيمه بلند او در شركت تلويزا با همكاري يك بازيگر اسپانيايي بنام ميگوئل بوزه در سال 1995 با عنوان Detras del Dinero جلوي دوربين رفت. اولين فيلم بلند او كه بعد از تلاش فراوان در پيدا كردن داستان مناسب و با همراهي فيلمنامه‌نويسي بنام جيلرمو آرياگا با محوريت شهر مكزيكوسيتي جلوي دوربين رفت Amores Perros نام داشت در فستيوال كن 2000 با استقبال مواجه شد. اين فيلم نام ايناريتو را بر سر زبانها انداخت و باعث موفقيتهاي چشمگيري در صحنه جهاني شد. همچنين اين فيلم در بخش فيلم خارجي اسكار نيز مورد تقدير قرار گرفت. ايناريتو در سال 2002 در ساخت مستندي درباره تاثيرات حمله تروريستي يازده سپتامبر همكاري كرد و همين باعث شد درهاي هاليوود به رويش گشوده شوند. او در هاليوود «21 گرم» را با بازي شون پن، نائومي واتس و بنيچو دل تورو جلوي دوربين برد؛ فيلمي كه از هز لحاظ شاهكاري كم‌نظير بود. بابل آخرين ساخته او در سال 2006 بود كه ايناريتو را همچنان در اوج نگاه داشته است.

black book  ( کتاب سیاه / پل ورهوون / ۲۰۰۶ )

پل ورهوون / Paul Verhoeven سالها پس از ساختن فیلمهای عظیم سینمایی دهه 90 هالیوود مانند سپاهیان فضاپیما (Starship Troopers) ٬ مرد نامرئی (Hollow Man) و یاد آوری کامل (Total Recall) پس از بیست سال به ریشه هلندی خودش برگشته و فیلمی ساخته به شدت تکان دهنده٬ گیرا و انسانی.
دیگر نه از آن جلوه های ویژه مرعوب کننده خبری هست و نه از صحنه های به شدت اروتیک غریزه اصلی ۱(Basic Instinct). اینبار با تلفیقی از ژانرها روبروییم که 145 دقیقه تمام٬ نفس را در سینه شما حبس می کند و نمی گذارد به هیچ چیز به جز سرنوشت قهرمانان داستان بیندیشید.

داستان فیلم :

در اوج جنگ جهانی دوم و اشغال هلند توسط نازی ها ٬ یهودی های آن کشور در پی فرار به مناطق امن ترند. قهرمان داستان٬ دختری است از یک خانواده ثروتمند یهودی که در حین فرار٬ خانواده خود را ازدست می دهد و در پی یک سلسله اتفاقات به گروه مقاومت می پیوندد. گروه از او می خواهد با یک فرمانده آلمانی طرح دوستی بریزد اما این طرح به فاجعه می انجامد. البته نه بخاطر لو رفتن ماجرا. دختر عاشق فرمانده آلمانی می شود که انگار از خیلی های دیگر (از جمله همکاران دختر در گروه مقاومت) انسان تر است. جنگ تمام می شود و حالا دختر که در مظان اتهام به خیانت و همکاری با نازی هاست باید بیگناهیش را ثابت کند تا از اعدام بگریزد.

 این خط داستانی برای شما آشنا نیست؟ بله. احتمالا درست حدس زده اید. در صورتی که فیلم را دیده باشید صد در صد می توانید به مشابهت خط داستانی آن با یک سریال معروف سالهای پیشین پی ببرید. ارتش سری (Secret Army). فیلم تمام مشابهت های داستانی لازم با آن سریال محبوب دهه هفتاد بی بی سی را دارد و به همان اندازه هم غیر قابل پیش بینی است.

صحنه های زیبا و نفس گیر در فیلم بسیارند و بسیاری از آنها تنها به مدد بازی کم نظیر هنرپیشه زن هلندی فیلم Carice van Houten قابل انتقال بوده اند. هنرپیشه ای که گرچه برای هالیوود دوستان ناشناخته است اما در بازیگری در کشورش کارنامه پرو پیمانی با بیش از 25 فیلم دارد. Carice van Houten به چهار زبان هلندی٬ آلمانی٬ انگلیسی و فرانسه آشناست و آوازهای آلمانی فیلم را خودش خوانده است. بازی بینظیر او وقتی خبر مرگ فرمانده آلمانی را (که عاشقش بود) می شنود یکی از بازیهایی خواهد بود که هیچگاه از یاد نخواهم برد. عجیب اینکه در زندگی واقعی خود هم عاشق همین بازیگر نقش افسر آلمانی(Sebastian Koch) شد و تا کنون با او زندگی می کند!

این خانم جملات قصار جالبی هم در گفتگو با خبرنگاران دارد از جمله در یک کنفرانس مطبوعاتی خارج از هلند می گوید: "همه می پرسند برهنه شدن روی صحنه چه احساسی دارد؟ آنها فکر می کنند باید مساله هیجان انگیزی باشد اما من به آنها می گویم در هلند اگر روی صحنه برهنه نباشی عجیب و غریب است! پس می بینید که برای من مسئله ای عادی بوده است!" با همه این تفاسیر فرهوفن برخلاف اکثر فیلمهایش از اروتیسیسم تنها در حدی که لازم است استفاده کرده و زیاده روی نکرده است.

