زندگینامه حضرت امام علی بن محمد الهادی(ع)


امام هادی(ع) دهمین رهبر آسمانی است که از سوی پیامبر گرامی(ص) برای اداره امور امت اسلامی معرفی شده است. از نگاه پیروان اهل بیت(ع) امامت و رهبری جامعه تا دوازده نسل بر اساس فرمان الهی و پیامبر(ص) و امامان قبلی تعیین و به جامعه معرفی شده اند، در این زنجیره نورانی امام علی النقی معروف به امام هادی و ابوالحسن ثالث دهمین خورشید هدایت امت اسلامی است.

این رهبر بزرگوار، فرزند امام جواد(ع) نوه امام رضا(ع) است که در روستایی از اطراف مدینه به نام «صریا» به دنیا آمد. مادرش کنیزی با فضیلت و پارسا بود که سمانه نام داشت.

تاملی در معنی و مفهوم «هادی» که معروف ترین لقب آن بزرگوار است، بسیاری از حقایق را روشن می سازد.

هدایت در کتب لغت دو معنای «ارائه طریق » و «رساندن به مقصد و مطلوب» را در بردارد. و معمولاًٌ در ارائه راه مطلوب و مثبت به کار می رود.

در فرهنگ قرآن و عترت هدایت و هادی، بار مفهومی و معنایی بسیار عمیق تر از رهنمای جغرافیایی دارد. شناخت راه، شناخت مقصد، شناخت امت و کاروانیان همراه، شناخت موانع و مشکلات مسیر، شناخت دزد ها و گردنه ها، ایجاد انگیزه برای حرکت، دمیدن روح استقامت در رهروان، حفظ اتحاد و هماهنگی کاروان، حمایت و حفاظت از جان و مال و حقوق کاروانیان وظیفه دلیل و رهنمای کاروان و بخشی از مفهوم «هادی» در فرهنگ اسلامی است.

امام هادی، حضرت علی بن محمد النقی و معروف به ابن الرضا(ع) خورشید نورافشانی بود که از سالهای 220ق تا سال 254 رسالت رهبری و هدایت امت بزرگ اسلامی را بر دوش داشت و حدود سی و چهار سال ناخدای کشتی اسلام در میان امواج وحشتناک عصر عباسی بود.

آن بزرگوار در تاریک ترین روزگار سلطه اشرار به زندگی بشریت نور و گرمی بخشید و در دشوارترین شرایط فرزندان پیامبر و قرآن را حمایت و سرپرستی کرد.

هادی آل محمد(ع) هم قبله را به خوبی می شناخت، هم قبیله را، هم مردم را، هم مردان ساحت سیاست را، او راه دست یابی به مقام قرب خدا را از اولیای او آموخته بود. از حیله ها و نیرنگ ها و مطامع و خواسته های دشمنان توحید و عدالت آگاه بود. او ضعف ها و کمبود ها و جهل و غفلت عمومی و بیماری انسانهای عصر خویش را به خوبی می شناخت . قربانیان بیماری های اجتماعی را می دید و از درد و رنج و مشکلات زندگی مردم می سوخت. پزشکی بود که با مریض به خوبی آشنا و مهربان بود. آفات و آسیب ها و خطرها و بیماری ها مسلمانان و نامسلمانان را به خوبی تشخیص می داد.

او در حدود چهل و یک سال زندگی و سی و چند سال رهبری، بر آسمان زندگی بشریت فروغ هدایت پاشید و خورشیدوار گمشدگان وادی غفلت و حیرت و گرفتاران کویر شرک و بیداد را رهایی بخشید. در روزگاری که جهل و غفلت عمومی از یک سو و شهوات و شبهات حکومتی از سوی دیگر، فضای زندگی را از ظلمت و ظلم پر کرده بود و به دست گرفتن شمعی کوچک هم، گناهی بزرگ تلقّی می شد، هادی امت، خورشیدوار بر آفاق زندگی بشریت تابیدن گرفت و بشریت مظلوم و حق طلب را از افتادن در پرتگاه هواپرستی و جهالت و چاهسار بیداد و کفر و شرک و نفاق مصون داشت.

انواع و ابعاد هدایت

هدایت در برابر شبکه جهانی شرک.

هدایت از میان امواج متراکم کفر.

هدایت در برابر دام و دانه منافقان و عالمان درباری.

هدایت در برابر سلطه سازمان یافته ظلم و بیدادگری.

هدایت در برابر طوفان و گردباد اختلافات فکری و فرهنگی.

هدایت امت نسبت به تأمین آبرومندانه نیازهای زندگی.

هدایت در برابر هجوم حمایت شده فساد اخلاقی.

هدایت در برابر وسوسه های درونی و نیازهای عزیزی.

و در یک سخن نجات بشریت از ظلمات به سوی نور، رسالتی سنگین و دشوار است، که همیشه بر دوش پیامبران الهی و رهبران آسمانی قرار داشته و دارد و این وظیفه الهی و قدسی در عصر سیاه متوکل عباسی بر دوش امام هادی(ع) قرار داشت.

هادیان الهی، از یک سو به هدایت و رهایی ملت ها می اندیشند، از سوی دیگر به هدایت دولت ها. هم به مردم فکر می کنند، هم به مردان صحنه سیاست و مدیریت . هم گروه های و اصناف اجتماعی را در مدّ نظر دارند. هم افراد و اشخاص را، هم به نسل حاضر می اندیشند و هم به اینده امت می نگرند.

برای آنان یک انسان هم مهم است و هدایت او با احیای بشریت برابری می کند. امنیت و عدالت و سلامت و سعادت، حق همه است، حقی که خداوند قرار داده است و امام مرزبان «حدود و حقوق الهی» است رهبری با این نگاه ـ که به «کرامت انسان» می اندیشد و پاسداری از حق و عدل را وظیفه خویش می داند و «عرفان الهی» و «اخلاق ملکوتی» را قلّه های پرواز جامعه می شناسد ـ دشوارترین مسئولیت است.

عصر هادوی

رهبری و امامت همیشه رسالتی سنگین است که آسمان و زمین و کوه ها از تحمل آن می گریزند و تنها فرزندان فاطمه و آموزش دیدگان مدرسه علوی(ع) با حول و قوه الهی می توانند، این بار امانت را بر دوش کشند. عصر امام هادی(ع) عصر دشواری است که نمرود ردای ابراهیم(ع) بر تن دارد و فرعون عصای موسی به دست گرفته است. ابوسفیان در جایگاه پیامبر نشسته و یزید ندای توحید و اخلاق بر می آورد. هدایت امت در این شرایط که اتحاد زر و زور و تزویر بر کرسی رهبری نشسته چقدر دشوار است.

عباسیان به بهانه وابستگی به پیامبر(ص) بر کرسی خلافت نشسته اند و خلافت و حکومت و دولت ابزاری برای بهره کشی از مردم و غارت «جان» و «مال» و «نوامیس» محرومان شده است. متوکل کاخهای متعدد می سازد، کاخ شاه، کاخ عروس، کاخ شبداز، کاخ بدیع، کاخ غربت، کاخ برج که هفتصد هزار دنیار فقط هزینه ساخت، کاخ برج شده است.[1]

متوکل دوازده هزار کنیز در کاخ خود دارد وقتی برای پسرش «عبدالله معتز» جشن ختنه سوران می گیرد فرشی با یکصد ذراع طول با عرض پنجاه ذراع آماده می شود، چهار هزار صندلی از طلا و مرصع به جواهر در تالار قصر می چیند و بیست میلیون درهم برای نثار بر سر خدام و حاشیه نشینان فراهم می اید و غارت بیت المال به اوج می رسد.[2]

میگساری و فسق و فجور و رقص و موزیک بر کاخ ها و درباریان حاکم است و فقر و شمشیر و توهین و تحقیر بر توده های مردم و بالاترین فشار ها و زندان و تبعید و فرار و اعدام و تعقیب علویان و فرزندان فاطمه(س) را تهدید می کند

متوکل، شخصی به نام عمر بن فرج رخّجی را والی مکه و مدینه کرده بود و او مردم را از هر گونه احسان و نیکی به آل ابوطالب منع می کرد و هر کس با انان مهربانی می کرد، مورد تعقیب و آزار قرار می گرفت. به حدّی کار بر بانوان علوی سخت شد که لباس درستی نداشتند که در آن نماز بخوانند. تنها یک پیراهن مناسب برای نماز در دست آنان بود که به نوبت در آن نماز می خواندند. ولی پس از نماز آن را در می آوردند و به همان جامه های کهنه و بدون جامه به چرخ ریسی می پرداختند.[3]

در این دوران سخت جاهلیت عباسیان ـ روزگار متوکل ـ دوباره دنیا بر مدار کفر و مراد جور می گردد.

شمشیرهای دفاع از اسلام و اهل بیت(ع) شکسته، و حلقوم ها بریده و دارها برچیده و خون ها شسته اند. و بر مزارآباد شهیدان و قبرستان سرد و ساکت زندگان، شب سیاه هراس و خفقان سایه افکنده و وای جغدی هم به گوش نمی رسد.

جاهلیت جدید عصر بنی عباس، سیاه تر و وحشی تر و سنگین تر از طغیان طاغوت های اموی است در این فضای سرد و یاس و طوفان بیم و هراس، باز هم مردی از مدینه النبی(ص) تا بغداد و سامرا، مشعل امید و روشنایی و بیداری و قیام و آزادی در دست دارد. او امام هادی(ع) است ک ردای پیامبر بر دوش و فریاد علی و فاطمه(س) در گلو و دانش قرآن در سینه و عشق و آزادی مسلمانان در سر، چه کسی جز او می تواند در برابر اقتدار کفر و بیداد و جاذبه های فسق و فجور از فریاد قرآن و آزادی انسان حمایت کند.

رسالت برزگ

رسالت بزرگ پاسداری از همه ارزش ها در برابر هجوم بی مرز بر دوش فرزند رشید امام جواد(ع) و نوه خورشید خراسان، ابن الرضا(ع)، حضرت امام هادی(ع) است.

پاسداری از کتاب هدایت و نور،

پاسداری از فطرت سلیم و پاک انسانی،

پاسداری از نیروی عقل و خردورزی،

پاسداری از میراث گرانبهای حدیث نبوی(ص)

پاسداری از رهنمودها و دستاوردهای اوصیای پیشین رسول خدا(ص) و انتقال کامل این معارف به جامعه برنامه زندگی امام هادی(ع) است.

امام نقش رساندن پیام قرآن به گوش عصرها و نسل ها را بر عهده دارد، ولی در میان هلهله مستانه و طبل و کرنای ارتش خونریز متوکل و موسیقی مدام خنیانگران و رقاصگان و چشن و پایکوبی و بازی ها، مسابقات و جشن های هزار و یک شب عباسیان، چگونه قرآن تلاوت کند و در کجا تفسیر قرآن بگوید و چگونه جامعه را به شناخت و احیای سنت های نبوی فراخواند.

امام از هشت سالگی رسالت بزرگ رهبری امت را بر دوش گرفته است، ولی از همان آغاز به بهانه تربیت و آموزش در خانه ای در صریا اطراف مدینه تا حدود 13 سالگی تحت نظر قرار می گیرد و سپس در تبعید گاه سامرا 20 سال رایت نورانی امامت را برافراشته نگه می دارد.

ده سال با معتصم برادر مأمون.

ه سال در عصر واثق پسر معتصم.

و حدود 16 سال با متوکل ـ دژخیم ترین غدّه بدخیم در روزگار امام.

6 ماه با منتصر پسر متوکل

4 سال با مستعین پسر عموی منتصر

و 3 سال با معتز پسر متوکل معاصر است.

ویژه نامه امام هادی(ع) که حرفی از هزاران و قطره ای از اقیانوس ارزش ها، اندیشه ها، و اخلاق و رفتار آن بزرگوار است به همین امید فراهم آمد که ما را بیشتر با سیمای آسمانی او آشنا کند و در هجوم تاتاروار مغول های غربی و مزدوران انگلیس و آمریکا به مرقد پاک پیشوایان سامرا، دفاعی فرهنگی از آفتاب سامرا باشد.

صلوات بر امام هادی(ع)

«بارالها! بر علی بن محمد (امام هادی) درود فرست.

او که جانشین اوصیای پیامبر(ص) و پیشوای پارسایان است.

و جایگزین رهبران دین و حجت بر تمام آفریدگان.

بارالها! همانگونه که او را نوری قرار دادی تا مؤمنان از او فروغ بگیرند. او به پاداش بزرگ تو بشارت داد و از کیفر تو مردم را بر حذر داشت و ایات تو را یادآور گردید، حلال تو را حلال دانست و حرام تو را حرام شمرد. آئین تو و واجبات تو را روشن کرد و مردم را به عبادت تو برانگیخت. و به طاعت تو فرمان داد و از معصیت تو بازداشت.