 بی شک داستان فیلم و هیجان نفس گیر خط داستانی یکی دیگر از نقاط قوت فیلم است. این نکته زمانی ارزشش بیشتر می شود که بدانیم داستان فیلم نوشته خود فرهوفن است. او و یک نویسنده همکارش 15 سال روی طرح این فیلمنامه کار کردند تا توانستند سوراخ های فیلمنامه را ببندند و برای فیلمبرداری آماده شوند. فیلمبرداری فیلم که گرانترین تولید سینمایی هلند در طول تاریخ سینمایی اش می باشد در مناطقی از هلند و اسرائیل انجام شده و بر اساس نوشته ای که در آغاز فیلم می بینیم ملهم از داستانی واقعی است. داستانی پیچیده و تو در تو که انگار خیانت و مکافات در آن پایانی ندارد. چنانکه بازیگر زن فیلم در صحنه ای درخشان و نفس گیر هنگامی که فرو می پاشد می پرسد:" آیا هرگز پایان فرا خواهد رسید؟"

با اشاراتی که در فیلم هست احساس کردم که فرهوفن باید خودش هم یک یهودی باشد اما با اندکی جستجو در می یابم که یک مسیحی دو آتشه است. فرهوفن که دارای مدرک فوق دکترا (PhD) در ریاضیات و فیزیک است تنها عضو دارای تحصیلات غیر حوزوی! در انجمن مسیح (یکی از معروف ترین موسسات مطالعات دینی مسیحی) است. انجمنی که با نگاه به لیست 200 نفره آن در می یابیم تنها اوست که در رشته ای غیر از علوم دینی تحصیل کرده است! همچنین قرار است امسال کتابی از او منتشر شود به نام زندگینامه مسیح که از هم اکنون جنجالهای زیادی به پا کرده چرا که در آن آمده مسیح ممکن است فرزند یک سرباز رومی بوده باشد ! در هر حال با آدم پیچیده ای به نام پل فرهوفن روبروییم!

کتاب سیاه از آن دسته فیلمهایی است که دوست داری دوبار یا بیشتر به تماشایشان بنشینی. از آن فیلمهایی که دو ساعت و نیم نشستن جلوی تلویزیون، خسته و نا امیدت نمی کند. با قهرمانانش درد و رنج را حس می کنی و دوست داری خائنین از صحنه روزگار محو شوند. اما در ورای این تریلر پر هیجان٬ چیزی هم هست. رنجی که بر صفحه کوچک تلویزیون می بینی سالهای سال است دامنگیر انسانهاست. همیشه ظالمی هست که ظلم می کند هرچند پس از مدتی خودش تبدیل به مظلوم شود. انسانهایی که برای آزادی و فردایی پر از صلح می جنگند اما به محض رسیدن به آن٬ خودشان درنده خوتر از جلادان قبلی بساط شکنجه و تحقیر را می افکنند. ذات خفیف بشر دوپا! 

 black-book-001.jpg

The Prestige  ( پرستیژ / کریستفر نولان / ۲۰۰۶ )

نولان بار دیگر اثری شگفت انگیز و هنرمندانه ارائه می کند. این فیلم بر اساس داستان کریستوفر پرایست نویسنده انگلیسی با همین اسم (پرستیژ) ساخته شده است.

نولان در به کار گرفتن بازی زمان استعداد فوق العاده ای دارد. او در این فیلم با استادی هر چه تمام تر این کار را انجام داده است.

فیلم پرستیژ دارای صحنه های فراوانی است که بیننده را میخکوب میکند. روایت فیلم در واقع با نشان دادن صحنه پایانی فیلم شروع می شود و بیینده در طول فیلم با فلاشبک های بجا به تمام جزئیات داستان پی می برد.

فیلم در قرن نوزدهم در انگلیس اتفاق میافتد که ماجرای دو دوست شعبده باز است که بعد از حادثه ای دشمن یکدیگر می شوند و تا پایان فیلم به ستیزه مشغولند.
فیلم با این توضیح شروع می شود:
حقه شعبده باز به سه دسته تقسیم می شود:
1. پیمان: که شعبده باز یک چیز معمولی به تماشاگرانش نشان می دهد.
2. چرخش: که همان سوژه معمولی کاری فوق العاده انجام میدهد.
3. پرستیژ: اینجاست که بیننده بهت می زند و نمی تواند راز شعبده باز را بفهمد. 
 

 از :  globalmovie.blogfa.com

رابرت انجي ير و آلفرد بوردن شعبده بازاني هستند که از جواني و اولين برخورد شان همواره به شکلي دوستانه در حال رقابت با هم بوده اند. قابليت ها و مهارت هاي اين دو در گذر زمان افزون تر و به همراه آن رقابت شان نيز شديدتر شده و رنگي از نفرت به خود گرفته است. رقابت اين دو همواره در اين مسير بوده که شعبده تازه و پيچيده تري عرضه کنند که دومي ياراي مقابله با آن را نداشته باشد. ولي اين رقابت به زودي در مسيري تلخ و خطرناک مي افتد و زندگي هر دو و حتي اطرافيان شان را نيز دچار مخاطره مي کند.


چرا بايد ديد؟

کريستوفر جاناتان جيمز نولان متولد ١٩٧٠ لندن از اميدهاي امروز سينما از هفت سالگي با دوربين سوپر هشت پدرش شروع به فيلمسازي کرده، در رشته زبان و ادبيات انگليسي درس خوانده و اولين فيلم کوتاه اش به نام سرقت در ١٩٩٦ ساخته که به همراه دو فيلم کوتاه و سورئاليستي ديگرش به نام هاي tarantella و doodlebug در جشنواره فيلم کمبريج به نمايش در آمده است. اولين فيلم بلندش تعقيب را در ١٩٩٨ به طريق سياه و سفيد ساخت، اما دو سال بعد با يادگاري بود که همه دنيا کشف اش کردند. فيلمي که روايتي پر پيچ و خم همچون ذهن شخصيت اولش داشت که حافظه کوتاه مدت خود را بر اثر ضربه اي از دست داده و با اين حال در صدد شکار قاتل همسرش بود. بي خوابي در ٢٠٠٢ با شرکت آل پاچينو پذيرش همه جانبه او در هاليوود بود که به ساختن فيلمي استوديوي مانند بتمن آغاز مي کند در ٢٠٠٥ با بودجه اي هنگفت انجاميد. به نظر مي رسد که او نيز جذب جريان اصلي فيلمسازي در آمريکا شده، اما گفتن اين حرف به اين معني نيست که اعتبار فيلم خوبي نيست يا حداقل خواست هاي و انتظارهاي ما را از وي برآورده نمي کند. از ديدگاه سبکي اعتبار چيزي ميان بتمن و يادگاري است و مانند بسياري از توليدات هاليوود امروز قصه اي محلي با تم هاي جهاني را روايت مي کند.

اگر يادتان باشد چند هفته قبل صحبت از روي خوشي کردم که فيلمسازان دنيا در سال گذشته به شعبده بازها و زندگي آنها نشان داده اند. اعتبار سومين آنهاست و ساخته شدن چنين فيلم هايي اصلاً تصادفي نمي تواند باشد. فيلم مانند شعبده باز در اواخر قرن نوزدهم رخ مي دهد و تلاش هاي دو شعبده باز براي ساختن شعبده اي که تمامي شعبده هاي قديمي دربرابرش رنگ مي بازد را تصوير مي کند. البته در اين مسير دوستي دو شعبده باز جوان تبديل به نفرت مي شود و نولان با مهارت سعي در روايت اين موضوع دارد که حرص رسيدن به موفقيت و قدرت چگونه مي تواند آدمي را تباه و کمدي زندگيش را تبديل به تراژي کند. از اين ديدگاه تلاش نولان قابل توجه و در جهت رسيدن به ساختاري شايسته قصه اش[مانند يادگاري] ديدني است. از همين رو بوده که نويسنده کتاب نيز تمايل داشته تا وي به جاي سام مندس اثرش را به فيلم برگرداند.

seven  ( هفت / دیوید فینچر / ۱۹۹۵ )  

نقد کوتاه:

فیلم هفت از جمله فیلم هاییست با فضایی متفاوت که به کارگردانی دیوید فینچر ساخته شده است.این فیلم  که داستان قاتلی را روایت می کند که قربانیان خود را بر اساس هفت گناه کبیره ای که مسیحیان به آن اعتقاد دارند به قتل می رساند.فیلم بر اساس کتاب کمدی الهی نوشته دانته ساخته شده و این کتاب به این گناهان اشاره کرده است.صحنه های فیلم که فضاهایی بسته هستند و نوعی ترس و غم را به بیننده ارائه می دهند به وسیله یک ایرانی برداشت شده است.Darius Khondji که یک ایرانی است و تیتراژ فوق العاده زیبای اول فیلم نیز از آثار اوست.در فيلم هفت بازیگرانی چون مرگان فریمن وبرد پیت و کوین اسپیسی به ایفای نقش می پردازند.بازي مرگان فريمن كه مثل هميشه ديدني است ولي به نظر من برد پيت نيز بازي زيبايي از خود باقي گزاشته است.ديويد فينچر كارگرداني فيلم هايي چون باشگاه مشت زني و زودياك رو داشته كه قبل از هفت بيشتر كارگرداني موزيك ويدئو مي كرده است.از ساير نكات بايد گفت كه فيلم بعد از اكران باعث ترس اهالي لوس آنجلس شده و در خواست امنيتي بسيار بالا رفته!فيلم  تا قبل از سكانس آخر در فضايي تاريك و سرشار از خفقان ساخته شده و سكانس آخر با اينكه در فضايي متفاوت ضبط شده ولي اتفاقات فيلم و پلان هاي دور و نزديك فيلم بردار در درون ماشين و كابل هاي برق و همجنين ديالوگ ها و اتفاقات پاياني بيننده را با حالي گرفته راهي خانه مي كند.


فيلمنامه اي كه «كوين واكر» براي فيلم هفت «ديويد فينچر»(1963) نگاشته است، يكي از هوشمندانه ترين فيلمنامه ها در مورد قتل هاي زنجيره اي است. فيلم از همان آغاز، سياهي، تلخي و زجرآور بودن خود را به رخ مي كشد، مؤلفه هايي كه به وفور مي توان در سينماي فينچر يافت.
فينچر سينماگري متفاوت و غيرقابل انتظار است. او در آغاز به تجربه اندوزي در مؤسسه فيلمسازي لوكاس مشغول شد و سپس با ساخت فيلم هاي كوتاه تبليغاتي و كليپ هاي حرفه اي براي چند خواننده مشهور اعتبار ويژه اي براي خود دست و پا كرد.
در همين ايام كمپاني فوكس كه براي ساخت قسمت سوم فيلم «بيگانه» از چهار گزينش اول خود براي كارگرداني نااميد شده بود راه را براي فينچر جوان باز كرد تا نام او به عنوان كارگرداني در خور توجه در كنار اسامي بزرگاني چون جيمز كامرون و ريدلي اسكات ثبت گردد.
فينچر سينماي خود را برپايه داستان هايي غيرقابل پيش بيني، زيركانه و سياه بنا مي كند، چيزي كه از همان اولين فيلمش قابل رؤيت بود. او براي بيان اين گونه داستان ها از روش هاي خلاقانه و درعين حال دقيق و استادانه استفاده مي كند. چيزي كه به اعتراف خودش آن را مديون اساتيدي چون هيچكاك و اسپيلبرگ است.