خدایا! بر او درود فرست برترین درودی که بر هر کدام از اولیای خودت و ذرّیه پیامبرانت می فرستی ای معبود جهانیان».

در این صلوات که از امام حسن عسکری(ع) درباره هر کدام از چهارده معصوم نقل شده درباره امام هادی(ع) چنین آمده است:

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی عَلِیِّ بْنِ مُحَمَّدٍ، وَصِیِّ الْأَوْصِیآءِ، وَاِمامِ الْأَتْقِیآءِ،وَخَلَفِ اَئِمَّةِ الدّینِ، وَالْحُجَّةِ عَلَی الْخَلائِقِ اَجْمَعینَ، اَللّهُمَّ کَماجَعَلْتَهُ نوُراً یَسْتَضیی ُ بِهِ الْمُؤْمِنوُنَ فَبَشَّرَ بِالْجَزیلِ مِنْ ثَوابِکَ، وَاَنْذَرَ بِالْأَلیمِ مِنْ عِقابِکَ، وَحَذَّرَ بَاْسَکَ، وَذَکَّرَ بِآیاتِکَ، وَاَحَلَّ حَلالَکَ، وَحَرَّمَ حَرامَکَ، وَبَیَّنَ شَرایِعَکَ وَفَرایِضَکَ، وَحَضَّ عَلی عِبادَتِکَ، وَاَمَرَ بِطاعَتِکَ، وَنَهی عَنْ مَعْصِیَتِکَ، فَصَلِّ عَلَیْهِ اَفْضَلَ ما صَلَّیْتَ عَلی اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیآئِکَ، وَذُرِّیَّةِ اَنْبِیآئِکَ، یا اِلهَ الْعالَمینَ.

پی نوشت ها

[1] . سیره پیشوایان، ص593.

[2] . همان، ص594.

[3] . تتمة المنتهی، ص323.

چگونه يك حديث، اينشتن را شگفت‌زده كرد؟

«آلبرت اینشتین» فيزيكدان بزرگ معاصر، در آخرين رساله‌ علمی خود با عنوان "دی ارکلارونگ Die Erklarung – به معنای بیانیه" که در سال 1954 در آمریکا و به زبان آلمانی نوشت، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را کامل‌ترین ومعقول‌ترین دین دانسته است.
این رساله در حقیقت همان نامه‌نگاری محرمانه اینشتین با مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی است.
اینشتین در این رساله "نظریه نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از كتاب‌های شريف نهج البلاغه و بحارالانوار تطبیق داده و نوشته است که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی‌شود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده "نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان آن را نفهمیده‌اند.
يكی از اين حديث‌ها حدیثی است که علامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم (ص) نقل می‌کند که: «هنگام برخاستن از زمین، لباس یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی می‌خورد و آن ظرف واژگون می‌شود. اما پس از اینکه پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز می‌گردند مشاهده می‌کنند که پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است». اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن می‌نویسد. اینشتین همچنین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات می‌کند. او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" می‌داند:

E = M.C2 >> M = E :C2

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره می‌تواند عینا" به تبدیل به ماده و زنده شود.
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها با لفظ"حسابی عزیز" یاد کرده است.
اصل نسخه این رساله اکنون به لحاظ مسايل امنیتی به صندوق امانات سری لندن (بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی) سپرده شده و نگهداری می‌شود.
این رساله را پروفسورابراهیم مهدوی (مقیم لندن) ، با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل‌سازی "بنز" و به بهای 3000000دلار از یک عتیقه‌فروش یهودی خريداری كرد.
دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خط‌ شناسی رایانه‌ای چک شده و تأیید گشته است.

دکلمه ی بسیار زیبای علی فانی در فراق امام مهدی (عج)

لینک دانلود در پایین همین صفحه می باشد

به طاها...به یاسین...به معراجِ احمد...

به قدر و...به کوثر...به رضوان و طوبی...

به وحی الهی...به قرآنِ جاری

به تورات موسی...و انجیل عیسی

بسی پادشاهی کنم در گدایی

چو باشم گدایِ گدایان زهرا

چه شب ها که زهرا، دعا کرده تا ما

همه شیعه گردیم و بیتاب مولا

غلامی این خانواده، دلیل و مرادِ خدا بوده از خلقت ما

مسیرت مشخص...امیرت مشخص

مکن دل دل، ای دل...بزن دل به دریا

که دنیا...که دنیا...که دنیا...به خسران عقبی، نیرزد

به دوری ز اولاد زهرا نیرزد...

و این زندگانیِ فانی...جوانی...خوشی های امروز و اینجا...

به افسوس بسیار فردا...نیرزد

اگر عاشقانه هوادار یاری

اگر مخلصانه گرفتار یاری

اگر آبرو میگذاری به پایش

یقینا...یقینا...خریدارِ یاری

بگو چند جمعه گذشتی ز خوابت

چه اندازه در ندبه ها زاریاری

به شانه کشیدی...غم سینه اش را

و یا چون بقیه تو سربارِ یاری

اگر یک نفر را به او وصل کردی

برای سپاهش تو سردارِ یاری

به گریه شبی را سحر کردی یا نه

چه مقدار بیتاب و بیمارِ یاری

دل آشفته بودن...دلیل کمی نیست

اگر بیقراری بدان یارِ یاری

Dowmload

و پایان این بیقراری...بهشت است

بهشتی که سرخوش ز دیدارِ یاری

نسیم کرامت وزیدن گرفته

و باران رحمت چکیدن گرفتهمبادا بدوزی نگاه دلت را...

به مردم که بازار یوسف فروشی در این دورهِ بد...شدیدا گرفته

خدایا به روی درخشان مهدی...

به زلف سیاه و پریشان مهدی

به قلب رئوفش که دریای داغ است

به چشمان از غصه گریان مهدی

به لب های گرم علی...یا علیش

به ذکر حسین و حسن جان مهدی

به دست کریم و نگاه رحیمش

به چشم امیدِ فقیران مهدی

به حال نیاز و قنوت نمازش...

به سبحان...سبحان...سبحان مهدی

به برق نگاه و به خال سیاهش

به عطر ملیح گریبان مهدی

به حج جمیلش...به جاه جلیلش

به صوت حجازیه قرآن مهدی

به صبح عراق و شبانگاه شامش

به آهنگ سمت خراسان مهدی

به جان داده های مسیر عبورش

به شهد شهود شهیدان مهدی

مرا دائم الاشتیاقش بگردان

مرا سینه چاک فراقش بگردان

تفضل بفرما بر این بنده بی سر و پا

مرا همدم و محرم و هم رکاب

سفرهای سوی خراسان و شام و عراقش بگردان

یا مهدی...یا مهدی...مددی

شوخي هاي پيامبر(ص)

پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) شوخي مي كرد ولي به جز سخن حق چيزي نمي گفت.(1)

*

زيد بن اسلم مي گويد: زني با پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلم) در مورد شوهرش سخن گفت، پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند: هماني كه در چشمش سفيدي است گفت نه در چشمش سفيدي نيست، پس از آن براي شوهرش گفته پيامبر را نقل كرد شوهرش گفت مگر نمي بيني سفيدي چشم من بيشتر از سياهي آن است.(2)

*

پيرزني از انصار به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) عرض مي كند از خداوند براي من بهشت را طلب كن. حضرت فرمودند: پيرزن داخل بهشت نمي شود. پيرزن اندوهگين شد. پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) خنديدند و فرمودند: مگر نشنيده اي قول خداوند را در مورد بهشتيان كه ما آنان را به ابداع آفريده ايم  و دوشيزگان داشته ايم.[يعني زنان بهشتي به صورت جوان و دوشيزه وارد بهشت مي شوند](3)

*

پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به پيرزني از قبيله اشجع فرمود: اي اشجعيه! پيرزن داخل بهشت نمي شود. بلال او را ديد كه گريه مي كند به پيامبر مطلب را عرض كرد پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود سياه نيز داخل نمي شود هر دو نشستند و مشغول گريه شدند عباس آنان را ديد و به پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) مطلب را عرض كرد. حضرت فرمود: پيرمرد نيز داخل نمي شود، سپس حضرت آنان را فراخواند و آنان را دلداري داد و فرمود: خداوند آنان را به بهترين شكل در روز قيامت مي آورد و داخل بهشت مي شوند به صورت جوان نوراني و فرمود اهل بهشت جوانان بدون مو و سرمه كشيده اند.(4)

*

جد خالد قسري زني را بوسيد، زن به پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) شكايت كرد، حضرت او را احضار كردند، او به كار خود اعتراف كرد و گفت اگر او هم مي خواهد قصاص كند و مرا ببوسد من آماده ام، پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) و اصحاب آن حضرت تبسم نمودند و فرمودند ديگر اين كار را نكن. گفت نه، به خدا قسم ديگر نمي كنم. پيامبر از او گذشتند.(5)

*

امام صادق عليه السلام از اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پيرزن بي دنداني را ديدند و به او فرمودند پيرزن بي دندان داخل بهشت نمي شود. پيرزن گريه كرد. پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمودند چرا گريه مي كني؟ گفت من دندان ندارم پيامبر(صلي الله عليه و آله و سلم) خنديدند و فرمودند با اين حالت داخل بهشت نمي شوي.(6)

 

پي نوشت ها:

1- بحار الانوار 16 / 294

مناقب: كان صلّي الله عليه و آله يمزح و لا يقول إلا حقّا.

2- بحار الانوار 16 / 294

مناقب: زيد بن أسلم: قال [صلّي الله عليه و آله و سلّم] لأمرة وذكرت زوجها: أهذا الذي في عينييه بياض؟

فقالت لا ما بعينيه بياض، و حكت لزوجها فقال أما ترين بياض عيني أكثر من سوادها.

3- بحار الانوار 16/295

مناقب: و قالت عجوز من الأنصار للنبي (صلي الله عليه و آله و سلم) ادع الله لي بالجنة فقال (صلي الله عليه و آله و سلم) إن الجنة لايدخلها العجوز، فبكت المرأة فضحك النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) و قال أما سمعت قول الله تعالي: «إنا أنشأناهن إنشاءا فجعلناهن أبكارا»(واقعه/35-36)

4- بحار الانوار 16/295

مناقب: و قال للعجوز الأشجعية، يا أشجعية لاتدخل العجوز الجنة فرآها بلال باكية فوصفها للنبي (صلي الله عليه و آله و سلم) فقال و الأسود كذلك مجلسا بيكيان فرآهما العباس فذكرهما له فقال و الشيخ كذلك ثم دعاهم و طيب قلوبهم و قال ينشئهم الله كأحسن ما كانوا و ذكر أنهم يدخلون الجنة شباب منورين و قال إن اهل الجنة جرد مرد ملحلون.

5- بحار الانوار 16/295

قبّل جد خالد القسري امرأة فشكت إلي النبي (صلي الله عليه و آله و سلم) فأرسل إليها فأعترف و قال إن شائت إن تقتص فلتقتص فتبسم رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و أصحابه و قال أولا تعود فقال: لا والله يا رسول الله فتجاوز عنه.

6- بحار الانوار 16/298

نوادر راوندي: بإسناده عن جعفر بن محمد (عليه السلام) قال علي (عليه السلام) بصر رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) امرأة عجوزا درداء فقال أما إنه لايدخل الجنة عجوزا درداء فبكت فقال (صلي الله عليه و آله و سلم) لها ما يبكيك فقالت يا رسول الله إني درداء فضحك رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم) و قال لاتدخلين الجنة علي حالك.