هفت، تا به امروز عميق ترين و مهمترين اثر فينچر است. كه در پس لايه هاي پيچيده و تو در و توي خود آدمي را به تأمل و تفكر، وا مي دارد. فيلم داستان هميشگي هبوط انسان آلوده و گناهكار بر روي زمين است. گناهي كه از اين منظر نابخشودني است و آدمي بايد تاوان آن را پس بدهد.

اين سياهي بر ذات تمامي انسان ها سايه افكنده است، بنابر اين همه گناهكار و محكومند. به همين دليل فيلم در فضايي سياه و آلوده روايت ميشود. در شهري بدون خورشيد و غمبار. شهري تيره و ابري كه بارش باران دائمي هم آن را پاك نمي كند. گويي اين شهر دارالمكافات آدميان آلوده است. همان جهنمي كه قاتل داستان در يادداشت قتل اول خود به آن اشاره مي كند: راهي كه از جهنم به بهشت ختم ميشود، راهي است طولاني و بس دشوار.
در چنين فضايي كه پيامد غفلت و عدم كنترل انسان بر اميال نفساني خويش است، اعتماد به سادگي رنگ باخته و اميد معنايي ندارد. نگاه هاي نااميد و زجرآور سامرست و كلافگي و اضطراب هميشگي ميلز نشانه اي بر اين فضاسازي است. دنياي هفت به دليل كردار آدميان در حال فروپاشي است، جامعه اي كه مردمش ازمعنويات و مطالعه بيزارند و با وجود دنيايي از معرفت به بازي مشغولند. جمله سامرست در كتابخانه خطاب به نگهبانان را به خاطر بياوريد.
فينچر در پرداخت چنين فضايي از نور كم رنگ و تيره، لباس هايي بدون طراوت و شادابي و اشياء خاك گرفته و صحنه هاي كشف جنايت به خوبي استفاده مي كند. حتي آنجا كه مي خواهد كورسويي از اميد را در مقابل چشمان تماشاگر به تصوير بكشد. در صحنه خانه ميلز كه به يمن حضور همسري خوب و مهربان، قرار است زندگي رنگي با نشاط بيابد، نه تنها از رنگ هاي بي نشاط و مات استفاده مي كند، همچنين چند بار از لرزش ساختمان به دليل عبور مترو بهره ميگيرد تا به مخاطب يادآوري كند كه زندگي در اين شهر چقدر سست و بي ثبات است.
مردم هدفي جزگذران همين زندگي لرزان ندارند. زندگي آلوده به روزمرگي و گناهي، كه خالي از هرگونه معنويت، تغيير و قهرمان باشد. سامرست در رستوران به ميلز مي گويد: مردم در اينجا قهرمان نمي خواهند. فقط مي خواهند غذايشان را بخورند و زندگي كنند.
به همين دليل دو شخصيت متفاوتي كه از اين زندگي ناراضي اند به دنبال جايي ديگر مي گردند؛ تريسي كه تنها نماد عاطفه ورزي در فيلم است، با سامرست - با آن نگاه هاي خسته و بي حوصله - كه از جامعه اي بي فضيلت به تنگ آمده، به راننده تاكسي كه از او مي پرسد كجا ميروي؟ پاسخ ميدهد: جايي دور از اينجا.

از سوي ديگر هفت فيلمي است درمورد به عزا نشستن انسان مدرن در مرگ زندگي. انساني كه بدبينانه ناظر سپري كردن عمر خويش است و همچنان از زندگي مي هراسد. اگرچه فيلم انگيزه قاتل و تصوير كردن جنايت ها را موعظه انسان ها در مورد گناهان كبيره اي چون؛ شكم بارگي، طمع، تبنلي، خشم، غرور، شهوت و حسد عنوان مي كند اما رويكرد آن به رهايي آخرالزماني انسان، نااميدانه و غيرقابل پذيرش است.
قاتل به حكم وظيفه اي كه از سوي قدرتي برتر بر عهده اش گذارده شده، گناه هر كسي را به خودش باز ميگرداند - جمله اي كه در آخرين صحنه ها در ماشين به ميلز ميگويد - چرا كه گناه انسان را از ايمان دور مي كند
فنيچر به همراه قاتل، ابتدا با جنايت هاي تكان دهنده و سپس با جملات فيلسوفانه پايان فيلم كه در دهان قاتل مي گذارد، قصد دارد كه شوكي به وجدان خوابيده انسان هاي خطاكار وارد كند تا از گناه پرهيز كنند. اما تصويري از انساني با ايمان ارائه نمي كند.حتي آن شخصيت هايي را كه به عنوان نقطه اميد و مهر در جامعه مطرح مي كند، خود دچار اضطراب و سردرگمي هستند.

گذشته از آن، اين شخصيت ها جلوه اي از انسان با ايمان نيستند بلكه راهي براي به تعادل رسيدن انسان مدرن در جامعه ارائه مي كنند كه البته كامل نيست. به عنوان مثال شخصيت سامرست كه انساني منظم، عميق و موفق را تصوير مي كند خود از زندگي ناراضي است. او اگرچه نمي تواند درجامعه اي زندگي كند كه جنايت در آن امري معمولي قلمداد مي شود اما به ميلز توصيه مي كند كه عادي باشد و درصدد اصلاح جامعه و مردم برنيايد. انسان مدرن بايد جامعه را به صورت سبدي از جنايت، گناه، تزلزل، ماديگرايي، اومانيسم و يا حتي نظمي كسالت آور بپذيرد و تحمل كند. اين رويه اي است كه خود او برگزيده است تا بتواند زندگي كند: من با مردم همراهي مي كنم. اما خود او نيز در پايان از اين نظم ظاهري به ستوه آمده و بر عليه آن مي شورد. در صحنه هاي آخر فيلم او مترونوم كنار تختخوابش را كه نمادي از نظم خشك و بي معناي زندگي مدرن است با خشم به وسط سالن پرتاب مي كند و مي شكند.

 سامرست در واقع تضاد انسان مدرن را با زندگي اش تصوير ميكند. زندگيي كه با نگاهي خسته گذشت لحظات آن را با لحظه شمار شاهد است. نگاه سامرست دردآلود، خسته و غمبار است و حكايت از زجري مي كند كه او در طول زندگي اش از چشم بستن بر اين حقيقت كشيده است كه: جنايت امري عادي است و بايد براي زندگي بي خيال چشم از بر آن فرو بست. اين يگانه راهي است كه براي زندگي فرا روي انسان مدرن قرار دارد.

نكته قابل توجه ديگر در فيلم استفاده از عدد هفت است. هفت در فرهنگ ها و آيين هاي مختلف رمز و رازي مقدس و اسطوره اي دارد و در برخي فرهنگ ها معنايي شيطاني پيدا مي كند. در فيلم هفت گناه كبيره وجود دارد كه به هفت قتل و جنايت منتهي مي شود. اتفاقات در هفت روز مي افتد، هفت روز آخر يك عمر كار يك انسان. همچنين هفت روز اول كار ديگري. وعده نهايي سه شخصيت اصلي فيلم هم ساعت هفت تعيين مي شود.

در پيدا كردن معنايي براي اين هفت ها مي توان در ميان اسطوره ها و نمادهاي فرهنگي، از خلقت هفت روزه دنيا تا درب هاي هفتگانه بهشت پيش رفت. اما آنچه صريح تر به ذهن مي آيد آن است كه گويي اين هفت روز، هفت مرحله اي است كه آدمي بايد براي دگرگون شدن و يافتن دركي عميق تر از زندگي اش طي كند. دركي كه فنيچر تلاش دارد مخاطب را به آن رهنمون شود.
گويي هفت روز نماد گام هاي تحول انسان اند در راهي كه به دشواري از جهنم گناه اعمال فرد، به بهشت پاكي و تطهير مي رسد. فنيچر در اين مراحل تماشاگر را با تحول ميلز همراه مي كند. ميلز اين جهاني نيست و نمي تواند همچون سامرست با واقعيات كنار بيايد و مصائب اين زندگي را تحمل كند. او نه تنها بلندپرواز، رويايي و جسور است. همچنين بر اعصاب و خشم خود كنترلي ندارد. اگر به اين تحول دست يابد قادر خواهد بود در اين دنيا زندگي كند و بماند. اما او خيلي دير به درك اين مسئله مي رسد. در فيلم درست بعد از كشتن جان دو سنگيني اين دگرگوني را در چهره او مي بينيم اما در فيلمنامه اصلي قسمتي هست كه در فيلم حذف شده است. دو هفته بعد از كشتن جان دو نامه اي از ميلز به سامرست مي رسد كه در آن اعتراف مي كند: در مورد همه چيز حق با تو بود. اين تأكيدي است بر معرفتي ديرهنگام كه در ميلز به وجود آمده است.

 اما فينچر به اين راحتي تماشاگر را رها نمي كند. وي از همان آغاز ذهن مخاطب را با جنايت هاي فجيع و مقتوليني كه مستحق چنين سرنوشتي بوده اند درگير مي كند. شهري آلوده را تصوير مي كند كه زندگي در آن مردگي است. جايي كه هيچ اميد و آرزويي را برنمي انگيزد. روح مهرباني و عطوفت- تريسي- را به دست قاتل مي كشد. سپس تماشاگر و ميلز را در قضاوتي سخت در مقابل نفس خود با قاتلي دست بسته روبرو مي كند.ميلز و مخاطب مي دانند كه جان دو انساني عادي است- اگرچه گناهكار و قاتل است- سخني كه سامرست در رستوران به ميلز گفته است. همچنين ميلز با هدف قرار دادن او خود در وضعيت قاتل قرار مي گيرد و درواقع با خشمش خود را نابود مي كند.
دو راهه اي كه ميلز با آن درگير است از يك سو به گناه، نابودي، و ارضاي نفس و درنهايت به جهنم مي رسد. از سوي ديگر به بهشت، آرامش نفس و كنترل خشم مي رسد. اما بهشتي كه با گذشتن از انتقام در آن مي توان به آرامش رسيد كجاست؟ جايي كه از آغاز فيلم آن را دنيايي سياه ديده ايم و سامرست هم كه با قواعد آن آشنا و در آن موفق بوده است از آن خسته شده است. درواقع فينچر ميلز را بين جهنم زندگي و جهنم الهي معلق مي گذارد. تا درنهايت با وسوسه جان او را بكشد و تماشاگر را تا هميشه با ناكامي در پاسخ اين سؤال رها كند كه؛ برنده كيست؟
از سوي ديگر ميلز در صحنه آخر با شليك گلوله ها رو به دوربين، تير خلاص را به تماشاگر ميزند، تا اين انديشه را كه همه انسان ها گناهكار و محكومند در ذهن او تثبيت كند. انديشه اي كه در طي داستان با جناياتي به قصد موعظه به مخاطب گوشزد شده است.
¤ فيلم سه شخصيت ميلز، سامرست وجان دو را به عنوان محورهاي اصلي روايت پرداخت مي كند و از وراي تقابل و كنش هاي ميان آنها ماجرا را پيش مي برد.