حضرت یحیی(علیه‌السلام)

حضرت یحیی(علیه‌السلام)[۱] یکی از پیامبران بنی اسرائیل است، که نام مبارکش پنج بار در قرآن مجید آمده است.[۲]

وی پنج هزار و پانصد و هشتاد و پنج سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) متولد شد. نام پدرش «زکریا بن برخیا» و نام مادرش «اشیاع» از نوادگان حضرت یعقوب(علیه‌السلام) می‌باشد.[۳]
چنانکه قبلا ذکر شد او در اثر دعای پدرش، که از خدا فرزند خواست، متولد گردید. ولادتش خارق عادت بود، زیرا زکریا(علیه‌السلام) در آن موقع پیر وناتوان و زنش فرتوت و نازا بود.[۴]
در اینکه چرا یحیی(علیه‌السلام) را بدین نام خوانده‌اند؟ اختلاف نظر وجود دارد، بعضی می‌گویند، چون خداوند نازایی مادرش را به وسیله تولد او شفا بخشید او را یحیی نامیدند.
عده‌ای می‌گویند: خداوند قلب او را به وسیله ایمان زنده کرد و گروهی دیگر معتقدند: چون خداوند قلب او را به وسیله نبوت زنده و شاداب فرمود.[۵]
یحیی(علیه‌السلام) اولین کسی است که به این اسم نامیده شد و احدی قبل از او، بدین اسم نامیده نشده است.[۶] سرانجام پس از سی سال زندگانی شهید شد،[۷] و در مسجد جامع آموی دمشق دفن شد.[۸]
پیامبری یحیی(علیه‌السلام) و ویژگی‌های وی
حضرت یحیی(علیه‌السلام) در کودکی به مقام نبوت رسید و این از امتیازات اوست،‌چون اولین کسی بود که در سنین کودکی به پیامبری رسید. پروردگار عالم به او دستور داد:که با قوت و قدرت، احکام تورات را در میان مردم اجرا کند.[۹] لذا وی پس از پدر بزرگوارش زمام رسالت را به عهده گرفته و در تعمیم و گسترش آیینش از هیچ تلاشی مضایقه نکرد.
او مروج آیین موسی(علیه‌السلام)بود، وقتی که عیسی،[۱۰] به مقام نبوت رسید به او ایمان آورد و مروج آیین حضرت مسیح(علیه‌السلام) گردید.[۱۱]
یحیی(علیه‌السلام) بر اثر پاکزیستی و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به جایی رسید که خداوند او را به داشتن شش خصلت برجسته ستوده و سپس بر او سلام می‌کند.[۱۲]
او در همان کودکی از پارسایان و شایستگان و صلحا بود،[۱۳] و هرگز دلبستگی به دنیا نداشت، او در عصر پدرش زکریا(علیه‌السلام) به مسجد بیت المقدس وارد شد و احبار و رهبانان (علمای یهود) بیت المقدس را در لباس‌ها و شب کلاه‌های بلند پشمینه مشاهد کرد، که با وضع دلخراشی خود را به دیوار مسجد بسته‌اند و مشغول عبادت هستند.
یحیی(علیه‌السلام) با دیدن آن منظره نزد مادرش آمده و از او خواست تا برای او نیز جامه‌ای همانند آنان تهیه نماید تا به بیت المقدس درآمده و همراه علمای عابد بنی اسرائیل به عبادت و ریاضت مشغول باشد.
ابتدا پدرش زکریا(علیه‌السلام) با خواست او مخالفت ورزید چرا که عقیده داشت، او هنوز بسیار خردسال است، اما یحیی(علیه‌السلام) از پدرش پرسید: آیا کسانی کوچکتر از من، دیده از این جهان فرو نبسته‌اند؟‌
حضرت زکریا(علیه‌السلام) که شوق فرزندش را دید از همسرش خواست، تا برای او لباسی همانند رهبانان تهیه نماید، مدتی از عبادت یحیی(علیه‌السلام) در بیت‌المقدس گذشت، تا آنکه از شدت عبادت و شب زنده‌داری به استخوان پاره‌ای تبدیل گشت... .[۱۴]
یحیی(علیه‌السلام) شهید راه امر به معروف و نهی از منکر
قرآن مجید درباره شهادت یحیی(علیه‌السلام) چیزی نگفته است، ولی روایات مختلفی در این زمینه وارد شده.[۱۵]
از جمله نوشته‌اند: هیرودیس حاکم و پادشاه فلسطین(بیت المقدس) عاشق «هیرودیا» دختر برادرش شد،[۱۶] و تصمیم گرفت با وی ازدواج کنند. اقوام و خویشان او به این کار راضی بودند.
این خبر به یحیی(علیه‌السلام) رسید، وی اعلام کرد که: «این کار حرام و باطل و بر خلاف دستور تورات است.» و شروع به مبارزه کرد.
فتوای او دهان به دهان به همه رسید، هیرودیا پس از شنیدن این مطلب، طوری دل هیرودیس را ربود، که او را وادار به قتل یحیی(علیه‌السلام) کرد، به دستور شاه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را سر بریدند و سرش را پیش «هیرودیس» و معشوقه‌اش «هیرودیا» آوردند.[۱۷]
وقتی که سر مقدس یحیی(علیه‌السلام) را از بدن جدا نمودند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و هر چه خاک بر روی آن ریختند، خون در حال جوشش از میان خاک بیرون می‌آمد و تلی از خاک به وجود آمد، ولی خون از جوشش نیفتاد و تلی سرخ دیده می‌شد.
طولی نکشید که «بخت النصر»[۱۸] قیام کرد و بر بنی اسرائیل مسلط شد از سبب جوشیدن خون پرسید؟
هیچ کس ندانست، گفتند: مردی پیر هست او می‌داند. چون او را طلبید و از او پرسید، او از پدر و جد خود قصه حضرت یحیی(علیه‌السلام) را نقل کرد و گفت: مدتی قبل، پادشاه این منطقه حضرت یحیی (علیه‌السلام) را کشت و سرش را از بدن جدا کرد، خون او به زمین چکیده و همچنان آن خون می‌جوشد.
بخت النصر گفت: آنقدر از مردم اینجا بکشم تا خون از جوشیدن باز ایستد.
دستور داد هفتاد هزار نفر را بر روی آن خون کشتند، تا خون از جوشیدن ایستاد.[۱۹]
محل دفن حضرت یحیی(علیه‌السلام)
اکنون سر مبارک حضرت یحیی(علیه‌السلام) در داخل شبستان مسجد اموی شام (مسجد جامع دمشق) در نیمه شرقی آن قرار گرفته و مقام شریف به صورت مربع و بر بالای مقام، گنبدی سبز رنگ نصب گردیده است.
در حالی که بدن مبارکش در حوالی دمشق در محلی به نام «زبدانی» در مسجد «دلم» مدفون می‌باشد.[۲۰]
در آثار این مصیبت بزرگ آمده است: که زمین و آسمان و ملائکه بر شهادت یحیی (علیه السلام) چهل شبانه روز گریان شد، و خورشید نیز به مدت چهل روز در هاله‌ای از سرخی خون، طلوع و افول می‌کرد، همانطوری که در شهادت امام حسین (علیه‌السلام) چنین بود.[۲۱]

 منابع:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

[۱] - واژه یحیی از ماده حیات به معنی «زنده می‌ماند» است، که به عنوان اسم برای این پیامبر بزرگ انتخاب شده و منظور از آن زندگی، هم زندگی مادی و هم معنوی در پرتو ایمان و مقام نبوت و ارتباط با خداست (تفسیر نمونه: ج ۲، ص ۳۰۳).
[۲] - قاموس قرآن: ج ۲،‌ص ۱۹۵ – سور و آیاتی که نام یحیی(علیه‌السلام) در آن‌ها ذکر شده است عبارتند از: آل عمران، آیه ۳۹ – انعام، آیه ۸۵ – مریم، آیات ۶ و ۱۱ – انبیاء، آیه ۹۰.
[۳] - ریاحین الشریعه: ج ۲،‌ص ۲۷۵ – تفسیر نمونه: ج ۱۳، ص ۱۴.
[۴] - سوره‌های آل عمران، آیه ۴۰ – مریم، آیات ۵ و ۸.
[۵] - مجمع البیان: ج ۳، ص ۷۲.
[۶] - سوره مریم، آیه ۷ – مجمع البیان: ج ۳، ص ۷۳ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۲.
[۷] - تاریخ انبیاء: ص ۸۷۱.
[۸] - قصص قرآن یا تاریخ انبیاء: ج ۲، ص ۲۸۸.
[۹] - سوره مریم،‌آیه ۱۲.
[۱۰] - حضرت یحیی(علیه‌السلام) پسر خاله حضرت مریم(علیه‌السلام) مادر عیسی(علیه‌السلام) بود، که شش ماه یا سه سال از حضرت عیسی(علیه‌السلام) بزرگتر بود. (بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۹).
[۱۱] - یحیی(علیه‌السلام) در سن سه سالگی به مسیح(علیه‌السلام) ایمان آورد و او اولین کسی بود که به عیسی(علیه‌السلام) ایمان آورد. (تاریخ کامل: ج ۱، ص ۲۹۹).
[۱۲] - سوره مریم، آیه ۱۲-۱۵.
[۱۳] - سوره‌های آل عمران، آیه ۳۹ – انعام،‌ آیه ۹۵.
[۱۴] - قصص الانبیاء: ص ۵۶۲ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۶۵ – حیوه القلوب: ج ۱، ص ۳۸۳.
[۱۵] - حیوه القلوب: ج ۱م ص ۳۸۶ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۱.
[۱۶] - نام برادرش فیلبوس بود که دختری به نام «هیرودیا» داشت، پس از آنکه فیلبوس از دنیا رفت، هیرودیس با همسر برادرش ازدواج کرد، سپس عاشق هیرودیا دختر برادرش نیز شد(قصه‌های قرآن، ص ۴۱۶).
[۱۷] - قاموس قرآن: ج ۲، ص ۲۱۶ – تفسیر نمونه: ج ۱۳، ص ۳۰.
[۱۸] - او یکی از یاغیان آن عصر بود، با اراذل و اوباش که همراه او بودند شورش کرد و شام و منطقه بیت المقدس و فلسطین را تصرف کرد و ظلم زیادی نمود و سرانجام به دست یک غلام ایرانی به درک واصل شد و مردم از شرش نجات یافتند.
[۱۹] - حیوه القلوب: ج ۱، ص ۳۸۶ – بحارالانوار: ج ۱۴، ص ۱۸۲.
[۲۰] - سیمای زینب کبری: ص ۱۵۰.
[۲۱] - بحارالانوار: ج ۴۵، ص ۲۰۱، ۲۱۰، ۲۱۹ و ج ۱۴،‌ص ۱۸۲.

حضرت آدم (علیه‌السلام)

به نام خدای علیّ اعلی آغاز می‌کنم داستان آدم و حوا

نام مبارک حضرت آدم (علیه‌السلام) که نخستین پیامبر است، شانزده بار به نام آدم (علیه السلام) و هشت بار به عنوان بنی آدم(علیه‌السلام) و یک بار به عنوان ذریّه آدم (علیه‌السلام) بر روی هم بیست و پنج بار، در نه سوره و در بیست و پنج آیه، در قرآن مجید آمده است.[۱]

امام صادق(علیه‌السلام) می‌فرماید: «دلیل نامیدن آدم (علیه‌السلام) به این اسم، بدان خاطر است که او از ادیم و پوسته و قشر زمین آفریده شده است و شیخ صدوق گوید: ادیم نام چهارمین لایه درونی زمین است که آدم (علیه‌السلام) از آن خلق شده است.[۲]
خداوند آدم (علیه‌السلام) را بدون پدر و مادر بیافرید، تا دلیل باشد بر قدرت الهی.[۳]
وی نهصد و سی سال عمر کرد[۴]، و سرانجام در پی تبی طولانی در روز جمعه یازدهم محرم وفات یافت و در غاری میان کوه ابوقبیس دفن شده و صورت او به طرف کعبه قرار دارد.[۵]
در قرآن مجید راجع به حضرت آدم (علیه‌السلام) حالات مختلف و گوناگونی ذکر شده و ما به یازده قسمت از حالات مزبور اشاره می‌کنیم که عبارتند از:
نخست: خلقت حضرت آدم (علیه‌السلام) و آفرینش او
آدم(علیه‌السلام) از دو بعد تشکیل شده، جسم و روح، خدا نخست جسم او را آفرید، سپس از روح خود در او دمید و به صورت کامل او را زنده ساخت. از آیات مختلف قرآن و تعبیرات گوناگونی که درباره چگونگی آفرینش انسان آمده، به خوبی استفاده می‌شود که انسان در آغاز، خاک بوده است.[۶]
[از پیامبر(صلی الله علیه و آله) سؤال شد که آیا سرشت آدم (علیه‌السلام) از تمام انواع گل بوده است و یا نوعی خاص از آن؟ حضرت فرمود: سرشت وی از تمام گل بوده است و اگر غیر این می‌بود انسان‌ها یکدیگر را باز نمی‌شناختند و تمام آن‌ها به یک شکل و صورت می‌بودند و همچنانکه خاک کره زمین در رنگ‌های مختلف از سفید و سرخ و بور و زرد متنوع است و نیز به جهت شرایط آب و هوایی به صورت حاصلخیز و شوره‌زار درآمده است، به همان شکل انسان‌ها نیز به صورت نژاد‌ها و رنگ‌های مختلف در سراسر جهان پراکنده شده‌اند.][۷]
سپس با آب آمیخته شده و به صورت گل درآمده است،[۸] و بعد به گل بدبو (لجن) تبدیل شده[۹]، سپس حالت چسبندگی پیدا کرده[۱۰]، و بعد به حالت خشکیده درآمده و همچون سفال گردیده است. [۱۱]
فاصله زمانی این مراحل که چند سال طول کشیده روشن نیست. این قسمت نشان دهنده مراحل تشکیل جسم آدم (علیه‌السلام) است که همچنان تکمیل شد، تا به صورت یک جسد کامل درآمد، آنگاه خداوند تبارک و تعالی به هنگام غروب روز جمعه از روح خویش در آدم(علیه‌السلام) دمید،[۱۲] و به صورت کامل او را زنده ساخت.
دوم: انتخاب آدم(علیه‌السلام) از جانب خداوند به پیامبری
قرآن در این خصوص می فرماید: «ان الله اصطفی آدم و نوحاً و ال ابراهیم؛ همانا خداوند برگزید (از میان جهانیان وقت) آدم و نوح(علیهماالسلام) و ...».[۱۳]
هنگامی که خداوند اراده کرد تا در زمین خلیفه و نماینده‌ای که حاکم زمین باشد قرار دهد، این موضوع را به فرشتگان خبر داد،‌ولی فرشتگان از این خبر شگفت زده شدند و با خود گفتند: کسی که جانشین خدا در زمین او خواهد شد هرگز نمی‌تواند عالمی برپا سازد که از نظر پاکی و رحمت برابر با ملکوت آسمان باشد، چه این که خداوند پیش از آدم(علیه‌السلام) انسان‌هایی را آفریده بود و آنان در زمین به فساد و تباهی پرداختند. فرشتگان به خدای خود چنین عرضه داشتند: آیا در زمین انسانی را قرار می‌دهی که با گناه و معصیت در آن، فساد کند و به خونریزی بپردازد، در حالی که ما آن گونه که در شأن توست، تو را منزه دانسته و به شکرانه‌ات تو را مدح و ستایش می‌کنیم! فرشتگان بدین جهت این سخن را به خدای خویش عرضه کردند، که خویشتن را برتر از آفریده‌ای می‌دانستند که قرار بود جانشین قرار گیرد و خود را به جانشینی در زمین سزاوارتر از او می‌پنداشتند. اما خدای متعال با اسرار غیبی که بر آنان پوشیده بود و حکمتی که خاص آفرینش آدم (علیه‌السلام) بود به آنان پاسخ داد: خداوند چیزی را می‌داند که آنان از آن آگاهی ندارند.[۱۴]
سوم: تعلیم اسماء به آدم (علیه‌السلام)
پس از آنکه خداوند، حضرت آدم (علیه‌السلام) را آفرید، اسماء[۱۵] را به وی آموخت، تا در زمین توان یافته و به نحوی بایسته از آن‌ها بهره‌مند گردد، از طرفی خدای سبحان اراده فرموده بود که عیناً به فرشتگان بنمایاند، این آفریده جدیدی که به دیده حقارت بدان می‌نگریستند، دارای دانش و شناختی برتر از آنان است و به همین دلیل از آنان خواست که اگر به گمان خود راست می‌گویند و به جانشینی در زمین از آدم(علیه‌السلام) سزاوارترند، به وی خبر دهند، از آن اسمائی که تعلیم آدم (علیه‌السلام) داده شد. ولی فرشتگان از پاسخ درمانده و با عذر و پوزش، خدای خویش را مخاطب قرار دادند: «خدایا ما تو را آن گونه که سزاواری، منزه می‌دانیم و بر اراده تو معترض نیستیم، چرا که ما از علم و دانش جز آنچه به ما بخشیده‌ای، بهره‌ای نداریم و تو از هر چیز آگاهی، و کارهایت بر اساس حکمت است.»
سپس خداوند به آدم(علیه‌السلام) فرمود: ای آدم(علیه‌السلام) خبر بده به آن فرشتگان از آن اسماء (که به تو تعلیم داده شده است). وقتی که آدم(علیه‌السلام) فرشتگان را از آن اسماء خبر داد، فرشتگان در شگفتی فرو رفتند، خداوند به آنها فرمود: «آیا به شما نگفته بودم که من (خداوند) عالم به غیب و پنهانی‌های آسمان‌ها و زمین هستم و آگاهم به آنچه آشکارا می‌گویید و آنچه را نهان می‌دارید». [۱۶]
چهارم: سجده کردن فرشتگان به آدم(علیه‌السلام)
موضوع تکامل انسان، تا به درجه‌ای که فردی از آنان به نام آدم(علیه‌السلام)، برگزیده خداوند قرار گرفت و این خلقت و تکامل آن و اختیار کردن برگزیده‌ای از آن، تا جایی که به فرشتگان دستور رسید، یک چنین سمبل خلقت را مورد تکریم و احترام فوق العاده‌ای قرار داد. به قسمی که او را برای کمال خلقت و برگزیدگی وی، مورد سجده تکریم و تعظیم نه عبودیت قرار دهند. این حقیقت در پنج آیه مختلف مطرح شده، و تکرار آن مستوجب عظمت یک چنین سمبلی واقع گشته، که بدانند نه یکبار و نه دوبار، بلکه پنج بار در سوره‌های گوناگون قرآن، آن هم با عبارات و کلمات مختلف عنوان گردیده است.[۱۷]
چنانکه می‌فرماید: «به یاد آور! ای محمد (صلی الله علیه و آله) هنگامی را که به فرشتگان گفتیم سجده کنید به آدم (علیه‌السلام)، و همه سجده کردند جز ابلیس، که سرپیچی کرد و تکبر ورزید واز کافرین محسوب گشت.»[۱۸]
همه فرشتگان – برای امتثال امر خداوند – بر آدم(علیه‌السلام) سجده کردند مگر شیطان که از سر عناد و تکبر، از سجده کردن سرباز زد، خداوند سبب سجده نکردن او را می‌دانست، با این همه، علت را از او جویا شد. ابلیس برتری خود را بر آدم (علیه‌السلام) و این که وی از آتش و آدم(علیه‌السلام) از گل آفریده شده است عنوان کرد، به نظر ابلیس، آتش برتر از گل بود و بدین سان فوق العاده تکبر ورزید، در این هنگام خدای سبحان او را از بهشت راند و به دلیل تکبرش، وی را پیوسته تا روز قیامت مورد لعنت خویش قرار داد.[۱۹]
رانده شدن ذلّت بار شیطان از بهشت، پاداش عناد، تکبر و سرپیچی وی از سجده بر آدم(علیه‌السلام) بود، شیطان از پروردگار خویش درخواست کرد تا روز قیامت او را زنده نگاه دارد. خدای متعال نیز بنا به حکمتی که اراده فرموده بود به او پاسخ مثبت داد، ابلیس درخواست خود را این گونه بیان کرد:
«پروردگارا! به دلیل این که به هلاکت (راندن) من حکم کردی.سوگند می‌خورم تمام تلاشم را به کار ببرم و فرزندان آدم(علیه‌السلام) را گمراه کرده، آنها را از راه تو منحرف سازم و در این راه از هیچ تلاشی دریغ نخواهم کرد واز هر راهی که بتوانم به سراغ آنان رفته، از غفلت و ضعف آن‌ها استفاده خواهم کرد تا آنان را فریفته، به فساد و تباهی بکشانم‌ و بیشتر آن‌ها را از شکرگزاری تو منصرف سازم».
ولی خداوند او را نکوهش کرد و فرمود: «ای نکوهیده و طرد شده از رحمت من، از بهشت بیرون رو، سوگند می‌خورم که جهنم را از تو و همه پیروانت از فرزندان آدم(علیه‌السلام) آکنده خواهم ساخت.»[۲۰]
پنجم: سکونت آدم و حوا(علیهماالسلام) در بهشت و اخراج آن‌ها
پس از برگزیدگی آدم(علیه‌السلام) و مسجود فرشتگان قرار گرفتن، به وی و زوجه‌اش از جانب خداوند دستور رسید که در بهشت مسکن گزینند و به نعمت‌های خدایی متنعم گردند ولی از یک درخت ممنوعه تناول نکنند و نزدیک آن نگردند، چنانکه می‌فرماید: «گفتیم به آدم(علیه‌السلام) و همسرش در بهشت مسکن اختیار بنمایید و از نعمت‌های آن فراوان بخورید، ولی نزدیک این درخت برای خوردن نشوید، زیرا از ستمکاران (به خویشتن) خواهید گردید.»[۲۱]
ولی شیطان به سراغ آن‌ها آمد و آن‌ها را وسوسه کرد، تا لباس‌های تقوا را که باعث کرامتشان شده بود، از تنشان خارج سازد. به آنها گفت: «پروردگارتان شما را از این درخت نهی نکرده، مگر به خاطر اینکه – اگر از آن بخورید – فرشته خواهید شد، یا جاودانه در بهشت خواهید ماند و برای آنها سوگند یاد کرد که من خیرخواه شما هستم،» به این ترتیب آن‌ها را با فریب‌کاری، از مقامشان فرود آورد، هنگامی که آن‌ها فریب شیطان خورده واز آن درخت تناول کردند، لباس‌های کرامت و احترام از اندامشان فرو ریخت. خداوند آن‌ها را سرزنش کرد و به آن‌ها فرمود: «آیا من شما را از آن درخت منع نکردم و نگفتم که شیطان دشمن آشکار شماست.»
آدم و حوا(علیهماالسلام) به طور سریع به اشتباه خود پی بردند و توبه کردند و به گناه خود اقرار نمودند و از درگاه الهی طلب رحمت کرده و گفتند: «پروردگارا! ما به خویشتن ستم روا داشتیم، اگر ما را نبخشایی و از ما درنگذری، قطعاً در زمره زیانکاران خواهیم بود.» ولی خداوند آدم و حوا(علیهماالسلام) را از بهشت به زمین فرود آورد و آن‌ها را آگاه ساخت که فرزندانشان با یکدیگر دشمنی می‌کنند، آن‌ها باید در زمین اقامت گزینند و آن‌ را آباد سازند و تا پایان عمرشان از آن بهره‌مند شوند و خدای سبحان آن‌ها را رهنمون شود. هر کس از هدایت الهی پیروی کند، در دنیا مرتکب گناه نشده و هرگز در آن به بیچارگی نمی‌افتد.» [۲۲]
ششم: درختی که آدم و حوا(علیهماالسلام) از آن نهی شده بودند
در داستان آدم(علیه‌السلام) آمده است، که خداوند همه خوردنی‌های بهشت را بر وی آزاد و حلال کرد و او را تنها از خوردن و نزدیک شدن به یک درخت منع فرمود. در این‌که این درخت چه بوده است؟ مرحوم طبرسی روایات بسیاری می‌آورد که این درخت بوته گندم بوده است، ولی در روایات دیگری گفته شده که تاک یا نهال انجیر بوده است.[۲۳] و شیخ طوسی افزون بر روایات گندم و انگور و انجیر، روایتی از حضرت علی(علیه‌السلام) می‌آ‌ورد که این درخت، درخت کافور بوده است.[۲۴]
هفتم: بهشتی که جایگاه آدم(علیه‌السلام) بود، آیا در زمین بوده یا آسمان؟
مقدمه: عبدالله بن سنان گوید: از امام صادق(علیه‌السلام) سؤال شد: «آدم و حوا (علیهما السلام) قبل از خروج از بهشت چه مدتی را در آنجا به سر بردند؟ حضرت فرمود: خداوند تبارک و تعالی به هنگام غروب روز جمعه از روح خویش در آدم(علیه‌السلام) دمید، آنگاه حوا (علیهاالسلام) را از پهلوی آدم(علیه‌السلام) آفرید و در همان هنگام، بعد از سجده فرشتگان، آن‌ها را در بهشت خویش جای داد. به خدا قسم آن‌ها جز شش ساعت را بیشتر، در خلد برین به سر نبردند و شبی را در آن‌جا به صبح نیاوردند، تا آنکه مرتکب ترک اولی شده و عریان در میان باغستان عرش رها بودند، خداوند آن‌ها را مخاطب قرار داد: مگر من شما را از این درخت منع نکردم، آدم(علیه‌السلام) از کرده خویش پشیمان گشته و به حالت خضوع از راه حیا و شرمندگی درآمده و گفت: «ربنا ظلمنا انفسنا و اعترفنا بذنوبنا فاغفر لنا» خداوند به آن دو فرمود: «از عرش من به زیر آیید، چرا که بهشت من جایگاه گنهکاران نیست.»[۲۵]
مفسران پیرامون بهشتی که آدم(علیه‌السلام) در آن می‌زیست، اختلاف نظر دارند: که آیا در زمین بوده است یا در آسمان؟
نظریه اول: آنچه رجحان دارد این است، که به چند دلیل این بهشت در زمین بوده است.[۲۶]
۱. خدای سبحان آدم(علیه‌السلام) را در زمین آفرید، چنانکه در فرموده خدای متعال آمده است: «انی جاعل فی الارض خلیفه»[۲۷] در پی آن خداوند بیان نفرمود که وی را به آسمان منتقل کرده است.
۲. خداوند بهشت موعود (بهشت جاودان) را در آسمان توصیف فرموده است، پس اگر آدم(علیه‌السلام) در این بهشت جای داشت شیطان جرأت نمی‌کرد به او بگوید «آیا تو را به درختی جاودانه و سلطنتی کهنه نشدنی راهنمایی کنم».[۲۸]
۳. بهشت جاودان، جایگاه نعمت‌های خداست، نه جای تکلیف و حال آنکه خداوند به آدم و حوا(علیهماالسلام) دستور دادکه از میوه آن درخت تناول نکنند.
۴. خداوند در وصف کسانی که در بهشت جاودان آسمان وارد می‌شوند فرموده است: «و آنان از بهشت بیرون نمی‌روند». در حالی که آدم و حوا(علیهماالسلام) از بهشتی که در آن وارد شده بودند رانده شدند. بنابراین متعین است که آن بهشت غیر از بهشتی است که در قرآن به مؤمنین وعده داده شده است.
۵. گذشته از این‌ها هنگامی که شیطان از سجده بر آدم(علیه‌السلام) سر برتافت، مورد لعن قرار گرفت و از بهشت بیرون رانده شد، بنابراین اگر این بهشت همان بهشت جاودان بود، شیطان قادر نبود با وجود خشم خدا به آن راه یابد و آدم و حوا(علیهماالسلام) را بفریبد.
نظریه دوم: عده‌ای معتقدند که آدم و حوا (علیهماالسلام) در بهشت جاودانه (آسمان) می‌زیسته‌اند، زیرا الف و لام تعریف بدان پیوسته و آن را به صورت علم درآورده است، و مورد شیطان می‌توان تصور کرد که او از بیرون بهشت، آدم (علیه‌السلام) و همسرش را وسوسه کرده، به گونه‌ای که آنان آوای او را شنیده و سخن او را دریافته‌اند، اگر گفته شود هر کس به بهشت جاودانه رود، از آن هرگز بیرون نخواهد آمد، گوییم این بعد از برپایی رستاخیز است، اما پیش از آن امکان بیرون آمدن از بهشت هست.[۲۹]
نظریه سوم: گروهی گفته‌اند: این بهشت بوستانی از بوستان‌های دنیا بوده، زیرا اگر بهشت جاودان می‌بود، شیطان با وسوسه‌اش بدان راه نمی‌یافت.[۳۰]
هشتم: فرود آمدن آدم و حوا(علیهماالسلام) به زمین و توبه آن‌ها
آدم و حوا(علیهماالسلام) وقتی که از بهشت اخراج شدند، در سرزمین مکه فرود آمدند، حضرت آدم (علیه‌السلام) بر کوه صفا در کنار کعبه، هبوط کرد و در آنجا سکونت گزید، از این رو آن کوه را صفا گویند که آدم(علیه‌السلام) صفی ا لله (برگزیده خدا) در آنجا وارد شد و حضرت حوا(علیهاالسلام) بر روی کوه مروه (که نزدیک کوه صفا است) فرود آمد و در آنجا سکومت گزید. آن کوه را از این رو مروه گویند که مرئه (یعنی زن که منظور حوا (علیهاالسلام) باشد) در آن سکونت نمود. آدم(علیه‌السلام) چهل شبانه روز به سجده پرداخت و از فراق بهشت گریه کرد. جبرئیل نزد آدم(علیه‌السلام) آمده و گفت: ای آدم(علیه‌السلام) آیا خداوند تو را با دست قدرت و مرحمتش نیافرید و روح منسوب به خودش را در کالبد وجود تو ندمید و فرشتگانش بر تو سجده نکردند؟! آدم(علیه‌السلام) گفت: آری خداوند این گونه به من عنایت‌ها نمود. جبرئیل گفت: خداوند به تو فرمان دادکه از آن درخت مخصوص بهشت نخوری، چرا از آن خوردی؟ آدم(علیه‌السلام) گفت: ای جبرئیل! ابلیس سوگند یاد کرد که خیرخواه من است و گفت از این درخت بخورم. من تصور نمی‌کردم و گمان نمی‌بردم موجودی که خدا او را آفریده، سوگند دروغ به خدا یاد کند.[۳۱]
وقتی که از بهشت اخراج و به زمین فرود آمدند و به گناه (ترک اولی) خود اقرار نمودند و پشیمان شدند، خداوند مهربان به آنها لطف کرد و کلماتی را به آنها آموخت، تا آدم و حوا(علیهماالسلام) در دعای خود آن کلمات را از عمق جان بگویند و توبه خود را آشکار و تکمیل نمایند.[۳۲]
سؤال: مقصود از این سخنان و کلمات که به آدم(علیه‌السلام) آموخت چیست؟
آیه مربوط به توبه آدم(علیه‌السلام) این است: «پروردگارا! ما بر خود ستم کردیم و اگر تو ما را نیامرزی، بی‌گمان از زیانکاران خواهیم بود.»[۳۳]
مفسران در ذیل این آیه، دعاهایی را نیز که آدم(علیه‌السلام) با آنها توبه کرد و آمرزیده شد آورده‌اند، در پاره‌ای روایات از ابن عباس آمده است، که آدم(علیه‌السلام) به درگاه خدای خود گریه کرد و گفت: خدایا آیا مرا با دست خود نیافریدی؟ فرمود: چرا، گفت: آیا مهر تو به خشم تو پیشی ندارد؟ فرمود: چرا، گفت: آیا اگر توبه کنم و باز گردم، به بهشتم باز می‌گردانی؟ فرمود: آری.
(دعاهای دیگر نیز نقل شده است).[۳۴]
مفسران شیعی آن روایات را آورده‌اند و افزون بر آن، روایاتی ذکر کرده‌اند که آدم(علیه‌السلام) نام‌هایی گرامی، که بر عرش نوشته شده بود دید، سپس درباره آنها سؤال کرد، به او گفته شد: این‌ها نام‌های گرامی‌ترین آفریدگان خدایند، آدم(علیه‌السلام) با آن نام‌ها به درگاه خداوند توسل جست و توبه‌اش پذیرفته شد، نام‌ها عبارت بودند از: «محمد،علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم‌السلام)».[۳۵]