 در اين ميان تضاد و تقابل شخصيت دو كاراگاه كاركردي اساسي تر مي يابد. فينچر اين تضاد را در شرايط فيزيكي، نوع زندگي، تفاوت در انديشه، شيوه رفتار، روش برخورد با حل معماهاي جنايي و حتي ميزان سني كه براي بازي بازيگران در اين نقش ها ارائه شده است، به تصوير مي كشد.
به عنوان مثال سامرست كاراگاهي پير، مجرد، سياه پوست با موهايي مجعد و در هفته آخر دوران خدمت خود است. درحالي كه ميلز كاراگاهي جوان، متأهل، سفيدپوست با موهايي صاف و در هفته اول خدمت خود در آن شهر است. اولي شخصيتي آرام، عميق، كم حرف، منظم و اهل مطالعه و دقت دارد كه اين نظم را مي توان در چيدن وسايل و دكور منزل او به تماشا نشست. اما دومي شخصيتي شلوغ، جسور، سطحي، پرحرف، بي نظم و به دور از مطالعه دارد كه اين را مي توان از زندگي به هم ريخته و نامرتب او فهميد.
بازيگران نيز براي ارائه نقش ها از خصوصيات شخصيت ها به خوبي استفاده كرده اند. «براد پيت» در نقش ميلز، با حركاتي شتاب زده و عجولانه نقشي پر تنش را ارائه مي كند. اما بازي او در مقابل بازي «مورگان فريمن» كه در نقشي آرام با ميزانسن هاي كم تحرك ظاهر شده است مجالي براي بروز نمي يابد. فينچر در ايجاد تفاوت بين دو شخصيت تا آنجا پيش مي رود كه سلاحي سرد و بي صدا را در دست سامرست آرام قرار داده و سلاحي گرم و پر سر و صدا را در اختيار ميلز عجول و شلوغ. گويي اسلحه ها نمادي از حضور آن دو در عرصه زندگي و انديشه اند.
اين تضادها نه تنها باعث كنش و واكنش بيشتري در داستان مي شود بلكه ذهن تماشاگر را با اين پرسش درگير مي كند كه كدامين روش در به دام انداختن قاتل موفق تر خواهد بود؟ و همين نكته ناخودآگاه ذهن را به عطش سيري ناپذير دنبال كردن ماجرا وامي دارد.

 در اين ميان شخصيت قاتل كاركردي دوگانه دارد. از يك سو همچون ناظري آگاه، صبور و با دقت چنان حضور دارد كه گويي هيچ خطايي از چشمش دور نمي ماند. سر بزنگاه سر مي رسد و مجرم را با پيامد خطايش رودررو مي كند. با حضوري اين چنين، جايگاه منتخبي آسماني را مي يابد كه گويي وظيفه اش ارشاد، موعظه و هشدار است. او در صحنه آخر مي گويد: كارهايي را كه من كردم مردم به زحمت مي توانند درك كنند اما نمي توانند انكارش كنند.

از طرف ديگر جان دو با آن صليب سرخ رنگ در خانه اش كه گويي آتش از آن زبانه مي كشد، لباس سرخ رنگش در دل آن صحرا و گناه حسد كه به آن اعتراف مي كند، تجلي مسلم شيطان است. چرا كه شيطان هم به واسطه حسادت به انسان تلاش مي كند تا او را از جايگاهش در بهشت پايين بكشد. جان دو نيز درنهايت ميلز را به اعمال خشونت و گرفتن انتقام وامي دارد و زندگي او را تباه مي كند.

منبع: مجله الکترونیکی تلویزیون و سینما

Paradise Now  ( اینک بهشت / هانی ابو اسعد / ۲۰۰۵ )

بهشت موهوم

 عملیات انتحاری در جهان امروز چیز تازه ای نیست. قرن بیستم ما از این کامیکازه ها بسیار به خود دیده است، اما در سه دهه پایانی قرن پیش این گونه عملیات تبدیل به پدیده ای شرقی، اسلامی، عربی و ایرانی و مایه هراس تمام دنیای متمدن شد. دیگر تنها اسرائیلی ها نبودند که خواب  راحت از چشمان شان گریخته بود، انفجار برج های دوقلوی تجارت جهانی این پدیده شوم را تبدیل به بحث روز تمام رسانه ها کرد. دیگر انفجار یک اتوبوس حامل مردم بی گناه یا ساختمانی کوچک در تل آویو با میانگین سی کشته مطرح نبود، ابعاد فاجعه جهشی حیرت انگیز به خود گرفته بود.

پدیده انجام عملیات انتحاری لااقل در تاریخ ما سابقه ای طولانی دارد و حتی مورخین غربی نیز هنگام سخن گفتن از چنین وقایعی حسن صباح و فدائیان وی را فراموش نمی کنند. اعمال فرقه اسماعیلیه اگر در اصول و ایدئولوژی با القاعده و دیگر سازمان های مجری عملیات انتحاری فرق داشته باشد، در نحوه اجرا شباهتی تام به نوادگان خلف خود  دارد. هنوز بعد از گذشت قرن ها مردان جوان را با وعده دستیابی به بهشت روانه کاری می کنند که کشتن و کشته شدن جز اصلی آن است. اما چرا؟