منابع:
__________________________________
[۱] - قاموس قرآن: ج ۱، ص ۳۸ – دائره الفوائد: ج ۱، ص ۳۰۷ . سور و آیاتی که نام آدم (علیه‌السلام) در آنها ذکر شده است عبارتند از: بقره/۲۱،۳۳،۳۴،۳۵،۳۷- آل عمران، آیات ۳۳ و ۵۹- مائده/۲۷ – اعراف /۱۱،۱۹،۲۶،۲۷،۳۱،۳۵،۱۷۲- اسراء/ ۶۱،۷۰، - کهف/۵۰ ۰مریم/۵۸ –طه/۱۱۵،۱۱۶،۱۱۷،۱۲۰،۱۲۱ –یس/۶۰.
[۲] - علل الشرایع: ص ۱۴.
[۳] - همان: ص ۵ – بحارالانوار: ج ۱، ص ۱۰۸.
[۴] - کامل الزیارات: ص ۳۸ – بحارالانوار: ج ۱۱، ص ۲۶۸. ولی در برخی روآیات سن او را هزار سال ذکر کرده‌اند.
[۵] - سعد السعود: ص ۳۷ . برخی گویند جنازه آدم (علیه‌السلام) را که در سرزمین مکه دفن کردند، پس از گذشت هزار و پانصد سال، حضرت نوح (علیه‌السلام) هنگام طوفان، جنازه وی را از غار کوه ابوقیس (کنار کعبه) بیرون آورد و به همراه خود با کشتی به سرزمین نجف اشرف برد و در آنجا به خاک سپرد. (تاریخ انبیاء، ص ۱۲۵).
[۶] - سوره‌های حج، آیه ۵ و آل عمران، آیه ۵۹.
[۷] - علل شرایع: ص ۴۷۱.
[۸] - سوره انعام، آیه ۲.
[۹] - سوره حجر، آیه ۲۸.
[۱۰] - سوره صافات، آیه ۱۱.
[۱۱] - سوره الرحمن، آیه ۱۴.
[۱۲] - تفسیر عیاشی: ج۲، ص ۱۰.
[۱۳] - سوره آل عمران، آیه ۳۳.
[۱۴] - سوره بقره، آیه ۳۰ .
[۱۵] - گویند مراد از اسماء جمیع صناعات و عماره زمین و انواع خوراکی‌ها و ادویه و استخراج معادن و کاشتن درختان و منافع آن و همه چیزهایی است که مربوط به عمارت دین و دنیا باشد، چنانکه ابن عباس و مجاهد و سعید بن جبیر و اکثر متأخرین گفته‌اند(دائرهالفرائد: ج۱، ص ۳۱۸).
[۱۶] - سوره بقره، ایه ۳۱-۳۳.
[۱۷] - سوره‌های بقره، آیه ۳۴- اعراف، آیه ۱۱- اسراء، آیه ۶۱- کهف، آیه ۵۰- طه، آیه ۱۱۶.
[۱۸] - سوره بقره، آیه ۳۴.
[۱۹] - سوره حجر، آیه ۳۰-۳۵.
[۲۰] - سوره‌های اعراف، آیه ۱۳ و ۱۸ –اسراء، آیات ۶۱ و ۶۵.
[۲۱] - سوره‌های بقره، آیه ۳۵- اعراف، آیه ۱۹.
[۲۲] - سوره‌های اعراف: آیه ۲۰-۲۵- طه، آیه ۱۲۳.
[۲۳] - مجمع البیان: ج ۱، ص ۱۸۳-۱۸۵.
[۲۴] - تفسیر تبیان: ج۱، ص ۱۵۷.
[۲۵] - تفسیر عیاشی: ج۲، ص ۱۰.
[۲۶] - ر.ک: مع الانبیاء فی القرآن: ص ۶۲ – تفسیر المنار: ج ۲، ص ۲۷۷.
[۲۷] - سوره بقره، آیه ۳۰.
[۲۸] - سوره طه، آیه ۱۲۰.
[۲۹] - تفسیر تبیان: ج ۱،ص ۱۵۶ – تفسیر مجمع البیان: ج ۱، ص ۵-۸۴.
[۳۰] - گناه نخستین: ص ۳۸.
[۳۱] - علل الشرایع: ص ۴۹۱ – کافی: ج ۶، ص ۵۱۳- نورالثقلین: ج ۱، ص ۶۱ – تفسیر ا لمیزان: ج۱، ص ۱۸۲.
[۳۲] - سوره بقره، آیه ۳۷.
[۳۳] - سوره اعراف، آیه ۲۲.
[۳۴] - ر.ک: تفاسیر مجمع البیان: ج۱، ص ۱۹۳ – تبیان:‌ج ۱، ص ۱۶۹ – التفسیر الکبیر: ج ۳، ص ۱۹-۲۵ – کشف الاسرار: ص ۱۵۵.
[۳۵] - تفسیر مجمع البیان: ج۱، ص ۸۸،۸۹ –الدرالمنثور: ج ۱، ص ۶۰ – مناقب ابن مغازلی شافعی: ص ۶۳.

حضرت لوط(علیه‌السلام)