دنیا بعد از پایان جنگ دوم جهانی کم کم با فراموش کردن  کامیکازه های ژاپنی داشت  آرامش در خیابان ها را زیر دندان مزه مزه می کرد، که جنبش آزادی بخش فلسطین در سال ١٩٦٤ شروع به انجام عملیات چریکی علیه اسرائیلی ها کرد. کمتر از سه سال بعد ، زمانی که کرانه غربی و نوار غزه به اشغال اسرائیل در آمد، بار دیگر عملیات انتحاری چهره پلید خود را عیان کرد. مبارزان فلسطینی در دهه هفتاد با انجام عملیات انتحاری، هواپیما ربایی ها و گروگان گیری های متعدد توانستند به هدف اولیه خود، یعنی جلب توجه افکار عمومی دنیا به ظلمی که بر ملت شان روا داشته شده بود، نائل شوند. بگذریم از این که چنین کارهایی را با همکاری افرادی چون ایلیچ رامیرز سانچز معروف به کارلوس انجام دادند. کسی که به تروریستی حرفه ای و بین المللی و مزدور بیشتر شبیه بود تا مبارزی معتقد و لقب شغال که  به راستی برازنده اش بود.( او تا همین امروز نیز محبوبیت خود را نزد بسیاری حفظ کرده و کتابی که به نام اسلام انقلابی نوشته در کشورهای اسلامی در رده کتب پر فروش قرار دارد).

در دهه هشتاد و نود میلادی عملیات انتحاری در خاورمیانه و به خصوص فلسطین و اسرائیل اوج گرفت. انجام دهندگان این عملیات دیگر لیلا خالد یا کارلوس نبودند، بلکه جوانانی بی نام و نشان بودند که برای رسیدن به بهشت آسمانی تصمیم به کشتن و کشته شدن گرفته بودند. این افراد بعد از مرگ تبدیل به اسطورهای مقاومت مردمی و سرمشق دیگران برای ادامه راه بودند. جنگ ایران و عراق نیز از این سرمشق ها زیاد به خود دید، اما هیچ کدام بخت آن را پیدا نکرد تا با تبلیغات دولتی تبدیل به حسین فهمیده بشود. در هیاهوی سیاستمداران و رهبرانی که حیات خود را در مرگ جوانان می دیدند، کمتر کسی به این فکر می افتاد که چرا باید یک جوان تنها سرمایه ارزشمند خود یعنی زندگی اش را چنین سهل از دست بدهد؟ آن چنان هاله قداستی اطراف این مردگان یا به زعم دروغ پردازان شهیدان، را فرا گرفته بود که هیچ کس جسارت آن را نداشت تا انگیزه واقعی و جدال درونی این انسانها را پیش از مرگ تصویر کند. تنها فیلمی که جرات آن را یافت تا در سال ١٩٩٩ نوری بر این پهنه تاریک بیندازد، تروریست ساخته سانتوش سیوان بود. قصه دختری جوان که به قصد انجام عملیاتی انتحاری عازم ماموریت می شود، اما در هنگام تهیه مقدمات کار با زندگی، عشق و انسان ها آشنا می شود. این فیلم که بر اساس ماجرای ترور راجیو گاندی ساخته شده بود، پایانی مبهم داشت و تماشاگر را با این سوال تنها می گذاشت که آیا دختر مرگ را انتخاب خواهد کرد یا زندگی را؟

دلیل عمده نپرداختن به این موضوع جدا از حساسیت برانگیز بودن آن ، سخت تر شدن یافتن تهیه کننده ای برای تولید یک فیلم سیاسی بود. امروزه ساختن فیلم های سیاسی کاری سهل نیست، چون نمی توان بچه ای خوب بود و خاطر همه گروه ها را ارضاء کرد. چون اگر قادر به مخالفت ایدئولوژیک با فیلم تان نباشند، ان را با شعارهای مخالفت با جنگ و خشونت تحریم خواهند کرد. مخصوصاً حالا که طرفداری از صلح و نامزد شدن برای سفیر حسن نیت سازمان ملل مختصص زیبارویان شده است. اما راه هایی هست تا هم انسان خوبی بود و هم فیلمسازی خوب و تماشاگران زیادی را هم جلب کرد و خوشحالم که بگویم هنوز آدم های جسور و هوشمندی وجود دارند که فیلم های سیاسی واقع گرایانه بسازند. هانی ابو اسد و اینک بهشت نمونه بارز این مدعاست.

 اینک بهشت داستان دو جوان فلسطینی در آخرین چهل و هشت ساعت زندگی شان است. فیلم در نابلس می گذرد. روزی هم چون روزهای دیگر که زندگی اهالی به دلیل حملات هر روز اسرائیلی ها به نحی بند است. سعید و خالد دو دوست که از کودکی با هم بزرگ شده اند اوقات شان را با کار در یک تعمیرگاه ، نوشیدن چای و کشیدن قلیان می گذراند. به نظر نمی رسد که آنها از دلباختگان انتفاضه باشند. مخصوصاً سعید که بعد از آشنایی با سوها زندگی اش رنگی تازه به خود گرفته ،  تا این که مردی برای شان خبر می آورد که برای انجام عملیاتی در تل آویو برگزیده شده اند. آن دو که آرزو داشته اند شهید شوند، مردن در کنار همدیگر – بهترین دوست خود – را برگزیده اند .

پس از آخرین دیدار با اعضای خانواده ، سعید به دیدن سوها می رود . سوها انسانی تحصیل کرده و میانه رو است و می خواهد بداند چرا سعید خواستار قطع رابطه ای در حال شکوفایی است . او هم دختر یک شهید است، اما چنین عملیاتی – حتی مبارزه مسلحانه -  را نمی پسندد.