حضرت لوط(علیه‌السلام) یکی از پیامبران بزرگی است که هم عصر ابراهیم (علیه‌السلام) بود و نام مبارکش در هفده سوره ، بیست و هفت بار در قرآن مجید ذکر شده است. [۱]
وی فرزند «هاران بن نارخ» و برادر زاده حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) است، و نام مادرش ورقه بنت لاحج بوده.[۲]
وی سه هزار و چهار صد و بیست و دو سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) در شهر بابل به دنیا آمد.
وقتی که حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) در سرزمین بابل(عراق) مردم را به یکتاپرستی دعوت نمود، لوط(علیه‌السلام) نخستین مردی بود که در آن شرایط سخت به وی ایمان آورد و همواره در کنار او بود.[۳] و همراه او از سرزمین بابل به فلسطین مهاجرت کرد و بعداً از ابراهیم(علیه‌السلام) جدا شد و به شهر سدوم (در سرزمین اردن) آمد.
چرا که مردم آن منطقه غرق فساد و گناه، مخصوصاً انحرافات جنسی بودند.
در میان قوم خود سی سال سکونت کرد و آن‌ها را به سوی خدا دعوت نمود و از عذاب الهی بر حذر داشت، اما کمتر در آن کوردلان اثر گذاشت.
لوط(علیه‌السلام) سرانجام در هشتاد سالگی وفات یافت.[۴] و مرقد مطهرش در قریه کفربریک در یک فرسخی مسجد الخلیل (واقع در کشور فلسطین) کنار مرقد شصت نفر از پیامبران است. [۵]
رسالت حضرت لوط(علیه‌السلام)
قبلاً یادآور شدیم هنگامی که حضرت ابراهیم(علیه‌السلام) از سرزمین بابل(عراق) به سوی فلسطین هجرت کرد، همسرش ساره و حضرت لوط(علیه‌السلام) و کسانی که به او گرویده بودند همراه او آمدند، بعد از آنکه قحطی و خشکسالی، فلسطین را فرا گرفت، ابراهیم به همراهی لوط(علیه‌السلام) رهسپار مصر گردیدند و پس از آن که فشار قحطی فروکش نمود از مصر بازگشتند، در حالی که گوسفندان زیادی را که پادشاه مصر به آن‌ها داده بود به همراه داشتند و از آنجا که چراگاه‌ها برای گوسفندان فراوان آن‌ها، گنجایش نداشت و سبب اختلاف میان چوپان‌های ابراهیم و لوط(علیهماالسلام) شده بود، ابراهیم (علیه‌السلام) مصلحت دید که برای رفع اختلاف، زمین‌ها را با لوط(علیه‌السلام) تقسیم کند. و به وی پیشنهاد کرد جایی که مورد پسند اوست انتخاب کند.[۶]
وی سرزمین اردن که شهرهای (سدوم و عموره و ادمه و صوغر و صبوییم) در آن قرار داشتند انتخاب کرد[۷] و در شهر سدوم اقامت گزید.
مردم شهر سدوم از تبه‌کارترین و خدانشناس‌ترین انسان‌ها بوده و از نظر اخلاقی بدترین مردم به شمار می‌آمدند. آن‌ها وقتی که لوط(علیه‌السلام) را دیدند گفتند: تو کیستی؟
فرمود: من پسر خاله ابراهیم(علیه‌السلام) هستم، همان ابراهیمی که نمرود او را به آتش افکند. آتش نه تنها او را نسوزاند، بلکه برای او سرد و گوارا شد و او در چند فرسخی نزدیک شماست.
لوط(علیه‌السلام) قوم خود را به سوی ایمان به خدا دعوت کرد و آن‌ها را از عذاب او برحذر داشت[۸] و گفت: من فرستاده خدا به سوی شما بوده و در تبلیغ رسالت او امین هستم، از عذاب خدا بترسید و به آنچه شما را بدان دعوت می‌کنم، گردن نهید و پسندیده نیست، که شما طبیعت و سرشت خویش را به تباهی کشانده و با نظام طبیعی زندگی مخالفت ورزیده و با مردان عمل ناروا انجام دهید و از زنان که خداوند آنان را همسران شما آفریده، دست بردارید. شما با انجام این گناه از حدود الهی تجاوز کرده‌اید.
ولی قوم او به جای این که به سخن پیامبر خود حضرت لوط(علیه‌السلام) گوش فرا دهند، وی را تهدید کرده گفتند: اگر از نکوهش ما دست برنداری، تو را از شهرمان بیرون خواهیم کرد.
لوط(علیه‌السلام) در پاسخ آن‌ها گفت: من از این عمل زشت و ناپسندی که شما انجام می‌دهید، بیزار و خشمگین هستم. [۹]
ازدواج حضرت لوط(علیه‌السلام)
لوط(علیه‌السلام) در همان محل مأموریت (شهر سدوم در جنوب غربی دریای لوط) ازدواج کرد.[۱۰] تا بلکه قومش از این روش پیروی کنند و از انحراف جنسی دست بردارند. ثمره این ازدواج این شد که لوط(علیه‌السلام) پس از مدتی دارای چند دختر گردید.[۱۱]
ولی این برنامه‌های لوط(علیه‌السلام) هیچ تأثیری در میان قوم نگذاشت، آن‌ها همچنان به کار خود ادامه می‌دادند و این جریان‌ها سال‌ها طول کشید.
حضرت لوط(علیه‌السلام) به آن‌ها گفت: شما مرتکب علمی می‌شوید، که هیچ یک از جهانیان قبل از شما، دست به چنین عملی نزده است و در مجالس خود کارهای زشت انجام انجام می‌دهید.
ولی قومش بدو پاسخ دادند: اگر در تهدید ما به عذاب راست می‌گویی، پس شتاب کن و عذاب را بر ما بفرست.[۱۲]
در این وقت بود که دیگر امیدی به اصلاح آن‌ها نبود و آن‌ها مستحق هیچ چیز جز عذاب سخت الهی نبودند، از این رو دل حضرت لوط(علیه‌السلام) که سال‌ها نسبت به آن‌ها مهربان بود، تا بلکه به سوی حق برگردند ناراحت شد و سرانجام با قلبی آکنده از اندوه آن‌ها را نفرین کرد و گفت: پروردگارا! مرا بر این قوم مفسد پیروز گردان.[۱۳]
کارهای زشت قوم لوط(علیه‌السلام)
قوم لوط(علیه‌السلام) در مجالس خویش بدون هیچ گونه حیا و شرمی باد معده و صدا خارج می‌ساختند، آن‌ها با یکدیگر در انظار عمومی به لواط می‌پرداختند.[۱۴]
حتی به کساانی که از دیار آن‌ها عبور می‌کرد،[۱۵] نیز رحم ننموده و با پرتاب سنگ،‌ آن‌ها را مورد هدف قرار می‌دادند و سنگ هر کس به هدف اصابت می‌کرد، صاحب آن رهگذر گردیده و با او به لواط می‌پرداخت. آن‌گاه سه درهم به عنوان غرامت به او می‌داد. آن‌ها برای این عمل زشت در میان خویش، قضاتی داشتند که در موقع ضرورت به دادرسی می‌پرداخت.
همچنین از کارهای زشت آن‌ها، پرتاب سنگریزه به وسیله انگشت سبابه و آدامس جویدن در معابر عمومی برای جذب افراد به خاطر شهوت‌رانی و باز گذاردن دکمه‌های کت و پیراهن، بالا کشیدن پیراهن به هنگام تخلی و گلوله پرانی با کمان و خیلی کارهای زشت دیگر.[۱۶]
سرنوشت دردناک قوم لوط(علیه‌السلام)[۱۷]
همانطور که قبلاً گفتیم (در شرح حال حضرت ابراهیم(علیه‌السلام)) به دستور خداوند،نه نفر یا یازده نفر،[۱۸] از ملائکه که جبرئیل(علیه‌السلام) نیز در بین آن‌ها بود، برای انجام دو مأموریت به زمین آمدند:
نخست: برای بشارت دادن به ابراهیم(علیه‌السلام) که بزودی از ساره دارای پسری به نام اسحاق خواهد شد.
دوم: برای عذاب و کیفر قوم نکبت‌ بار و گناهکار لوط(علیه‌السلام).
وقتی که این فرشتگان نزد ابراهیم(علیه‌السلام) آمدند، بر وی سلام کردند. آن حضرت نیز پاسخ آنان را داد و سپس به نزد ساره آمده و گفت: تعدادی مهمان داریم، اما شبیه انسان‌ها نیستند.
همسرش گفت: در منزل جز این گوساله چیزی نداریم، بهتر است آن‌را ذبح نموده و برای آنان کباب نمایی. ابراهیم(علیه‌السلام) گوساله‌ای برشته شده، برای آن‌ها آمده نمود هنگامی که مشاهده کرد، آن‌ها از غذای آماده شده نمی‌خورند، دچار وحشت شده، در این موقع ساره به آن‌ها گفت: چرا از غذای خلیل خدا تناول نمی‌کنید.
آن‌ها به ابراهیم(علیه‌السلام) گفتند: نترس! ما به سوی قوم لوط(علیه‌السلام) فرستاده شده‌ایم.(ساره از شنیدن این مطلب دچار ترس شدیدی گردید، به طوری که در غیر عادت طبیعی خویش به حیض مبتلا گشت و حایض شد، در حالی که سال‌ها بود در اثر اثر پیری حیض نمی‌شد.) سپس او را بشارت به فرزندی به نام اسحاق و نوه‌ای به نام یعقوب دادند.
ساره که متعجب گشته بود گفت: آیا به هنگام پیری، ما صاحب فرزندی خواهیم شد؟[۱۹] گفتند: از فرمان خدا تعجب می‌کنی؟ این رحمت خدا و برکاتش بر شما خانواده است، چرا که ا و حمید و مجید است.[۲۰]
سپس ابراهیم(علیه‌السلام) فرمود: برای چه آمده‌اید؟ گفتند: «برای هلاک کردن قوم لوط (علیه‌السلام)». ابراهیم(علیه‌السلام) نگران شد، چون برادر زاده‌اش حضرت لوط(علیه‌السلام) در میان آن قوم بود و احتمال می‌داد که هنوز روزنه امیدی برای نجات این قوم باقی است.
لذا دل مهربان او برای اصلاح این قوم می‌تپید، خواستار تأخیر این مجازات و کیفر شد و با فرشتگان به گفتگو و مجادله پرداخت.
از این رو به فرشتگان گفت: اگر در میان قوم لوط(علیه‌السلام) صد نفر از مؤمنان باشد آیا باز بر آن‌ها عذاب می‌رسانید. فرشتگان در جواب گفتند: خیر. اگر پنجاه نفر باشند یا سی نفر یا بیست نفر یا ده نفر یا پنج نفر باشند. چطور؟ باز گفتند: خیر، ابراهیم(علیه‌السلام) گفت: اگر یک نفر مؤمن باشد، آیا باز به عذاب آن‌ها مبادرت خواهی ورزید؟ گفتند: نه. فرمود: لوط(علیه‌السلام) آنجا است. گفتند: ما بهتر می‌دانیم کی آنجاست. او و اهلش نجات یافتگانند، غیر از زنش.
ابراهیم از جبرئیل(علیه‌السلام) خواست، تا در حکم الهی تجدید نظری شود، اما وحی الهی به او، خبر از قطعی بودن عذاب آن قوم را می‌داد.
وقتی که برای ابراهیم(علیه‌السلام) عذاب قوم لوط(علیه‌السلام) قطعی شد، دیگر هیچ نگفت و تسلیم فرمان خدای بزرگ بود. فرشتگان ابراهیم (علیه‌السلام) را به قصد شهر سدوم (قوم لوط(علیه‌السلام) ترک کردند، تا با لوط(علیه‌السلام) نیز ملاقاتی داشته باشند. به حضور لوط(علیه‌السلام) وارد شدند، لوط (علیه‌السلام) به آن‌ها گفت: شما کیستید؟ آن‌ها گفتند: ما مسافر راه هستیم، امشب مایلیم مهمان تو باشیم.
لوط(علیه‌السلام) با توجه به قوم منحرف و زشتکارش از یک سو، و ورود جوانان زیبا از سوی دیگر، در فشار روحی قرار گرفت که چه کند؟ اگر این جوانان را مهمان کند، ترس آبروریزی است، این فکر چنان او را ناراحت کرد که به خود گفت: امروز روز سخت و دشواری است.[۲۱]
اما لوط مهمان نواز، چاره‌ای جز این نداشت که مهمانان را به خانه خود ببرد، آن‌ها را به سوی خانه‌اش راهنمایی کرد.[۲۲] ولی برای این‌که آن‌ها را از ماجرا با خبر کرده باشد، در وسط راه به آن‌ها گفت: این شهر مردم زشت‌کار و منحرفی دارد و به این ترتیب آنان را از برخورد زشت قوم خویش با مهمانان تازه وارد، آگاه ساخت. مهمانان وارد خانه لوط(علیه‌السلام) شدند، لوط(علیه‌السلام) نزد همسر خویش‌ آمد و از او خواست که ورود مهمانان را به منزلش، از قوم خویش پوشیده دارد و او نیز در عوض، کارهای زشت او و گذشته تاریکش را خواهد بخشید.
همسر لوط(علیه‌السلام) این تقاضا را به ظاهر پذیرفت، اما در باطن در صدد خبر رساند به قوم خویش برآمد. [۲۳]
«والهه» زن لوط(علیه‌السلام) که همکیش دشمنان بود، به پشت بام خانه‌اش رفت و به نشانه رسیدن مهمان‌های جوان و زیبا که طعمه چربی برای قوم بود کف زد و هلهله می‌کرد،[۲۴] ولی قوم صدای او را نشنیده و به سراغ او نیامدند. لذا با روشن کردن آتش، اوباشان را با خبر ساخت و قوم شرور فهمیدند که امشب در خانه لوط(علیه‌السلام) چند نفر به مهمانی آمده‌اند و از هر سو به سرعت به سوی خانه لوط(علیه‌السلام) هجوم آوردند.
بر درب خانه او ایستاده و خواستار انجام عمل ناروا با مهمانان او شدند. لوط(علیه‌السلام) به آنان التماس می‌‌کرد و می‌گفت: آیا در میان شما یک جوانمرد رشید نیست که به من کمک کند؟ سرانجام گفت: ای قوم! از این بیماری و عمل زشت و کثیف دست بردارید، اینک من حاضرم، دخترانم را به شما تزویج کنم و شما به صورت مشروع و طبیعی از آنان بهره‌مند گردید!
ولی جواب قوم این بود:‌که تو می‌دانی ما دنبال زنان نیستیم و دختران تو را نمی‌خواهیم و تو خود خوب می‌دانی، که هدف ما چیست؟
لوط(علیه‌السلام) که از قوم خویش به شدت مأیوس گشته بود گفت: اگر قدرت و نیروی بزرگی داشتم و یا تکیه‌گاه و پشتیبان محکمی داشتم، آنگاه می‌دانستم به شما پست فطرتان چکار کنم.[۲۵]
وقتی که در مقابل خانه او هرج و مرج بالا گرفت و لوط(علیه‌السلام) موفق نشد قومش را قانع کند، آنگاه جبرئیل به فرشتگان گفت: او نمی‌داند چه قدرتی را خداوند به او ارزانی داشته است، لوط(علیه‌السلام) که صحبت آن‌ها را شنید خواست، که آنان خود را معرفی کنند.
آن‌ها از حقیقت خود برای لوط(علیه‌السلام) پرده برداشتند، وی وقتی متوجه حضور جبرئیل(علیه‌السلام) شد، از علت حضور آنان جویا شد. جبرئیل(علیه‌السلام) گفت: ما برای هلاکت و نابودی قوم تو مأموریت یافته‌ایم و چیزی نگذشت که قوم لوط(علیه‌السلام) درب خانه را شکسته و وارد منزل او شدند، جبرئیل(علیه‌السلام) که در منزل حضور داشت با به حرکت درآمدن بالهایش و کوبیدن در سر و صورت آن عده، باعث شد که چشمشان کور و نابینا شود.[۲۶]
قوم لوط(علیه‌السلام) وقتی امن صحنه را مشاهده کردند دریافتند که عذاب آن‌ها فرا رسیده است. پس فرشتگان به لوط(علیه‌السلام) گفتند: این مردم هرگز نخواهند توانست آسیبی به تو رسانند و یا آبرویت را در نزد ما بریزند، اینک تو شبانه با خانواده‌ات از این شهر خارج شو، و هیچ کدام از شما پشت سر خود را ننگرد، تا هراس و وحشت عذاب را نبیند، مبادا به تو آسیبی برسد، ولی همسرت را که به تو خیانت ورزید، با خود بیرون مبر، زیرا او نیز مانند قومت باید به هلاکت برسد و زمان هلاکت آن‌ها صبح است و صبح نزدیک است.
در میان قوم لوط(علیه‌السلام) دانشمندی وجود داشت، به آن‌ها گفت: عذاب فرا رسیده، نگذارید لوط(علیه‌السلام) و خانواده‌اش از شهر بیرون روند، چرا که وجود او مانع نزول عذاب الهی است، آن‌ها خانه لوط(علیه‌السلام) را محاصره کردند تا نگذارند، وی از خانه‌اش بیرون رود.
ولی جبرئیل(علیه‌السلام) ستونی از نور را در جلو لوط(علیه‌السلام) قرار داد و به او گفت: در میان نور بیا، کسی متوجه نخواهد شد، لوط(علیه‌السلام) و خانواده‌اش به این ترتیب از درون نور از شهر بیرون رفتند.
همسر لوط(علیه‌السلام) که از جریان آگاه گشته بود، در صدد خبر چینی بود که خداوند سنگی به سوی او فرستاد و او هماندم به هلاکت رسید.
وقتی که طلوع فجر شد، چهار فرشته، هر یک در یک ناحیه شهر قرار گرفتند، آن سرزمین را از ریشه برکنده و به آسمان بردند و سپس آن را بر سر قوم شرور لوط (علیه‌السلام) وارونه و زیر و رو کردند و در همان بین، سنگ پاره‌هایی از گل، چون سنگ سخت به صورت پی در پی و منظم بر آن‌ها باریدن گرفت، که خود شکنجه و عذابی از ناحیه خداوند بر آن‌ها بود.
به این ترتیب شهر قوم لوط(علیه‌السلام) زیر و رو شد و خودشان با بدترین وضع هلاک و نابود شدند.[۲۷]
حضرت لوط(علیه‌السلام) پس از این ماجرا مدتی زنده بود، سرانجام از دنیا رفت و در نزدیک مسجد الخلیل به خاک سپرده شد.