ابو اسد انتخاب راه های خشونت آمیز را نتیجه اشغال دراز مدت کرانه غربی می داند و برای حصول به این نتیجه زندگی روزمره اهالی نابلس و فقر و درماندگی آنها را به شکلی مستند گونه تصویر می کند. این عملیات حاصل خشم و انتقام است که استثمار دینی و رواج شهادت طلبی و موهوم پرستی انگیزه مادی و انسانی را از آن سلب کرده است. نشان دادن این وجه پنهان عملیات انتحاری کاری شجاعانه بوده و ابو اسد به خوبی توانسته پاسخی جانانه به سوال افرادی که نگران ادامه این عملیات ها هستند بدهد. هر کسی خواستار رسیدن به بهشت است ، اما بهشت من و شما با هم تفاوت بسیار دارد و نکته مهم این است: چه کسی چشم انداز این بهشت را برای ما ترسیم کرده است؟

ابو اسد بیننده را به بمب گذار شدن تشویق نمی کند، از تروریسم حمایت نمی کند. او فقط در تلاش است تا انگیزه این انسان ها در انجام چنین کاری را تصویر کند. ابو اسد برای این کار لحنی مستند گونه اختیار کرده، اما از پرداخت سینمایی و ایجاد تعلیق غفلت نکرده و عملاً فیلم را از میانه آن تبدیل به یک بمب ساعتی می کند که هر لحظه به انفجار نزدیک می شود و لاجرم بر تعلیق و هیجان فیلم می افزاید. به جرات می توان گفت که حاصل کار او در میان فیلمسازان سیاسی یک پله بالاتر از زد یا حکومت نظامی کوستا گاوراس می ایستد و این دستاورد کمی نیست. ابو اسد با وجود روایت داستان از دیدگاه دو قهرمان خود با نشان دادن خصلت های انسانی آنها به شکلی موشکافانه و حتی بی رحمانه سرشت آنها و کارشان را می کاود. این که چرا چنین آدم هایی به انجام این کار رغبت نشان می دهند سوال اصلی فیلم است. ابو اسد نشان می دهد که چنین کاری فرجام یک مغزشویی گسترده است. او برای تعادل بخشیدن به فیلم و آگاه ساختن تماشاگر یک شخصیت زن قدرتمند در دنیایی مردانه خلق می کند. سوها  صدای مخالفتی انسانی و منطقی با تحجر مذهبی سعید و خالد است. او قلب این جهان بی قلب است، روح این جهان بی روح ...

 دو صحنه کلیدی در فیلم وجود دارد که از تاثیر گذارترین لحظات فیلم نیز به شمار می روند. اولی گفت و گوی میان سعید و سوهاست. سوها از سعید می پرسد آیا تا به حال به سینما رفته یا نه؟ سعید در پاسخ به او جمله ای معنی دار بر زبان می راند : " فقط یک بار، آن هم برای آتش زدن یک سینما بعد از به هم خوردن تظاهرات" سوها می پرسد: چرا؟ و سعید جواب می دهد: " چرا ما؟ " .

این صحنه جدا از ترسیم تفاوت های ذهنی دو نفر که ناشی از اختلاف طبقاتی و اجتماعی است به حقایقی اشاره می کند که از چشم بسیاری پنهان مانده است. راستی چرا آنها و نسل آنها دست به چنین کارهایی زده و می زنند؟ چرا حمله به مراکزی که منتشر کننده ظرافت های انسانی و زیبایی های روح صلح طلبانه بشری است در هنگامه رفتارهای انقلاب دستخوش حریق می شود؟ چرا کسی به اینها نمی گوید که اگر مارکس به دود شدن و به آسمان رفتن هر آن چه سخت و استوار است اشاره کرده ، مرادش آتش زدن نشانه های مادی یک تفکر نبوده، بلکه دگرگونی و نابودی افکار غلط را هدف گرفته بود.

دومی صحنه پایانی فیلم است، بعد از انفجار سیاهی و سکوت پرده را می پوشاند. در میانه فیلم هنگام بستن کمربند انفجاری جوان ها پرسیده بودند بعد از انفجار چه خواهد شد، آیا بلافاصله فرشتگانی برای بردن آنها به بهشت خواهند آمد؟ و پاسخ شنیده بود: مسلماً. اما ابو اسد به ما می گوید بهشتی در کار نیست، گول این وعده ها را نخورید. بهشت را فقط می توانید  اینجا و امروز به دست خود بنا کنید. باقی هم چون درون واپسین کادر های فیلم سیاهی است و سکوت و خلاء...

به عنوان کسی که با نفس عملیات انتحاری با هر هدف و انگیزه ای مخالفم و آن را جنایتی علیه بشریت ارزیابی می کنم؛ از کلمات کلیشه ای ایثار و شهادت و عملیات استشهادی- شهادت طلبانه- که دو دهه است مورد سو استفاده سیاست مداران دین زده قرار گرفته و اسطوره های انقلابی مثل حسن فهمیده را خلق کرده و به خورد مردم می دهد منزجرم،  اعلام می کنم دیدن اینک بهشت برای کسانی که آموزه های غلط و موهومات دینی چشمان شان را به روی زیبایی های زندگی بسته، یک امر واجب و بر فیلمسازان میهن ام ساختن چنین فیلم هایی در آینده کاری واجب تر است.

راستی چرا هیچ کس درباره نا آگاهی یک کودک یا نوجوان که هنوز طعم زندگی را نچشیده و خود را در پایان یک پروسه مغزشویی به مرگ تسلیم می کند، سخنی نمی گوید؟ آیا زمان قداست زدایی از این کلمات و اعمال نرسیده است؟ آیا زمان آن نرسیده که راه های صلح طلبانه تری برای تغییر جهان برگزینیم؟ آیا زمان دست شستن از بهشت های موهوم فرا نرسیده است؟ عجالتاً به احترام هانی ابو اسد کلاه از سر برمی گیرم. فیلم او فریاد صلح طلبی از منطقه ای است که هیچ کس  انتظارش را ندارد، منطقه ای که امید آنجا را ترک کرده است.