 منابع:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[۱] - قاموس قرآن: ج ۶م ص ۲۱۵ – سور و آیاتی که نام لوط(علیه‌السلام) در آن‌ها ذکر شده است عبارتند از:
انعام: آیه ۸۶ – اعراف، آیه ۸۰ – هود، آیات ۷۰، ۷۴،‌۷۷، ۸۲، ۸۹ – حجر، آیات ۵۸،۵۸ – انبیاء، آیات ۷۱، ۷۴ – حج، آیه ۴۳ – شعراء،‌ آیات ۱۶۰، ۱۶۱، ۱۶۷ – نمل، آیات ۵۴، ۵۶ – عنکبوت، آیات ۲۶، ۲۸، ۳۲، ۳۳ – صافات، آیه ۱۳۲ – ق، آیه ۱۲ – قمر، آیات ۳۲، ۳۴ – تحریم، آیه ۱۰.
[۲] - دائره الفرائد: ص ۱۸ – قصص قرآن: ص ۷۴ – ریاحین الشریعه: ج ۵، ص ۱۹۰ – ولی بعضی گویند لوط(علیه‌السلام) پسرخاله ابراهیم(علیه‌السلام) و برادر ساره همسر ابراهیم (علیه‌السلام) بوده است. (ریاحین الشریعه: ج ۵، ص ۱۱۶ – روضه کافی: ج ۸، ص ۳۷۰ – حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۴۹).
[۳] - سفینه البحار: ج ۲، ص ۵۱۶.
[۴] - دائره المعارف اسلامی: ص ۲۳۱.
[۵] - بحارالانوار: ج ۱۲، ص ۱۴۷ و ۱۵۸.
[۶] - ولی طبق نقل دیگر،‌عده‌ای از مردم آن سامان مرتکب عمل شنیع لواط می‌شدند و این کار زشت در بین مردم شایع و عادی شده بود، بعضی از این وضع بسیار ناراحت بودند، به حضور ابراهیم(علیه‌السلام) آمدند و به او شکایت کردند، ابراهیم(علیه‌السلام) حضرت لوط(علیه‌السلام) را به عنوام مبلغ به سوی آن‌ها فرستاد، تا آن‌ها را نصیحت کند و از عواقب شوم این اعمال زشت بر حذر دارد، لوط(علیه‌السلام) به سوی این قوم در سرزمین اردن روانه شد. (تفسیر قمی:‌ج ۱، ص ۳۳۲ – بحارالانوار: ج ۱۲، ص ۱۵۵ به بعد – ریاحین الشریعه: ج ۵، ص ۲۸۴).
[۷] - شهرهای قوم لوط در سوره‌های حاقه، آیه ۹ و توبه، آیه ۷۱ بنام مؤتفکات نامیده شده، جمع مؤتفکه از ماده «ائتفاک» به معنی انقلاب و زیر و رو شدن است و از آن جهت این شهرها مؤتفکات نامیده شده، چون به وسیله زلزله شدید زیر و رو گردیدند، قوم لوط در پنج شهر مذکور، مجاور با هم، در کرانه بحرالمیت (دریاچه لوط) زندگی می‌کردند.(قصص قرآن: ص ۴۰۵،‌ - تفسیر نمونه: ج ۸، ص ۳۴) ولی مسعودی آن شهرها را (سدوم، عمورا، دوما، صاعورا و صابو) می‌داند. مروج الذهب: ج ۱، ص ۴۵.
[۸] - مدرک سابق بحارالانوار.
[۹] - سوره‌های شعراء، آیات ۱۶۰ و ۱۶۹ – انبیاء، آیات ۱۶۰ و ۱۷۵.
[۱۰] - تفسیر قمی: ج ۱، ص ۳۳۲ – حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۵۰ – نام همسر لوط «واهله» یا «والهه» یا «والفه» بوده که در سوره‌های اعراف، آیه ۸۳ – هود، آیه ۸۱ – حجر،‌آیه ۶۰ – نمل، آیه ۵۷ – عنکبوت، آیه ۳۲ – شعراء، آیه ۱۷۰ – صافات ، آیه ۱۳۴ – تحریم، آیه ۱۰. با عناوین مختلف به او اشاره شده است. زن لوط(علیه‌السلام) هر چند همسر پیامبر بود و از نعمت‌های الهی در خانه او بهره‌مند بود، ولی با قوم لوط هم کیش بود و آیین شوهر را نپذیرفت و در افشای راز‌های دینی و اجتماعی که در خانه نبوت صورت می‌گرفت، مضایقه نکرد و از این طریق به آیین و اهداف مقدس شوهر صدمه زد و از گسترش آن جلوگیری نمود. قرآن مجید در آیات مزبور او را با تعبیرهای «عجوز، گرفتار در عذاب، خائن به دین هلاک شده، پس مانده و امثال آن ذکر نموده است. (ریاحین الشریعه: ج ۵، ص ۲۸۳ به بعد).
[۱۱] - تعداد دختران لوط(علیه‌السلام) را بین سه تا دوازده نفر به اختلاف نقل کرده‌اند و از جمله نام دو نفر آنان «زعوراء» و «رتیاء» آمده است در دو سوره قرآن «هود و حجر» به آن‌ها اشاره شده است. (مجمع البیان: ج ۵، ص ۱۸۴).
[۱۲] - عنکبوت، آیات ۲۸ و ۲۹.
[۱۳] - سوره عنکبوت، آیه ۳۰ – مدرک سابق بحارالانوار – حیوه القلوب:‌ج ۱، ص ۱۵۰.
[۱۴] - قرآن مجید قوم لوط را نخستین گروه متخلف و بیمار جنسی می‌داند، که به سراغ این عمل ننگین و ضد طبیعت رفته‌اند. (اعراف، آیه ۸۰ – عنکبوت،‌آیه ۲۸).
[۱۵] - شهر سدوم در مسیر راه شام به مصر قرار گرفته بود و مسافرین بیشتر در رفت و آمد، مهمان این قوم قرار می‌گرفتند و در نتیجه در پذیرایی از آن‌ها متحمل زحمات و هزینه های ناخواسته می‌شدند، این مردم پست فطرت و بخیل برای فرار از پذیرش مهمان در اثر تحریکات شیطان به مهمانان خود تجاوز نموده و بی‌شرمانه آنان را مفتضح می‌ساختند، هر چند آنان در آغاز انگیزه شهوترانی نداشتند، ولی این عمل و بیماری در اثر گذشت زمان و تکرار عمل به حالت عادت و یک نوع بیماری روانی و اجتماعی تبدیل شد و مردم معتاد به این کار،‌زنان را ترک نموده. (تفسیر المیزان:‌ج ۱۰، ص ۳۵۹ – بحارالانوار: ج ۱۲، ص ۱۶۱ به بعد – تفسیر نمونه:‌ج ۱۶، ص ۲۵۴).
[۱۶] - خصال: ج ۱، ص ۳۳۱ – مجمع البیان: ج ۸، ص ۴۴۰ – بحار:‌ج ۱۲، ص ۱۵۱ – حیوه القلوب: ج ۱،ص ۱۵۳ – سفینه البحار: ج ۲، ص ۵۱۷.
[۱۷] - ر.ک: حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۵۰ به بعد – تفسیر قمی: ج ۱، ص ۳۳۲ به بعد – تفسیر نمونه :‌ج ۹، ص ۱۷۵ – تفسیر برهان: ج ۲، ص ۲۲۶ – بحارالانوار: ج ۱۱، ص ۱۶۸.
[۱۸] - تفسیر برهان:‌ج ۲، ص ۲۲۶ . ولی طبق برخی روآیات خداوند چهار ملک فرستاد، برای هلاک کردن قوم لوط (جبرئیل، میکائیل، اسرافیل‌ و کروبیل) حیوه الفلوب: ج ۱، ص ۱۵۶ – تفسیر قمی: ج ۱،ص ۳۳۶.
[۱۹] - در آن وقت ساره نود سال و ابراهیم صد و بیست سالش بود.
[۲۰] - اقتباس از سوره هود، آیه ۶۹ و ۷۳.
[۲۱] - اقتباس از سوره‌های هود، آیات ۷۴-۷۷ – عنکبوت، آیات ۳۱،۳۲.
[۲۲] - در بعضی روآیات آمده: که لوط آنقدر مهمان‌های خود را معطل کرد تا شب فرا رسید، شاید در تاریکی دور از چشم آن قوم شرور و آلوده، بتواند با حفظ آبرو از آنان پذیرایی کند (تفسیر المیزان: ج ۱۰، ص ۳۶۲).
[۲۳] - علامت و رمز میان زن لوط و قومش در این بود، که هرگاه گروهی به مهمانی لوط (علیه‌السلام) می‌آمدند، چنانچه در روز بود، بر فراز پشت بام خانه‌اش دودی را به هوا بلند می‌کرد و در شب نیز با افروختن آتش، خبر از وجود اشخاصی در خانه خویش می‌داد. (تفسیر قمی: ج ۱، ص ۳۳۲ به بعد).
[۲۴] - علل الشرایع: ص ۵۶۴.
[۲۵] - اقتباس از سوره‌های هود، آیات ۷۸-۸۰- قمر، آیات ۳۳-۳۹.
[۲۶] - سوره قمر، آیه ۳۷.
[۲۷] - سوره هود، آیه ۸۱.

حضرت هود(علیه‌السلام)

حضرت هود(علیه‌السلام) از انبیاء الهی و نام مبارکش هفت بار در قرآن آمده است، و یک سوره به نام او نامیده شده است.[۱]

وی از نوادگان حضرت نوح(علیه‌السلام) است، که با هفت واسطه به او می‌رسد. سلسله نسب او را چنین ذکر کرده‌اند: «هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح».[۲]
آن حضرت دو هزار و ششصد و چهل وهشت سال بعد از هبوط آدم(علیه‌السلام) به دنیا آمد. نام پدرش عبدالله (شالخ) [۳]، و نام مادرش بکیه[۴] می‌باشد.
او دومین پیامبری است که در برابر بت و بت‌ پرستی قیام و مبارزه کرد.[۵]
ابن بابویه گفته است: آن حضرت را برای این هود(ْع) گفتند، که از ضلالت قومش هدایت یافته بود و از سوی خدا برای هدایت قوم گمراهش برانگیخته شده بود.[۶]
در این‌که قبر ایشان کجاست؟ میان مفسران و مورخان اختلاف است. بعضی گویند در غاری است در حضر موت، و بعضی گفته‌ا ند در مکه،‌در حجر اسماعیل مدفون است.[۷]
رسالت هود(علیه‌السلام) در میان قوم عاد[۸]
حضرت هود(علیه‌السلام) در چهل سالگی بر قومی به نام عاد مبعوث شد. از قرآن می‌توان استفاده کرد که محل سکونت قوم عاد در احقاف بوده است.[۹]
خاوند قوم عاد را بعد از نوح(علیه‌السلام) در زمین استقرار داد، آن‌ها افرادی تنومند، بلند قامت و نیرومند بودند، به طوری که با دست خویش، سنگ‌ کوه‌ها را می‌شکافتند و به عنوان جنگاوران برگزیده به حساب می‌آمدند.
شهرهای آباد، زمین‌های خرم و سرسبز و باغ‌های پرطراوت داشتند، طغیان بی‌بند و باری ،‌عیش و نوش و شهوت پرستی و بت پرستی، جهل و گمراهی، لجاجت و سرکشی، در سراپای وجودشان دیده می‌شد و هرگز حاضر نبودند که از روش خود دست بکشند و در برابر حق تسلیم گردند.[۱۰]
حضرت هود(علیه‌السلام) قوم خود را به پرستش خدای یگانه و ترک بت پرستی دعوت کرد، زیرا آن را تنها راه رهایی از عذاب قیامت می‌دانست.[۱۱]
ولی این دعوت در قوم عاد مؤثر واقع نشد. آنان هود(علیه‌السلام) را تحقیر کرده و او را بی‌مقدار شمردند و نسبت نادانی و سبک مغزی و دروغ به وی دادند،‌ولی هود(علیه‌السلام) با تأکید بر این که فرستاده خدای جهانیان است و جز خیرخواهی انان منظور ندارد، این نسبت‌های ناروا را از خود نفی کرد.[۱۲]
هود(علیه‌السلام) همین طور دعوت خویش را پی گرفت و با یادآوری نعمت‌های خدا برای قوم خود، سعی کرد آن‌ها را قانع ساخته و به راه راست باز گرداند، از ا ین رو فرمود: آیا برای شما شگفت آور است که خداوند را با زبان فردی از میان خودتان ارشاد و راهنمایی کند، تا شما را از عاقبت نافرجامی که در اثر گمراهی تان در انتظار شماست بر حذر دارد... نعمت‌های خدا را به یاد آورید شاید رستگار شوید.[۱۳]
ولی قوم هود(علیه‌السلام) خدا را به خاطر نعمت‌های وی سپاس نگفتند، بلکه در لذاید مادی غوطه‌ور شده و گرفتار تکبر و خودبینی شدند. هود(علیه‌السلام) به آنها گفت: چرا برای مباهات و بیهوده‌گری بر هر بلندی، بنایی سر به فلک کشیده ساخته و مانند کسانی که می‌خواهند همیشه زنده بمانند، کاخ‌هایی در کمال شکوه و جلال بنا می‌کنید و چون ستمگران بد رفتاری نموده و آنگاه که خشمگین می شوید بر کسی رحم نمی‌کنید، از خدا بترسید و به دستورات او عمل کنید و از من که برای هدایت شما آمده‌ام اطاعت کنید. ای قوم! از خدایی که نعمت‌های فراوان مانند فرزندان و احشام و باغ‌ها و نهر‌ها به شما بخشیده بیم داشته باشید... .[۱۴]
قبیله عاد تسلیم دعوت هود(علیه‌السلام) نشده و سران آن قبیله بر بت پرستی خود پافشاری کرده و خطاب به هود(علیه‌السلام) گفتند: تو دلیل روشنی برصحت آنچه ما را به آن دعوت می‌کنی نیاوردی، بنابراین ما دست از پرستش خدایان خود برنمی‌داریم و تو را راستگو نمی‌دانیم و تصور ما این است که برخی از خدایان ما، تو را آسیب رسانده‌اند از این رو سخنان بیهوده بر زبان می‌آوری.
هود(علیه‌السلام) در پاسخ آنان گفت: به راستی و صداقت آنچه می‌گویم خدا را گواه می‌گیرم و شاهد باشید که من از معبودهای غیر خدا بیزارم، شما و خدایانتان همدست شوید، و برای من توطئه کنید واگر قادر هستید لحظه‌ای کیفرم را تأخیر نیاندازید، من از توطئه شما ترس و واهمه‌ای ندارم، زیرا متکی بر خدا هستم و امور من و شما و همه موجودات زنده به دست اوست و هرگونه بخواهد عمل می‌کند... اگر از دعوت من سرتافتید، این سرپیچی به زیان من نیست، چرا که من آنچه را به آن مأمور بودم به شما ابلاغ کردم، خداوند می‌تواند شما را به هلاکت رسانده و گروهی غیر از شما را روی کار آورد، که جایگزین شما در شهر و دیارتان باشند.[۱۵]
اما قوم عاد در برابر اندرزهای پر مهر حضرت هود(علیه‌السلام) به جای اینکه پاسخ مثبت دهند، به لجاجت و سرکشی پرداختند و گفتند: آیا آمده‌ای به ما بگویی، خدای یگانه را بپرستیم و از آنچه پدرانمان می‌پرستند دست برداریم؟ اگر راست می‌گویی عذابی را که به ما وعده کردی بر ما بفرست.
این جا بود که حضرت هود(علیه‌السلام) به آنان فرمود: خشم و غضب الهی قطعاً بر شما وارد خواهد شد، در انتظار عذاب الهی باشید و من نیز در انتظار خواهم بود.[۱۶]
سرانجام وحشتناک قوم عاد
پس از آن‌که حضرت هود(علیه‌السلام) قوم خود را (هفتصد و شصت سال)[۱۷] هدایت و ارشاد نمود و آن‌ها سرپیچی نموده و دعوتش را رد کردند، مدت سه سال باران،[۱۸] از آن‌ها قطع گردید و این خود هشداری بود که عذاب آن‌ها نزدیک است، در همین فرصت نیز هود(علیه‌السلام) به پند و اندرز قوم خود می‌پرداخت و به آن‌ها می‌گفت: از خدای خود بخواهید که گناهان گذشته شما را بیامرزد و با توبه کردن به سوی او باز گردید، اگر شما این کار را انجام دهید، خداوند باران پی در پی خواهد فرستاد و نعمت‌های شما فراوان می‌گردد.[۱۹]
گروهی از قحطی زدگان به نزد هود(علیه‌السلام) آمدند و از او خواستند تا دعا کند.
هود(علیه‌السلام) نیز دست به دعا برداشت و به آنان گفت: به سرزمینتان برگردید، چرا که باران رحمت الهی آغاز گشته است، هود(علیه‌السلام) به موعظه و دعای در حق امت خویش ادامه داد، به طوری که سرزمین‌های آن‌ها مجددا سرسبز شد.[۲۰]
اما باز هم به کفر و سرکشی خود ادامه دادند و رسالت پیامبر خدا را انکار کردند، آنگاه فرمان خدا تعلق گرفت که بر انها عذاب نازل شود.[۲۱]
خدای سبحان بادی بسیار شدید بر قوم عاد مسلط گرداند، که هفت شب و هشب روز پی در پی بر آنان وزیدن گرفت، و همان گونه که درخت نخل میان تهی، از ریشه کنده می‌شد بدن‌های آنان از جا کنده شد و بر زمین کوبیده می‌شد و بدین سان به هلاکت رسیدند و بدن‌هایشان قطعه قطعه گردید و همگی نابود شدند و یکی هم باقی نماند، به گونه‌ای که فردای آن روز جز خانه‌هایشان چیزی دیده نمی شد.[۲۲] و حضرت هود(علیه‌السلام) و همراهان مؤمن او را از عذاب رهانید.[۲۳]
ولی قرآن چگونگی نجات هود(علیه‌السلام) را برای ما روشن نساخته است، مطابق پاره‌ای از روایات هود(علیه‌السلام) و اطرافیانش، بعد از هلاکت قوم، به سرزمین حضر موت کوچ نموده و تا آخر عمر در آنجا زیستند. [۲۴]


منابع:

------------------------------------------------------------
[۱] - قاموس قرآن: ج ۷، ص ۱۶۸ . سور و آیاتی که نام هود(علیه‌السلام) در آنها ذکر شده است عبارتند از: اعراف، آیه ۶۵، شعراء، آیه ۱۲۴ – هود، آیات ۵۰، ۵۳، ۵۸، ۶۰ و ۸۹.
[۲] - قصص قرآن: ص ۴۱۷ – ولی بعضی ریاح بن جلوث یا حلوت گفته‌اند (حیوه القلوب ج ۱، ص ۹۹ – قصص الانبیاء: ص ۱۶۱).
[۳] - تاریخ بلعمی: ص ۱۴۳.
[۴] - حبیب السیر: ص ۳۲.
[۵] - تفسیر المیزان: ج ۱۰، ص ۲۰۷- «اولین پیامبر حضرت نوح(علیه‌السلام) بود».
[۶] - حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۰۰.
[۷] - حیوه القلوب: ج ۱م ص ۱۰۴. و جمعی معتقدند در نجف اشرف می‌باشد. در روایتی وارد شده که حضرت علی(علیه‌السلام) بعد از ضربت خوردن فرمود: مرا در کنار قبر برادرانم هود و صالح (علیهما السلام) دفن کنید. (اماکن زیارتی و سیاحتی عراق: ص ۲۶).
مرحوم مجلسی می‌فرماید: بعید نیست جسد هود(علیه‌السلام) بعد از دفن، مانند حضرت آدم(علیه‌السلام) به نجف انتقال داده شده باشد.
[۸] - قومی بودند که هفت صد سال قبل از میلاد مسیح در سرزمین احقاف زندگی می‌کردند و جدشان «عاد بن عوص» بود، به همین دلیل به آن‌ها قوم عاد می‌گفتند و حضرت هود(علیه‌السلام) نیز از همین قوم بود و «عاد بن عوص» جد سوم ا و به شمار می‌آمد. (قصه‌های قرآن: ص ۵۸)
[۹] - سوره احفاف،‌آیه ۲۱. احقاف جمع حقف به معنای شن و ماسه است، که بین یمن و عمان تا حضر موت و شحر «که منطقه‌ای است در ساحل اقیانوس هند از سمت یمن» بوده است.
[۱۰] - اقتباس از سوره‌های اعراف، آیه ۶۹ – هود، آیه ۵۹- فجر، آیه ۸ – شعراء، آیات ۱۲۸-۱۳۵.
[۱۱] - اقتباس از سوره‌های اعراف، آیه ۶۵ – احقاف، آیه ۲۱- هود، آیه ۵۰.
[۱۲] - اعراف، آیات ۶۶-۶۸.
[۱۳] - همان، ۶۹.
[۱۴] - اقتباس از سوره شعراء، آیات ۱۲۸-۱۳۵.
[۱۵] - اقتباس از سوره هود، آیه ۵۲ و ۵۷.
[۱۶] - سوره اعراف: آیات ۷۰-۷۱.
[۱۷] - حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۰۰.
[۱۸] - حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۰۴ – ولی بعضی گفته‌اند خداوند رحمتش را به مدت هفت سال از آن‌ها بازداشت، (تفسیر نورالثقلین:‌ج ۵، ص ۱۸).
[۱۹] - سوره هود، آیه ۵۲.
[۲۰] - قصص الانبیاء: ص ۱۶۳ – حیوه القلوب: ج ۱، ص ۱۰۱.
[۲۱] - سوره هود، آیه ۵۶.
[۲۲] - سوره‌های حاقه، آیات ۶-۸ – ذاریات، آیه ۴۱ – قمر، آیات ۱۸-۲۰.
[۲۳] - سوره هود، ایه ۵۸.
[۲۴] - قصص قرآن: ص ۳۷.